غزل شمارهٔ ۱۸۶
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد و غم ناشی از عشق صحبت میکند. او از سوختن خود به خاطر عشق میگوید و اینکه در این راه تمام علم و داناییاش را فراموش کرده است. او که به خاطر زیبایی معشوقش جانش را فدای یک نگاه او کرده، از شادی و زیباییهای عشق سخن میگوید و به نوعی در دلش آتش میسوزد. در نهایت، با احساسات و تجارب تلخی که از عشق دارد، به حالتی از نوآوری در زندگیاش میرسد.
کس نداند کز غمت چون سوختمخویشتن در چه بلا اندوختم
هوش مصنوعی: هیچکس نمیداند که من از غم تو چطور سوزانده شدم و در چه سختیهایی خودم را گرفتار کردهام.
دیدنی دیدم از آن رخسار توجان بدان یک دیدنت بفروختم
هوش مصنوعی: از آن چهره زیبا و دلنشینت، چیز شگفتی را مشاهده کردم؛ به خاطر یک بار دیدن تو، جان خود را فدای تو کردم.
برکشیدم جامهٔ شادی ز تنوز بلا دلقی کنون نو دوختم
هوش مصنوعی: من لباس شادی را از تن بیرون آوردم و اکنون دلسردی و اندوه را در قالبی نو دوختهام.
هرچه دانش بود گم کردم همهدر فراقت زرگری آموختم
هوش مصنوعی: تمام دانشی که داشتم را در جداییات فراموش کردم و تنها به یادگیری هنر طلاسازی پرداختم.
زر براندودم برین رخسار سیمآتش اندر کورهٔ دل سوختم
هوش مصنوعی: من چهرهام را چون نقره براق زینت کردهام و قلبم همچون کورهای از آتش میسوزد.