غزل شمارهٔ ۲۸۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر احساس تنهایی و غم خود را بیان میکند و به طرف مقابل میگوید که او دردی از غم او ندارد. شاعر از عشق و وابستگی خود سخن میگوید و میپرسد چرا در دوستی و ارتباط صادق نیستند. همچنین به ستمکاری دنیا اشاره میکند و به طرف مقابل میگوید که در این دنیا همتایی ندارد. او در پایان ابراز میکند که اگرچه درد و رنج را دیده، اما همواره به طرف مقابل احتیاج دارد و مرهمی برای دردش نیست.
گرفتم کز غم من غم نداریعفاکالله دروغی هم نداری
هوش مصنوعی: من متوجه شدم که تو از درد و غم من بیخبر هستی و امیدوارم که خداوند تو را ببخشد؛ حتی اگر در دل تو راجع به من چیزی نادرست بگویی.
به بند عشوه پایم بسته میدارکز این سرمایه باری کم نداری
هوش مصنوعی: به خاطر جذابیت و فریباییت به من توجه کن و مرا در کنار خود نگهدار، چون من از عشق و محبت تو برخوردارم و چیزی از این لحاظ کم ندارم.
به دشنامی که دشمن را بگوینددلم در دوستی خرم نداری
هوش مصنوعی: دوستی که با دشنام و بدگویی به دشمن میپردازد، در دلش از محبت و شادی نسبت به دوستان خبری نیست.
برو کاندر ستمکاری چو عالمنظیری در همه عالم نداری
هوش مصنوعی: برو و ببین که در ستمگری، مانند تو در این دنیا وجود ندارد.
مرا گویی چو زین دستی که هستیچرا پای دلت محکم نداری
هوش مصنوعی: چرا در برابر مشکلات و چالشها استقامت و پایبندی بیشتری نشان نمیدی؟
جواب راست چون دانی که تلخ استلب شیرین چرا بر هم نداری
هوش مصنوعی: وقتی میدانی که حقیقت تلخ است، چرا باید لبخند به لب داشته باشی و آن را پنهان کنی؟
دلم در دست تست آخر مرا نیزدر این یک ماجرا محرم نداری
هوش مصنوعی: دل من در اختیار توست، ولی در این ماجرا حتی مرا هم به عنوان رازدار قبول نداری.
بدیدم گرچه درد انوری راتویی مرهم تو هم مرهم نداری
هوش مصنوعی: هرچند من درد و رنج انوری را مشاهده کردم، ولی تو که مرهمی هستی، خودت نیز دردی برای درمان نداری.