غزل شمارهٔ ۲۸۹
هوش مصنوعی: در این اشعار، شاعر از غم و دلتنگی خود برای معشوق صحبت میکند. او میگوید که هیچکس را جز معشوق خود ندارد و تمام امیدش به وصال او وابسته است. او به یادگاری غم معشوق اشاره میکند و از دشواریهایی که در طول روزگار تحمل کرده است، سخن میگوید. در نهایت، شاعر ابراز میکند که عمرش گذشت و هنوز به هدفش که رسیدن به معشوق است نرسیده است.
ندارم جز غم تو غمگسارینه جز تیمار تو تیمارداری
هوش مصنوعی: من هیچ غمگساری جز تو ندارم و هیچ مراقبی جز تو برای آرامش روحیام وجود ندارد.
مرا از تو غم تو یادگارستاز این بهتر چه باشد یادگاری
هوش مصنوعی: غم و اندوه تو برای من تبدیل به یادگاری شده است و هیچ چیز بهتر از این یادگاری وجود ندارد.
بدان تا روزگارم خوش کنی توبر آن امید بودم روزگاری
هوش مصنوعی: بدان که من همیشه امیدوار بودم روزی تو با خوشحالی به زندگیام رنگ و بویی بدهی.
همه امید در وصل تو بستمبهسر شد عمر و هم نگشاد کاری
هوش مصنوعی: تمام امیدم را به وصالت بسته بودم، اما عمرم به سر رسید و هیچ کاری انجام نشد.