شمارهٔ ۳۴۸ - در مدح تاج الدین ابوالمعالی محمد المستوفی گوید و عرق نسترن خواهد
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از معشوق خود میخواهد که چرا از او غافل است و بیخبر از احساسات اوست. او به زیبایی و لطافت معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که اگر ممکن است، عطر نسترن بیاورد، در غیر این صورت نشان دهد تا او خود بخرد. شاعر از حالاتی مانند پژمردگی و تشنگی ناشی از دوری معشوق صحبت میکند و ابراز میدارد که تحت تأثیر غم و دوری، حالش دچار تغییرات و حالتهای ناشی از درد و ناامیدی شده است. او همچنین به عواطف عمیق و ظرافتهای کلام اشاره میکند و در نهایت به شوق و اشتیاق خود برای وصال معشوق میپردازد.
ایا به عالم عهد از تو نوبهاروفاچرا چنین ز نسیم صبات بیخبرم
هوش مصنوعی: آیا در دنیا تعهد از تو را فراموش کردهای که من از نسیم صبا هیچ خبری ندارم؟
به خاصه چون تو شناسی که رنگ و بوی ندادخرد به باغ سخن بیشکوفهٔ هنرم
هوش مصنوعی: به ویژه زمانی که تو را میشناسم، میفهمم که خرد در باغ سخن به مانند گلهای بدون شکوفه است، یعنی فاقد جلوه و زیبایی است.
به صد زبانت چو سوسن بگفته بودم دیکه چون بنفشه ز سستی فروشدست سرم
هوش مصنوعی: من به تو با هزار زبان گفتم که مانند گل سوسن باشی، اما متأسفانه خود را بیحال و سست مانند گل بنفشه نشان دادی و از این رو، سرم را به دست بینظمی سپردی.
گر اندکی عرق نسترن به دست آریبه من فرست وگرنه بگوی تا بخرم
هوش مصنوعی: اگر کمی عرق نسترن به دست آوردی، لطفاً برای من بفرست وگرنه به من بگو تا خودم بخرم.
زبان چو لاله به گرد دهان درافگندیکه گر نیارمت از سبزهٔ دمن بترم
هوش مصنوعی: زبان تو مانند لالهای است که دور دهانت را زینت میدهد. اگر نتوانی مرا از سبزهٔ دمن (سبزهزار) دور کنی، من خود را از آن دور نخواهم کرد.
فروخت روی نشاطم چو بوستان افروزبدان امید کزین ورطه بو که جان ببرم
هوش مصنوعی: به خاطر خوشی و نشاطی که داشتم، مانند باغی که شادابی را به ارمغان میآورد، آن را فدای امیدی کردم که شاید از این دریاچه مرگ جانم را نجات دهم.
برون شدی و فرو برد سر چو نیلوفربه آب غفلت ودانسته کاب مینخورم
هوش مصنوعی: تو از من جدا شدی و مانند نیلوفری که در آب غفلت فرورفته، غرق در بیخبری هستی و من میدانم که دیگر شراب نمینوشم.
دو روز رفت که چون شنبلید پژمردهز تشنگی به غایت نه خشکم و نه ترم
هوش مصنوعی: دو روز است که مانند گیاه پژمردهای، به شدت از تشنگی رنج میبرم. نه به حالت خشکی درآمدهام و نه رطوبتی دارم.
ز تف چو ظاهر تفاح زرد گشت رخمز غم چو باطن او پارهپاره شد جگرم
هوش مصنوعی: از ناراحتی و غم، چهرهام مثل سیب زرد شده و دلتنگیام باعث شده که جگرم، پارهپاره شود.
چو گوش این سخنت همچو پیل گوش نمودکه چیست عارضه یا من به معرض چه درم
هوش مصنوعی: وقتی که به این سخن تو گوش میدهم، مثل فیل گوش میدهد و میپرسد که چه مسألهای پیش آمده یا من در معرض چه چیزی هستم.
نه بیوفات چو ایام یاسمن خوانمنه زین سپس همه رنگت چو ارغوان شمرم
هوش مصنوعی: من نه تو را به خاطر وفاداریات مانند گلهای یاسمن میشناسم، و نه بعد از این میتوانم رنگهایت را مثل ارغوان بشمارم.
تو آنچه بینی این بین که با فراغت توهنوز دیده چو نرگس نهاده مینگرم
هوش مصنوعی: تو آنچه میبینی، بدان که من با آرامش و بدون دغدغه، هنوز به زیباییهای تو مینگرم و مانند نرگس، با اشتیاق در تو خیره شدهام.
چو دستهای چنارست هر دو دستم سستوگرنه پیرهن از جور تو چو گل بدرم
هوش مصنوعی: تنها به خاطر فشارها و سختیهایی که از طرف تو احساس میکنم، دستانم ضعیف و بیرمق شدهاند. اگر این وضعیت نبود، لباس من از دستت مانند گلی میدرخشید.