شمارهٔ ۴
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به روزگار عشق و ارادت به یار اشاره میکند. او میگوید اگر کسی به خاطر زیبایی یار، اندکزمانی جان خود را نثار کند، آن درویش معذور است. زاهدان که به دینی روی نیاوردهاند، وقتی زیبایی یار را نمیبینند نمیتوانند درک کنند. اگر واعظ زیبایی یار را میدید، دیگر به نصایح خود توجه نمیکرد. او میگوید اگر یاری با مهر باشد، از ظلم دیگران ترسی ندارد و در عوض میتواند نیش را به خاطر محبت و وفاداری بپذیرد. در پایان بیان میکند که برای عاشقان، هیچ مرهمی بهتر از لبهای یار نیست و اگر او دست خود را بگذارد، دیگر نیازی به مرهم نخواهند داشت. ارتباط انسانها با یکدیگر نیز پیچیده است، چه بیگانه و چه خودی، هیچکدام نمیتوانند به راحتی به یکدیگر نزدیک شوند.
بر نثار یار جان اندک بود درویش راخاصهگر بیند بکام آن ماه مهراندیش را
هوش مصنوعی: درویش جانش را برای محبوبش فدا میکند، بهطوریکه اگر او را در حال خوشی ببیند، بیشتر دوستش میدارد.
هست معذور ار چو ما زاهد نشد بیدین و دلچون ندیداست او بتاب آنزلف کافر کیش را
هوش مصنوعی: اگر چه او زاهد نیست و از دین دور شده، ولی عذری دارد. دل او زیبایی و جذبه زلف کافر را نمیبیند.
واعظ ار میدید آنگیسوی مشکین روی دوشمیفکندی پشت گوش افسانههای پیش را
هوش مصنوعی: اگر واعظ آن دختر زیبا و خوشبو را میدید، تمام قصههای قبلی را نادیده میگرفت و به یک سو میانداخت.
یار اگر باشد بمهر از جور اغیارم چه باکیالب نوشین او منت پذیریم نیش را
هوش مصنوعی: اگر یارم با محبت باشد، نگران ظلم دیگران نیستم؛ زیرا با لبهای شیرین او، حتی اگر طعنهای هم بشنوم، آن را میپذیرم.
عاشقانرا مرهمی خوشتر زلعل یار نیستورکه او بازو کند مرهم نخواهم ریش را
هوش مصنوعی: عاشقان هیچ چیز نمیتواند آرامشبخشتر از لبان معشوقشان باشد و حتی اگر او بخواهد دستش را برای کمک به آنها دراز کند، باز هم دلیلی برای نیاز به مرهم دیگر ندارند، حتی اگر دلیلی برای زخم یا رنج باشد.
شد صفی بیگانه هم از غیر و هم از خویشتنزان نه او بیگانه را شنعت زند نه خویش را
هوش مصنوعی: انسان وقتی از دیگران و حتی از خود فاصله بگیرد، در حقیقت نه تنها از بیگانگان جدا میشود بلکه از خویشتن خود نیز دور میافتد. در این حالت، او نه میتواند با بیگانگان ارتباط برقرار کند و نه میتواند به خود نزدیک باشد.