شمارهٔ ۳۰
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دلتنگی شاعر میپردازد. شاعر از دل دیوانهاش سخن میگوید و آرزو دارد که دوباره با زلف محبوبش ارتباط برقرار کند. او خود را آواره و بیخبر از دیارش میبیند و از نبود دوستی که حالش را بپرسد، غصه میخورد. شاعر به شیخ هشدار میدهد که زندگیاش را با ناامیدی در باد ندهد و یادآور میشود که مستی در میکده میتواند او را به خانهاش بازگرداند. او از پیمانی که با محبوبش بسته، سخن میگوید و جانش را فدای دیدار زیبایی محبوب میکند. در نهایت، شاعر خواهان نشستن در میکده و گدایی عشق خود است.
از بهر قرار دل دیوانه خود بازبا زلف تو گیرم ز سرافسانه خود باز
هوش مصنوعی: برای آرامش دل دیوانهام، دوباره با زلف تو درگیر میشوم و از روزهای سخت گذشتهام فاصله میگیرم.
آواره بهر شهر چنانم که نبینمیک دوست که پرسم خبر از خانه خود باز
هوش مصنوعی: من در هر شهری که میروم، چنان بیکس و تنها هستم که حتی نمیتوانم یک دوست پیدا کنم تا از حال و احوال خانهام بپرسم.
بر باد مده کاه خود ای شیخ که بگرفتاز خرمن رندان دل من دانه خود باز
هوش مصنوعی: ای شیخ، دانههای خود را که به همین آسانی به باد میدهی، هدر نکن؛ چرا که دل من از خرمن رندان پر شده و به خاطر آنها دانه خود را باز پس میطلبد.
مستی که فتد بر گذر میکده در راهباشد که ندادند ره کاشانه خود باز
هوش مصنوعی: مستی که در مسیر میخانه به انسان دست میدهد، به این معناست که او در راهی قرار دارد که دیگر به خانه خود باز نخواهد گشت.
سرمست چو بستم بتو پیمان ارادتپیمایم از آن باده به پیمانه خود باز
هوش مصنوعی: در پرتو عشق و احساس عمیق به تو، وقتی که به تو تعهد و وفاداری دادم، از آن شوق و شادمانی که در دل دارم، دوباره به خودم میآیم و به زندگی عادیام برمیگردم.
هر چند که جان لایق جانان بجوی نیستجان دادم و دیدم رخ جانانه خود باز
هوش مصنوعی: با وجود اینکه جانم شایستهی وصال معشوق نیست، اما جانم را فدای عشق او کردم و در نهایت چهرهی زیبای او را مشاهده کردم.
بر خیز صفی تا بگدائی بنشینیمدر میکده از همت شاهانه خود باز
هوش مصنوعی: بیدار شو تا صفی بکشیم و در میکده بنشینیم و از بزرگی و رفیع بودن خودمان بهرهمند شویم.