غزل شمارهٔ ۶۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره دلتنگی و درد فراق معشوق بیانگر احساسات عمیق و غمهای ناشی از دوری است. شاعر حس میکند که در غم معشوقش تنها مانده و هیچکس به درد او توجه نمیکند. او از شعلههای سوزان عشق و اشتیاق سخن میگوید و میگوید که تمام نامههایش در دلش آتش به پا کرده، اما هیچکس او را درک نکرده است. شاعر به طور واضح بیان میکند که حتی در روزگار زیبایی معشوق، دلش به خاطر فراق او سختی کشیده و در تلاش برای تحمل عذابهای عشق است. او در نهایت به این نکته اشاره میکند که در جهان هیچکس پیدا نمیشود که دردش از غم معشوق بینصیب باشد.
جانا، دلم ز درد فراق تو کم نسوختآخر چه شد، که هیچ دلت بر دلم نسوخت؟
هوش مصنوعی: عزیزم، من مدتها از دوری تو رنج بردم و دلم بسیار سوخت، اما نمیدانم چرا قلب تو به حال من نگذاشت.
نزد تو نامهای ننوشتم، که سوز دلصد بار نامه در کف من با قلم نسوخت
هوش مصنوعی: من به تو نامهای ننوشتم، زیرا آتشِ دل من بهقدری شدید است که صد بار نامهام در دستم سوخته است.
بر من گذر نکرد شبی، کاشتیاق توجان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت
هوش مصنوعی: هیچ شبی از یاد تو بر من نگذشت، و شوق تو جانم را به شدت میسوزاند، اما غمهای گوناگون مرا نجات ندادند.
در روزگار حسن تو یک دل نشان که داد؟کو لحظه لحظه خون نشد و دم بدم نسوخت؟
هوش مصنوعی: در زمان زیبایی تو، آیا کسی دلش را نشان داد؟ کجاست آن لحظههایی که دلها به خاطر تو خون شد و مدام در آتش سوختند؟
یک دم به نور روی تو چشمم نگه نکردکندر میان آن همه باران و نم نسوخت
هوش مصنوعی: هرگز نتوانستم به چهرهات یک لحظه نگاه کنم، حتی در میان همه این باران و رطوبت، دل من نمیسوزد.
شمع رخ تو از نظر من نشد نهانتا رخت عقل و خرمن صبرم به هم نسوخت
هوش مصنوعی: نور چهرهات هیچگاه از دید من پنهان نشد، چون اگر میشد، عقل و صبر من به هم میریخت و از بین میرفت.
گفتی : در آتش غم خود سوختم تراخود آتش غم تو کرا، ای صنم، نسوخت؟
هوش مصنوعی: تو گفتی که من در آتش غم خود سوختم، اما آیا کسی را دیدی که آتش غم تو را بسوزاند، ای زیبا؟
کو در جهان دلی، که نگشت از غم تو زار؟یا سینهای، کزان سر زلف به خم نسوخت؟
هوش مصنوعی: آیا در دنیا کسی وجود دارد که از درد و غم تو اشک نریخته باشد؟ یا سینهای پیدا میشود که از زیبایی و فریبایی موهایت دلمشغول نشده باشد؟
صد پی بر آتش ستمت سوخت اوحدیویدون گمان بری تو که او را ستم نسوخت
هوش مصنوعی: اوحدی از شدت ظلم و ستمی که بر او رفته است، در دل خود را به آتش میسوزاند و شگفتزده است که تو گمان میکنی آن ستمها بر او تأثیری نداشته است.