غزل شمارهٔ ۱۰۱
هوش مصنوعی: این شعر به احساس شرم و خجالت شاعر در برابر زیبایی محبوبش پرداخته است. شاعر از زبان و زلف محبوبش، که به خاطر آنها خجالت میکشد، میگوید. او اشاره میکند که دیدن چهره محبوب موجب دلتنگی او شده و سالهاست که در این حالت مانده است. دل او در مواجهه با زیبایی محبوبش درگیر و خجالتزده است. شاعر از نسیم (صبا) میخواهد که عذر او را بخواهد، زیرا او خود را در نقش مهمان و محبوب را میزبان تصور میکند. در نهایت، شاعر از قلم میخواهد که حال او را به نگارش درآورد، چرا که او از ناتوانی در خدمت به محبوب، خجلت میکشد و به دیدهای اشاره میکند که با زیبایی محبوب کار کرده و دل او در این میان در عذاب است.
هم ز وصف لبت زبان خجلستهم ز زلف تو مشک و بان خجلست
هوش مصنوعی: لبهای تو چنان زیبا و توصیفناپذیرند که زبان از بیان آنها شرمنده است و زلفهای تو نیز همچون مشک و عطر خوشی هستند که در برابرشان خجالت میکشد.
تا دهان و رخ ترا دیدندغنچه دل تنگ و ارغوان خجلست
هوش مصنوعی: هنگامی که دیگران چهره و لبانت را دیدند، دل غنچهای که درونش پر از نگرانی و اضطراب است، به شدت شرمسار و خجالتزده میشود.
دل به جان از رخ تو بویی خواستسالها رفت و همچنان خجلست
هوش مصنوعی: دل از چهره ی تو در طلب بویی است که سالهاست جستجو میکند و هنوز هم شرمنده و ناتوان است.
دیده را با رخ تو کاری رفتدل بیچاره در میان خجلست
هوش مصنوعی: چشمم با زیبایی تو مشغول شده و دل بیچارهام در این میان حس شرم دارد.
عذر مهمانم، ای صبا، تو بخواهکه تو دانی که: میزبان خجلست
هوش مصنوعی: ای نسیم، از طرف من به مهمان بگو که من عذرخواهی میکنم، چون تو خوب میدانی که صاحبخانه در برابر او شرمنده است.
ای قلم، شرح حال من بنویسکه ز بی خدمتی زبان خجلست
هوش مصنوعی: ای قلم، داستان زندگیام را بنویس، زیرا زبانم از بیتوجهی و کم کاری شرمنده است.
اوحدی کی به پیشگاه رسد؟آنکه از خاک آستان خجلست
هوش مصنوعی: کی کسی به مقام و نزدیکی میرسد که از خاک پای آستان بیشرم و شرمنده باشد؟