غزل شمارهٔ ۱۴۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به وصف عشق و جدایی میپردازد. او از تأثیر عمیق آنچه بر دل و جانش گذشته صحبت میکند و نشان میدهد که حتی با وجود جدایی، عشق و یاد محبوب او را داغدار و شاداب نگه داشته است. شاعر از اشتیاق و درد دلش میگوید و بیان میکند که چگونه شبها به یاد محبوب، در فراق او گریان است. در نهایت، او اشاره میکند که بلبل (عاشق) نیز چون گل (محبوب) را ببیند، نمیتواند خاموش بماند.
تا لعل باده رنگ تو شکرفروش گشتباور مکن که: هیچ دلی گرد هوش گشت
هوش مصنوعی: تا زمانی که رنگ لعل بادهی تو به شکری تبدیل شده است، باور نکن که هیچ دل و قلبی به هوشیاری و آگاهی رسیده است.
برخاستی که: زهر جدایی دهی بمابنشین، که آن به یاد تو خوردیم و نوش گشت
هوش مصنوعی: برخاستی که از جداییات به ما زهر میزند، بنشین که همان را به یاد تو نوش جان کردیم و خوشحال شدیم.
دل خود تمام سوخته شد، جان خسته بوداو نیز هم به آتش دل نیم جوش گشت
هوش مصنوعی: دل من کاملاً سوخته است و جانم هم خسته شده، اما به خاطر آتش دل، هنوز هم دارد گوشی از خود نشان میدهد.
دیشب در اشتیاق تو، ای آفتاب رخاز غلغلم رواق فلک پر خروش گشت
هوش مصنوعی: دیشب به خاطر شوق و عطش دیدن تو، ای پرتو نور، صدای بلندی در آسمان ایجاد شد.
از آب دیده راز دلم خواست فاش شدشب تیره بود، ظلمت او پرده پوش گشت
هوش مصنوعی: از اشک چشمانم، راز دلم آشکار شد. در شب تاریک، سایهی ظلمت، رازها را پنهان کرد.
در آرزوی آنکه حدیث تو بشنودچشمی، که بیتو گریه همی کرد، گوش گشت
هوش مصنوعی: در آرزوی این هستم که چشمی که به خاطر نبودنت گریه میکرد، اکنون گوش شده تا صحبتها و خاطرات تو را بشنود.
گر اوحدی به هوش نیاید، عجب مداربلبل چو گل بدید نخواهد خموش گشت
هوش مصنوعی: اگر اوحدی متوجه نشود، تعجب نکنید که بلبل وقتی گل را دید، ساکت نخواهد ماند و همچنان به خواندن ادامه میدهد.