غزل شمارهٔ ۱۷۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دوری معشوق خود درد و غم عمیقی را احساس میکند. او از رنجهایی که به خاطر فراق محبوبش متحمل میشود سخن میگوید و همه جا یاد او را با خود دارد. در پی رسیدن به محبوب است و آرزو میکند که این دوری به پایان برسد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی و وجود او به خاطر عشق به معشوقش معنا پیدا میکند، حتی اگر در غم و دوری قرار داشته باشد.
ز هجر او دل من هر زمان به دست غم افتدتنم ز دوری او در شکنجهٔ ستم افتد
هوش مصنوعی: از دوری او دل من همیشه در غم و اندوه است و بدنم به خاطر جداییاش در عذاب و رنج به سر میبرد.
شبی که قصهٔ درد دل شکسته نویسمز تاب سینه بسوزم که سوز در قلم افتد
هوش مصنوعی: شبی که بخواهم از دلدردهایم بنویسم، به خاطر شدت ناراحتیام آنچنان میسوزم که این سوزش در نوشتهام هم حس شود.
قدم بپرسشم، ای بت، بنه، که چون تو بیاییزمن دریغ نیاید سری که در قدم افتد
هوش مصنوعی: ای محبوب، قدمی به سوی من بگذار، زیرا زمانی که تو بیایی، هیچ چیزی از من کم نخواهد شد، حتی سرم که در پای تو قرار میگیرد.
رها مکن که: به یک بارگی ز پای درآیمکه در کمند تو دیگر چو من شکار کم افتد
هوش مصنوعی: ترک نکن که ممکن است به یک باره از پای درآیم، چرا که در دام تو دیگر شکارهایی مانند من کم پیدا میشود.
چو رشته شد تنم از هجر رشتهٔ زلفتچه خوش بود سر این رشتها، اگر به هم افتد!
هوش مصنوعی: وقتی که از دوری تو، بدنم به هم گره میخورد، چه خوب میشد که این گرهها از زلفت به هم بیفتند و متصل شوند!
اگر به دست من افتد ز طرهٔ تو شکنجیچنان شناس که: گنجی به دست بیدرم افتد
هوش مصنوعی: اگر به دست من بیفتد تاجی از موی تو، بدان که مثل این است که گنجی بینظیر به دستم رسیده باشد.
چو اوحدی بوجود تو زنده شد به غم تووجود او چه تفاوت کند که در عدم افتد
هوش مصنوعی: زمانی که اوحدی به خاطر عشق و غم تو به زندگی روح تازهای یافت، وجود او در حالتی از وجود به سر میبرد، پس چه فرقی میکند اگر به عدم و ناپیدایی برود؟