تناجی
اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۲۷۸

سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداندبنهم گردن، اگر خاک درم گرداند
نه چنان بستهٔ مهرم که بپیچانم رخوقت شمشیر زدن گر سپرم گرداند
روی بنمود و چو مشتاق شدم، بار دگرباز پوشید، که مشتاق ترم گرداند
گاه آنست که: یاد لب شیرینش بازهمچو فرهاد به کوه و کمرم گرداند
ای نسیم سحر، از خود به فغانم، برسانخبر او، که ز خود بی‌خبرم گرداند
پیش ازینم خبر از پا و سر خود می‌بودوقت آنست که بی‌پا و سرم گرداند
اوحدی در غمش ار ناله چنین خواهد کردزود باشد که به گیتی سمرم گرداند