تناجی
اوحدی مراغه‌ای

غزل شمارهٔ ۴۰۱

شهر بگرفت آن کمان ابرو به بالای چو تیرخسروان را جای تشویشست ازان اقلیم گیر
بردمش پیش امیری، تا بخواهم داد ازوچون بدید او را، ز من آشفته دل‌تر شد امیر
هر دبیری را که فرمایم نبشتن نامه‌ایپیش او جز شرح حال خویش ننویسد دبیر
آن تن همچون خمیر سیم و آن موی درازکرد باریکم چو مویی کش برآرند از خمیر
میل عاشق چون کند دلبر؟ چو نپسندد ر قیبداد مسکین کی دهد سلطان؟ چو نگذارد وزیر
در دل او عاقبت یک روز تاثیری کندناله و آهی که هر شب میرسانم تا اثیر
هر که همچون اوحدی خود را نخواهد مبتلاگو: نظر کمتر فکن بر روی یار بی‌نظیر