غزل شمارهٔ ۴۰۶
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس ناامیدی و غربت خود به شدت ابراز تأسف میکند. او به محبوب خود، که مانند شمعی در دلش میتابد، میگوید که به دنبال او آمده و از او میخواهد که نظرش را به حال غریبان عطف کند. دل شاعر در پی دیدار محبوبش میتپد و از او خواسته تا با زیباییاش او را نوازش کند. او به محبوب میگوید که نباید روی خود را بپوشاند زیرا او به دیدارش نیاز دارد. شاعر تأکید میکند که بدون حضور محبوب، هیچ نماز و عبادتی معنا ندارد و با ابراز عشق و دلتنگی، از محبوب میخواهد که به او توجه کند. در نهایت، او تنها میخواهد که محبوبش به او توجه کند و در دلش را بر روی او بگشاید.
من بدین خواری و این غربت از آن راه درازبه تمنای تو افتادهام، ای شمع طراز
هوش مصنوعی: من به خاطر تو و به خاطر این دوری و سختی که متحمل شدهام، در انتظار دیدار تو هستم، ای روشنیبخش زندگیام.
آمدم تا به در خانه سلامت گویمبه ملامت ز سر کوچه کجا گردم باز؟
هوش مصنوعی: به خانهات آمدم تا از تو سلام کنم، اما حالا از سرکوچه میپرسم که چطور برگردم.
گر چه در شهر ترا هم نفسان بسیارندنفسی نیز به احوال غریبان پرداز
هوش مصنوعی: هرچند در شهر تو افراد همنفسی زیادی هستند، اما همچنان باید به حال و روز کسانی که غریب و دور هستند، توجه داشته باشی.
آز بسیار به دیدار تو دارد دل ماتا بر ما ننشینی ننشیند آن آز
هوش مصنوعی: دل ما در انتظار دیدار تو بسیار مشتاق است، اما تا زمانی که تو بر ما نهمی، این اشتیاق نیز آرام نمیگیرد.
نازنینا، رخ خوبت به دعا خواستهاممینمای آن رخ آراسته و میکن ناز
هوش مصنوعی: عزیزم، من از درگاه دعا خواستهام که چهره زیبا و آراستهات را ببینم و تو نیز با ناز و عشوهات به من نظر افکن.
سر مپیچان، که به رخسار تو داریم امیدرخ مپوشان، که به دیدار تو داریم نیاز
هوش مصنوعی: سر خود را بر نگردان، زیرا ما به چهره تو امیدواریم. رخسارت را نیز پنهان نکن، چون به دیدارت نیاز و انتظار داریم.
در نماز همه گر زانکه حضوری شرطستبیحضور تو نشاید که گزارند نماز
هوش مصنوعی: نماز در واقع نیاز به حضور قلب و توجه دارد و اگر کسی در این حال نباشد، نمیتواند به معنای واقعی نماز بخواند. اگر حضور الهی و دلباختگی به خداوند در نماز نباشد، گزاردن آن معنا ندارد.
مشکل اینست که: هر موی تو در دست دلیستورنه چون موی تو این کار نمیگشت دراز
هوش مصنوعی: مشکل این است که هر یک از موهای تو به دلهایی وابسته است وگرنه این موها چنین طولانی نمیشدند.
راز شبهات بکس چون بتوان گفت؟ که ماروزها شد که بخود نیز نگفتیم این راز
هوش مصنوعی: چگونه میتوان رازی را که در دل شبهات نهفته است بیان کرد؟ ما روزهاست که حتی به خودمان هم این راز را نگفتهایم.
من خود از دام تو دل را برهانم روزیگر تو در دام من افتی نرهانندت باز
هوش مصنوعی: من روزی از چنگال تو خودم را نجات میدهم، اما اگر تو در چنگال من بیفتی، کسی نمیتواند تو را نجات دهد.
مردمان گر چه درین شهر فراوان داریاوحدی را به خداوندی خود هم بنواز
هوش مصنوعی: باوجود اینکه در این شهر مردم زیادی وجود دارند، اما ای اوحدی، به خداوندی خود، همچنان به من محبت کن.