غزل شمارهٔ ۴۲۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از نسیم صبا میخواهد تا حال عشقش را از معشوق بپرسد. او بیان میکند که دلش جز با معشوقی همنفس نمیزند و از صبا میخواهد که به او خبر بدهد. شاعر به زیباییهای معشوق اشاره کرده و از زلف و چهره او سخن میگوید. او حتی در پی آن است که در چمن یاد معشوق را زنده کند و از آنجا نیز بر سراغ جانان برود. در نهایت، شاعر به سالخوردگی و دلتنگیاش در انتظار دیدار معشوقش اشاره میکند و از صبا درخواست میکند که خواستههایش را به او برساند.
ای صبا، از من آشفته فلان را میپرسمینشان جان و دل و آن دل و جان را میپرس
هوش مصنوعی: ای نسیم، از من بپرس دربارهٔ فلان شخص که آشفتهام. او را به حالت آرامی نشان بده و حال دل و جان خودش را برایم بگویید.
در جهان هم نفسی جز تو ندارد جانمهر نفس میرو و آن جان جهان را میپرس
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچکس به اندازه تو برای من مهم نیست. هر بار که نفس میکشم، فقط به یاد تو هستم و از تو سؤال میکنم که جان واقعی جهان چیست.
زلف او را ز رخ او به کناری میکشغافلش میکن و آن چشم و دهان را میپرس
هوش مصنوعی: زلف او را از رویش کنار بزن و او را غافل کن، و سپس آن چشمها و لبهایش را بپرس.
در چمن میشو و بر یاد گلش می مینوشوز چمن میرو و آن سرو روان را میپرس
هوش مصنوعی: در چمن بگرد و به یاد گل معشوقهات شرابی بنوش و از چمن بیرون برو و درباره آن سرو زیبا بپرس.
گرچه او را سر مویی خبر از حالم نیستهردم آن بیخبر موی میان را میپرس
هوش مصنوعی: با وجود اینکه او از حال من هیچ درک و خبری ندارد، هر بار او از آن موی مجعد و بیخبر، احوالم را جویا میشود.
گرچه من پیر شدم در هوس دیدن اوتو گذر میکن و آن بخت جوان را میپرس
هوش مصنوعی: با اینکه من در آرزوی دیدن او پیر شدم، تو فقط عبور کن و از بخت جوان او بپرس.
اوحدی عاشق آن عارض و زلفست، تو نیزاز سر لطف همین را و همان را میپرس
هوش مصنوعی: اوحدی به زیبایی چهره و موهای معشوقش دل باخته است و از تو میخواهد که از روی محبت، همواره به همین موضوع بپردازی و دربارهاش صحبت کنی.