غزل شمارهٔ ۵۶۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به درد و اندوه ناشی از عشق و جدایی میپردازد. او از تیر محبت معشوق شکایت دارد و میگوید که در برابر این عشق، ناتوان است و تدبیر و رای برای مقابله با آن ندارد. دیگران به او میگویند که از این عشق دست بردارد، اما او نمیتواند چون کیش عشق را پذیرفته است. همچنین از ناتوانی در تحمل دردهای ناشی از عشق سخن به میان میآورد و به بیکسی و دردی که از جدایی میکشد، اشاره میکند. در نهایت، شاعر به شدت اشتیاق و فدای خود برای عشق اشاره کرده و احساس ناکامی و نبود عزت در زندگیاش را ابراز میکند.
تیر تدبیر تو در کیش ندارم، چه کنم؟سپر جور تو با خویش ندارم، چه کنم؟
هوش مصنوعی: من در این راه هیچ ترفندی ندارم، چه کنم؟ من به حمایت تو هیچ وسیلهای ندارم، چه کنم؟
خلق گویند که: ترکش کن و عهدش بشکنای عزیزان، چو من این کیش ندارم چه کنم؟
هوش مصنوعی: مردم میگویند که باید این عشق را رها کنی و وعدهات را بشکنی، اما من که این اعتقاد را ندارم، چه کار باید انجام دهم؟
بزنی ناوک و دل شکر نگوید چه کند؟بزنی خنجر و سر پیش ندارم چه کنم؟
هوش مصنوعی: اگر به قلب من زخم بزنی و من نتوانم از دردش سخن بگویم، چه باید بکنم؟ و اگر خنجری به من بزنی و من نتوانم سرم را بالا نگه دارم، چه باید کنم؟
طبعم اندیشهٔ سودای تو کردهاست و خطاستچارهٔ طبع بداندیش ندارم چه کنم؟
هوش مصنوعی: طبیعت من به فکر و آرزوی تو مشغول شده است و میدانم که این اشتباه است، اما نمیدانم با این طبع بدبین چه باید بکنم؟
طاقت ناوک چشم تو مرا نیست ولیکچون زدی درد، جگر ریش ندارم چه کنم؟
هوش مصنوعی: من طاقت و قدرت مقابل تیرکمان چشمان تو را ندارم، اما وقتی که تیر محبتت به قلبم مینشیند، جگرم را دردمند میکنی و نمیدانم چه باید بکنم.
جان فدا کردم و گفتی که: نه اندر خور ماستدر جهان چون من از این بیش ندارم چه کنم؟
هوش مصنوعی: من جانم را فدای تو کردم و تو گفتی که من شایسته تو نیستم. در این دنیا کسی مانند من وجود ندارد و من از این بیشتر ندارم، پس چه باید بکنم؟
هر که را دولت وصل تو بود محتشم استاین سعادت من درویش ندارم چه کنم؟
هوش مصنوعی: هر کسی که به نعمت وصال تو دست پیدا کرده است، شخص با عزتی است. اما من درویش، از این سعادت محرومم و نمیدانم چه باید بکنم.
دی غمت گفت که بیگانه مشو با خویشانمن بیگانه سر خویش ندارم چه کنم؟
هوش مصنوعی: دیروز غم تو به من گفت که با بستگانم بیگانه نشو. اما من نمیتوانم با خودم بیگانه باشم، چه کار باید بکنم؟
گشت قربان غمت اوحدی و میگوید:تیر تدبیر تو در کیش ندارم چه کنم؟
هوش مصنوعی: اوحدی میگوید که من به خاطر غم تو حاضر به قربانی شدن هستم و از طرفی نمیدانم با این تیر اندیشه و تدبیر تو چه کار کنم، چون هیچ راهی برای فرار از آن ندارم.