غزل شمارهٔ ۶۶۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به محبوب خود که چهرهای چون لاله دارد، عشق میورزد و به زیبایی او سوگند میخورد. او از تنهایی و غم خود در دنیایی که خالی از حضور معشوق است، شکایت میکند. شاعر به رنگ و زیبایی معشوق اشاره کرده و میگوید که دیگران نیز وقتی چهره او را ببینند، از شرم رنگشان میپرد. او امیدوار است که پس از مرگ، کسی مانند خودش به دام عشق نیفتد. همچنین اشاره میکند که تیرهای غمزه معشوق به قلبش اصابت میکند و در آخر، به سختی دستیابی به وصال معشوق اشاره دارد.
ای نور چشم من ز رخ لالهرنگ توسوگند سخت من به دل همچو سنگ تو
هوش مصنوعی: ای نور چشم من، به رنگ لالهای که بر چهرهات است سوگند میخورم که دل من همچون سنگ، محکم و استوار است.
در دهر سوکوار نباشد به حال مندر شهر غمگسار نباشد بینگ تو
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچ کس به حال من توجهی ندارد و در این شهر که پر از غم و اندوه است، بیوجود تو هیچ دلخوشی ندارم.
پیش رخت ز شرم بریزند رنگهاصورتگران چین چو ببینند رنگ تو
هوش مصنوعی: وقتی که تو در برابر کسی ظاهر میشوی، به خاطر زیباییات، تمام رنگها از شرم محو میشوند و هنرمندان چهرهنگاری که تو را میبینند، رنگ صورتشان به خاطر جلوهی تو تغییر میکند.
بر زان دل چو سنگ و بر همچو سیم خامآنکس خورد، که سیم بریزد به سنگ تو
هوش مصنوعی: اگر دلی به سختی سنگ داشته باشد و مانند نقرهی خام باشد، تنها کسی آن را میشکند که نقره را در برابر سنگ بریزد.
مپسند کشتن من مسکین، که بعد ازینمانند من شکار نیفتد به چنگ تو
هوش مصنوعی: از کشتن من بیچاره خوشنود نباش، زیرا پس از من دیگر کسی مانند من به دام تو نخواهد افتاد.
اکنون سپر چه سود؟ که بر دل گذار کردپیکان تیر غمزهٔ همچون خدنگ تو
هوش مصنوعی: اکنون داشتن سپر چه فایدهای دارد؟ وقتی پیکان تیر زخمزننده چشمان تو بر دل فرود آمده است.
میدان فراخ یافتهای، اوحدی،ولیدر وصل او عجب که رسد دست تنگ تو!
هوش مصنوعی: اوحدی، تو در دنیای وسیع و بزرگ زندگی میکنی، اما عجیب است که دست تو که محدود است، چگونه میتواند به وصل و ارتباط با او برسد!