غزل شمارهٔ ۷۲۸
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به بیان درد و رنج ناشی از عشق و جدایی میپردازد. او میگوید که کسی در عشق به دلدادهاش، به شدت ناراحت و ناامید است و هیچ جایی برای آرامش و امنیت وجود ندارد. با اشاره به زلف محبوبش، از دشمنان حسود ابراز خشم میکند و نگرانیاش دربارهی آینده و تحقق آرزوهایش را مطرح میکند. در پایان، شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق هر فردی، منحصر به خود اوست و نمیتوان آن را با دیگری مقایسه کرد.
پدید نیست اسیران عشق را خانهکجاست بند؟ که صحرا گرفت دیوانه
هوش مصنوعی: عاشقان به خاطر عشق، جایی برای زندگی و آرامش ندارند. در بیابان و عالم دیوانگی گم شدهاند و نمیدانند کجا باید بروند.
چنان ز فرقت آن آشنا بنالیدمکه خسته شد جگر آشنا و بیگانه
هوش مصنوعی: من آنقدر از جدایی آن محبوب شکایت کردم که دل دوستان و بیگانگان هم از این نالهها به تنگ آمد.
نخست گفتمت: ای دل، به دام آن سر زلفمرو دلیر، که بیرون نمیبری دانه
هوش مصنوعی: ابتدا به خودم گفتم: ای دل، هوشیار باش و به دام آن گیسوی زیبا نرو، چون تو هرگز نمیتوانی از آن دانهای که آنجا نهفته است، رها شوی.
چه سنگ غصه که بر سر زنم حسودان را!گرم رسد به دو زلف تو دست چون شانه
هوش مصنوعی: من بر سر حسودان سنگ غصه میزنم! وقتی که دستم به دو زلف تو میرسد، انگار شانه کردهام.
به نقدم از همه آسایشی برآوردیپدید نیست که کامم برآوری، یا نه ؟
هوش مصنوعی: هیچ آسایش و خوشحالی در زندگی من وجود ندارد که بتواند مرا راضی کند یا نه؟
گرت شبی به سر کوی ما گذار افتدمکوب در، که کسی نیست اندرین خانه
هوش مصنوعی: اگر شبانه به کوی ما بیایی، وارد نشو و درب را نزن، چون در این خانه کسی نیست.
نه من اسیر تو گشتم، که هر کرا بینیچو اوحدی هوسی میپزد جداگانه
هوش مصنوعی: من گرفتار تو نشدم، زیرا هر کسی مانند اوحدی برای خود آرزوهایی دارد و به طور جداگانه خواستههایش را پرورش میدهد.