غزل شمارهٔ ۷۷۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره ی یاد کردن و فراموشی صحبت میکند. شاعر به کسی اشاره دارد که هرگز یاد او را نمیکند و به او توجهی ندارد، در حالی که شاعر عشق و دلتنگی خود را بیان کرده است. شاعر میگوید که حتی اگر جانش را فدای معشوق کند، او هیچ توجهی به او ندارد و فقط دردهایش را میبیند اما درمانی ارائه نمیدهد. شاعر در تنهایی و بیپناهی خود از معشوق میخواهد که به وعدههایی که داده عمل کند، اما میبیند که هرگز عملی نمیشود. در نهایت، ناامیدی و سردی ارتباط میان آن دو احساس میشود.
نگارا، یاد میداری که یاد ما نمیکردی؟سگان را در بر خود جای و جای ما نمیکردی؟
هوش مصنوعی: عزیزم، آیا به یاد داری که به یاد ما نمیافتادی؟ و سگان را در آغوش خود جا میدادی اما ما را نه؟
چو جانت میسپرد این تن به جز خونش نمیخوردی؟چو خوانت مینهاد این دل به جز یغما نمیکردی؟
هوش مصنوعی: وقتی که جانت این بدن را به او میسپارد، آیا نمیپذیری که جز خونش چیزی را نگیرد؟ و زمانی که این دل به تو زندگی میدهد، آیا نمیپذیری که جز غارت و دزدی چیزی از تو نگیرد؟
نشان درد میدیدی ولی درمان نمیدادیبه کوی وصل میبردی ولی در وا نمیکردی؟
هوش مصنوعی: تو نشانههای درد را میدیدی، اما کمکی نمیکردی. به راه وصال میبردی، اما در نگشودنی برای ورود نمیگذاشتی.
نخستین روزت ار با من نبودی فتنه اندر سرچو رخ در پرده پوشیدی دگر پیدا نمیکردی
هوش مصنوعی: اگر اولین روزت بدون من باشد، دردت سر را در هم میریزد و چون چهرهات را در پس پرده پنهان کردی، دیگر هرگز پیدا نمیشوی.
به پس فردا رسید آن کم به فردا وعده میدادیچرا فردا همی گفتی؟ چو پسفردا نمیکردی
هوش مصنوعی: به روز پس فردا رسید و تو حتی به فردا هم قول داده بودی، پس چرا باز هم از فردا صحبت میکنی؟ وقتی که حتی برای پس فردا هم اقدامی نکردی.
دلم را مینهی داغی و گرنه در چنین باغیرخ از خیری نمیبردی دل از خارا نمیکردی
هوش مصنوعی: دل من را با شوق و علاقه پر میکنی، وگرنه در فضایی اینچنین زیبا، کسی نمیتواند از خوبیها بهرهای نبرد و دلش از سنگ خارا بیخبر بماند.
دوای اوحدی جستم ز درد سر بنالیدیگرت سودای ما بودی چنین صفرا نمیکردی
هوش مصنوعی: من در جستجوی درمانی برای مشکلاتم بودم، تو اگر عاشق ما بودی، اینگونه از درد سر و ناراحتی نمینالیدی و به ما کمک میکردی.