غزل شمارهٔ ۸۳۸
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی غنیمت شمردن عمر و لذتهای جوانی است. شاعر از سفر و تلاشهای خود برای کسب خوشبختی و کامیابی سخن میگوید، اما درمییابد که عمر همچنان فانی است و هیچ چیز پایدار نیست. او به حسرت از دست رفتن جوانی و درد دل مینالد و توجه میدهد که هیچ دوستی در این دنیا جاودان نیست. شاعر از فراق دوستان و آرزوهایش برای رسیدن به بهشت جاودانی صحبت میکند، اما در نهایت به ناامیدی از زندگی میرسد. او از چرخ گردون که همیشه یکسان است شکایت دارد و در جستجوی معنا و آرامش به خداوند پناه میبرد.
خوشا آن عشرت و آن کامرانیکه ما را بود از ایام جوانی
هوش مصنوعی: خوش به حال کسانی که در دوران جوانی از لذتها و خوشیها بهرهمند شدند.
سفر کردم به امید غنیمتغنیمت عمر بود و گشت فانی
هوش مصنوعی: به سفری رفتم با امید به دست آوردن چیزی ارزشمند، اما دریافتم که عمر خودم نیز زودگذر و فانی است.
ندیدم سود و فرسودم، چه بودیکه ارزیدی بدین سودا زیانی؟
هوش مصنوعی: من هیچ سودی ندیدم و روزگارم تباه شد، تو چه چیزهایی را دیدی که به خاطر این معامله زیان آور ارزشمند بودی؟
بدادم عمر و درد دل خریدمچه شاید گفت ازین بازارگانی؟
هوش مصنوعی: من عمر خود را به سر میبرم و از درد و رنج دل شکایت دارم، آیا ممکن است در این بازار سفتهبازی، حرفی برای گفتن پیدا شود؟
جوانی را به خواب اکنون توان دیدکه تن بیخواب گشت از ناتوانی
هوش مصنوعی: در حال حاضر میتوان جوانی را در خواب مشاهده کرد، چرا که بدن او از ناتوانی دیگر قادر به بیداری نیست.
رخم گل بود و بالا تیر و کردندگلم نیلوفری، تیرم کمانی
هوش مصنوعی: چهرهام مانند گل است و قامتش به مانند تیر بلند، و در حالتی که مانند گل نیلوفر شگفتانگیز است، عاشق شدید من مانند کمان است.
به شکلی میدوانم مرکب عمرکه اسب تند بر صحرا دوانی
هوش مصنوعی: به طریقهای زندگی میکنم که مانند اسبی سریع در بیابان میتازم و از لحظات عمرم بهره میبرم.
زمان ما به آخر رفت، ازین بیشچه باشد؟ فتنهٔ آخر زمانی
هوش مصنوعی: زمانه به پایان خود نزدیک شده و دیگر چیزی باقی نمانده است. این روزها با مشکلات و آشفتگیهای زیادی روبرو هستیم که بیانگر بحرانهای نهایی است.
فراق دوستان با جانم آن کردکه در گلزارها باد خزانی
هوش مصنوعی: جدایی از دوستان به قدری بر جانم تأثیر گذاشت که مانند باد پاییزی در باغها به خزان افتادهام.
به دل گفتم: چه داری آرزو؟ گفتکه: دیدار و بهشت جاودانی
هوش مصنوعی: به او گفتم: آرزوی تو چیست؟ او پاسخ داد: دیدار و بهشت ابدی.
بپرسیدم که: دیگر چیست؟ گفتا:و وادی زندهرود و اصفهانی
هوش مصنوعی: از فردی پرسیدم که آیا چیز دیگری هست؟ او پاسخ داد: "بله، وادی زندهرود و اصفهان."
نمیماند به وصل دوستان هیچاگر صد سال در شادی بمانی
هوش مصنوعی: اگر صد سال هم در خوشی بگذرانید، در نهایت دوستیها و وصال دوستان پایدار نخواهد ماند.
چو گرگ از گله بربود آنچه میخواستبدین صحرا چه سود اکنون شبانی؟
هوش مصنوعی: مثل گرگی که از گله چیزی را که میخواست برباید، حالا پس از آنکه خواستهاش را به دست آورد، در این صحرا چه فایدهای دارد شبانی؟
ترا، ای چرخ، بسیار آزمودمهمانی و همانی و همانی!
هوش مصنوعی: ای کاروان زندگی، بارها و بارها تو را آزمایش کردهام و همیشه همان است که هستی.
چه برخورداری از رختی توان دید؟که دزدش کرده باشد پاسبانی
هوش مصنوعی: آیا میتوان به کسی که لباسش را دزدیدهاند، نگریست و از او بهرهمند شد؟
چو خواهد برد باد این لالها راچه باید کرد این جا باغبانی؟
هوش مصنوعی: وقتی که باد به این گلهای بیصدا و آرام آسیب میزند، در اینجا باغبان چه میتواند بکند؟
بیاید کوچ کردن بر کرانمکه کرد اندامم آغاز گرانی
هوش مصنوعی: بیا و با من کوچ کن به سرزمین جدید، زیرا که بدنم نشانهای از سنگینی و سختی را آغاز کرده است.
برون شد کاروان ما ز منزلچه خسبی؟ ای غریب کاروانی
هوش مصنوعی: کاروان ما از خانه خارج شد، چه خوب است که ما نیز در این سفر همراهی کنیم. ای غریبه، تو هم مسافری از کاروان ما.
خداوندا، اگر بد رفت، اگر نیکچو عجز آوردم آن دیگر تو دانی
هوش مصنوعی: خدایا، اگر در زندگیام کارهای بد انجام دادم و اگر کارهای خوب هم بود، حالا که نتوانستم از خودم دفاع کنم، تو بهتر از هر کسی میدانی.
ز لطفم داده بودی خردهای چندبه عنف اکنون یکایک میستانی
هوش مصنوعی: تو به من لطف کرده بودی و کمی از خوبیهایت را به من بخشیده بودی، اما اکنون به ناچار همهی آنها را یک به یک از من میگیری.
گدایی پیش آن در فخر باشدمرا، همچون که موسی را شبانی
هوش مصنوعی: در پیش آن در، تقاضا و گدایی برای من افتخار است، مانند افتخار شبانی موسی.
به درگاه تو آورد اوحدی رویغریب الوجه والید واللسانی
هوش مصنوعی: اوحدی با چهرهای ناآشنا و دست و زبانی متفاوت، به درگاه تو آمده است.