غزل شمارهٔ ۸۷۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از جستجوی خود برای یافتن محبوب سخن میگوید. او به تنهایی و بیپناهی خود اشاره میکند و در مییابد که هرچه تلاش کند، نشانی از معشوق نمییابد. در عین حال، او به عشق و پیوندی عمیق با معشوق اعتراف میکند که باعث شده محبوبش را در دل خود حس کند. شاعر درگیریهای روحیاش را به تصویر میکشد و میگوید که محبوبش را همچون بخشی از وجود خود میبیند. او از زندگی در گذشته، حال و آینده سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که هیچ چیز دیگر برایش اهمیت ندارد، جز وصال با محبوبش. در پایان، او به آرامش درونی و قناعت در عشق اشاره میکند و از انزوایی که در جستجوی معشوق به وجود آمده، سخن میگوید.
به پیمانی نمیپویی، به پیوندی نمیپاییدلم ز اندیشه خون کردی که بس مشکل معمایی!
هوش مصنوعی: تو به هیچ عهد و پیمانی وفا نمیکنی و به هیچ ارتباطی پایبند نیستی. دل من از فکر و اندیشهات به درد آمده و این معما بسیار پیچیده و سخت است.
ز صد شهرت خبر دادند و چون رفتم نه در شهریبه صد جایت نشان گفتند و چون جستم نه در جایی
هوش مصنوعی: از صدها نفر دربارهام سخن گفتند، اما وقتی به سراغشان رفتم، نه در شهری نشانی از من پیدا کردند و نه در هیچ جایی دیگر.
همی جویم تو را، لیکن چو مییابم نه در دستیهمی بینم تو را، لیکن چو میجویم نه پیدایی
هوش مصنوعی: من به دنبالت هستم، اما وقتی مییابمت، تو را در دست نمیبینم. هرچقدر که جستجو میکنم، تو را نمیتوانم پیدا کنم، ولی وقتی نمیخواهم، خودت را در برابر چشمانم میآوری.
چو در خیزم به کوی تو ز پیشم زود بگریزیچو بگریزم ز پیش تو مرا هم باز پیش آیی
هوش مصنوعی: هرگاه به سمت کوی تو میروم، تو سریعاً فرار میکنی و وقتی من از پیش تو دور میشوم، تو دوباره به سمتم میآیی.
به فکرت هر شبی تا روز بنشینم که: آیی توغلط کردم، چه میگویم؟ نه دوری از برم کآیی
هوش مصنوعی: هر شب تا صبح در فکر تو میگذرانم که وقتی برگردی چه بگویم؟ نه، از دوریات نمیتوانم تحمل کنم که برگردی.
نبودست از وصال تو مرا یک ذره نومیدیکه گر خواهی جهانی را درین یک ذره بنمایی
هوش مصنوعی: از وصال تو هیچ مقدار ناامیدی ندارم، چرا که اگر بخواهی میتوانی جهانی را در همان یک ذره به من نشان دهی.
چنان بنشستهای در دل که میگویم: تویی دل خودچنان پیوستهای در ما که: پندارم که خود مایی
هوش مصنوعی: به قدری در دل من جا گرفتهای که گویی فقط تو دل منی و به قدری به ما پیوستهای که فکر میکنم خود ما هستی.
نمیخواهم کسانی را که امروزند و فردا نهتو را خواهم که دی بودی و امروزی و فردایی
هوش مصنوعی: نمیخواهم افرادی را که امروز هستند و فردا نخواهند بود، بلکه من تو را میخواهم که هم در گذشته وجود داشتی و هم اکنون و در آینده نیز خواهی بود.
از آن خویشی کند با تو دل بیخود که در پردهتو را رخهاست کان رخها به غیر خویش ننمایی
هوش مصنوعی: دل بیخبر از خود، به خاطر تو رابطهای برقرار میکند، چون در پس پرده تو زیباییهایی وجود دارد که به کسی جز خودت نشان نخواهی داد.
نمیپوشی رخ از بینش، ولی رویت کسی بیندکه همچون اوحدی او را ز دل دادند بینایی
هوش مصنوعی: تو چهرهات را از نگاه دیگران پنهان نمیکنی، اما کسی میتواند زیبایی تو را ببیند که مانند اوحدی، بینایی را از دلش دریافت کرده باشد.
به بویی، ای دل آشفته، زین ساغر قناعت کنکزین جا چون گذر کردی خراباتست و رسوایی
هوش مصنوعی: ای دل نگران، با عطر و بوی این جام قناعت کن، زیرا وقتی از اینجا گذشتی، دیگر جایی که در آن رسوایی و فساد باشد، سراغ خواهی داشت.