غزل شمارهٔ ۸۸۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس دلتنگی و عشق به یک معشوق است. شاعر از نبود نگار محبوبش گله میکند و بیان میکند که عشق او چقدر جانکاه و عذابآور است. او به غم و درد ناشی از دوری از معشوق اشاره دارد و میگوید حتی در کنار دیگران نیز این احساس را تجربه میکند. شاعر با حسرت یادآور میشود که دلش شکسته و غم او همیشه همراهش است. در نهایت، او با بیان اینکه عشق و دل باختگی او را از عقل و دانش دور کرده، احساس خود را از فقدان معشوق به تصویر میکشد.
مشتاق آن نگارم آیا کجاست گویی؟با ما نمینشیند بی ما چراست گویی؟
هوش مصنوعی: من در آرزوی آن معشوقم، آیا میدانی او کجاست؟ گویی که او نمیخواهد با ما باشد، و اگر با ما نیست، پس چرا دلش با ما نیست؟
ما در هوای رویش چون ذره گشته پیداوین قصه خود بر او باد هواست گویی
هوش مصنوعی: ما در زیبایی چهرهاش مانند ذراتی جستهگریخته هستیم و به نظر میرسد که این داستان ما به نسیم هوا وابسته است.
صد بار کشت ما را نادیده هیچ جرمیدر دین خوبرویان کشتن رواست گویی
هوش مصنوعی: ما بارها به خاطر بیتوجهی و نادیده گرفتن خاموش شدن عاشقانهها به قتل رسیدهایم، اما به نظر میرسد که در دین معشوقان، کشتن ما هیچ اشکالی ندارد.
نزدیک او شد آن دل کز غم شکسته بودیاین غم هنوز دارم آن دل کجاست گویی؟
هوش مصنوعی: نزدیک او شدم، اما دلم همچنان از غم شکسته است. این غم هنوز با من است، ولی دل من کجاست؟ گویی که دیگر وجود ندارد.
از زلف کژرو او گر بشنوی نسیمیتا زندهای حکایت زان سر و راست گویی
هوش مصنوعی: اگر نسیمی از زلفهای پیچخوردهاش به گوشت برسد، تا زندهای میتوانی داستان آن سر و سامان را به درستی بگویی.
با دیگران بیاری آسان بر آورد سراین ناز و سر گرانی از بخت ماست گویی
هوش مصنوعی: با دیگران بودن و راحتی در رفتار، به سادگی میشود ناز و الطاف خود را به نمایش گذاشت، اما این حال و روز ماست که نشان از سختی و مشکلات دارد.
خون دلم بریزد و آنگاه خشم گیردآنرا سبب ندانم این خون بهاست گویی
هوش مصنوعی: خون دل من ریخته شود و باز هم به خاطر آن عصبانی شوم، اما نمیدانم که چرا. به نظر میرسد که این خون، هزینهای است که باید بپردازم.
گفتا که: جان شیرین پیش من آر و زین غمتن خسته شد ولیکن دل را رضاست گویی
هوش مصنوعی: گفت: جان عزیزت را پیش من بیاور و از این غم که بدن خستهام کرده، فارغ شو، اما دل من راضی است انگار.
از اوحدی دل و دین بردند و عقل و دانشرخت گزیده گم شد، دزد آشناست گویی
هوش مصنوعی: دل و ایمان اوحدی را گرفتند و عقل و دانش او هم ناپدید شد، به نظر میرسد که دزد با او آشنا بوده است.