تناجی
اوحدی مراغه‌ای

بخش ۶۵ - حکایت

شیخکی بر فسانه بود وگزافچشم بر هم نهاده میزد لاف
در حدیثی دلیل خواستمشحرمت و آب رخ بکاستمش
از مریدان او مریدی خربه غضب گفت: ازین سخن بگذر
او دلیلست ازو دلیل مخواهشرح گردون ز جبرییل مخواه
هر چه گوید به گوش دل بشنوور جدل میکنی به مدرسه رو
چون نظر کردم آن غضب کوشیتن نهادم به عجز و خاموشی
گر نه تسلیم کردمی در حالمرغ ریش مرا نهشتی بال