هوش مصنوعی: روزی امیر تصمیم گرفت که چهار مرد را برای رسیدگی به امور مملکت انتخاب کند و به امیر طاهر دستور داد تا با شخصی به نام بو نصر صحبت کند و منشورهای مربوط به این انتخاب را تهیه کند. طاهر پس از صحبت با بو نصر، به دیداری دعوت میشود که در آن فضایی مجلل و شکوهمند قرار دارد و مراسم و خوراکیهای فراوانی تدارک دیده شده است. در این مجلس، طاهر به بو نصر احترام میگذارد و از بزرگی او قدردانی میکند.
پس از برگزاری مراسم، طاهر گزارشی از نتایج آن را به استادش میدهد که او هم از آن خرسند میشود. در ادامه، بو نصر با رونویسی از منشور به امور رسمی میپردازد و از آن تقدیرها و اظهارات مثبتی درباره آن انجام میشود. طاهر ضمن حفظ احترام به بو نصر، به او هشدار میدهد که از این به بعد به اموری بزرگتر خواهد پرداخت و تلاش میکند تا میان خود و بو نصر روابطی دوستانه و محترمانه برقرار کند. در نهایت، ارتباطات و تبادل نظر میان طاهر و بو نصر ادامه مییابد و آنها در بزمهای مشترک نیز شرکت میکنند.
هوش مصنوعی: روزی پیشآمد که امیر تصمیم گرفته بود چهار نفر را بهعنوان مسئولان مملکت انتخاب کند. او به امیر طاهر گفت که باید با بو نصر صحبت کند تا اسناد مربوط به آنها تهیه شود. طاهر به ملاقات بو نصر رفت و گفت که خوب است تا نسخهها آماده شود. طاهر وقتی برگشت، وکیل خود را نزد من فرستاد و گفت که باید پیامی برای بو نصر دارم و بعد از بازگشت از دیوان باید به ملاقات من بیایی. من از او شنیدم و به محض اینکه از دیوان بازگشتم، به دیدن او رفتم. او در محلهای در بلخ خانهای داشت که بسیار زیبا و پرزرق و برق بود. فضایی مانند بهشت ایجاد کرده بود و با احترام خاصی از من پذیرایی کرد و مرا در صدر نشاند. سفرهای که برایمان چیده بودند بسیار عالی و جلوهدار بود و با زحمت زیاد تزیین شده بود. به محفل آمدند و موسیقیدانی که ترانه میخواندند حضور داشتند. بعد از مدتی که مشغول خوردن و نوشیدن شدیم، خزانهدار او آمد و پنج دست لباس قیمتی و کیسهای با پنج هزار درم برای من گذاشت و سپس آنها را برداشت. در ادامه، مقدار زیادی طلا و لباس به ندیمان، موسیقیدانان و خدمتکارانش دادند.
هوش مصنوعی: در میان گفتوگو به من گفت که «من بزرگیش و مقام خواجه عمید بو نصر را انکار نمیکنم و میدانم که او از زمانهای دور به مقام و جایگاه بالایی رسیده است، اما مردم به خداوند شاه نام و مقام میآورند. اگرچه امروزه ما هر دو در این دیوان حاضر هستیم، من او را میشناسم و مقامش را میدانم. خداوند سلطان برای من شغلی خواهد فرمود که از این مقام بالاتر باشد. تا آن زمان، من چشم به راه هستم و همچنانکه بزرگیش را محترم میشمارم، او نیز به من احترام دارد. امروز وقتی که این منشور صادر شد، در مورد آن با من سخن گفت و فرمود که او و دیگران موظف هستند که در امور و رسوم دیوانها و معاملات به من راهنمایی شوند. اما من حرمت او را نگاه داشتم و با او صحبت کردم، و انتظار داشتم که او نویسنده را به من بسپارد، ولی چون این کار را نکرد، ناراحت شدم. بنابراین، من تو را به این زحمت انداختم تا این موضوع را با تو در میان بگذارم و تو هر طور که صلاح میدانی، آن را بیان کنی.»
هوش مصنوعی: امروز به تو نشان میدهم که چطور باید بدانیم و ندانیم. من برگشتم و او نیز بر جای خود نشسته بود. وقتی بار را آماده کردند، امیر به استادم اشاره کرد و گفت: «من به طاهر گفته بودم که حدیث منشور اشراف را برای تو بگوید. آیا نسخهاش آمده است؟» او پاسخ داد: «من نسخهبرداری کردهام، امروز برگهای آماده میشود تا خداوند نوشته شود.» امیر گفت: «خوب است.» و طاهر با نشاط از جا بلند شد. ما به دیوان بازگشتیم، بو نصر قلم دیوان را برداشت و شروع به نوشتن کرد و مرا هم به نشستن دعوت کرد تا برگه را آماده کنم. تا زمان نماز پیشین، پردهای از منشوری کنار رفت که همه بزرگواران و شخصیتها تأیید کردند که در معنای اشراف، هیچکس چیزی مشابه این را نه دیده و نه خواهد دید.
هوش مصنوعی: منشوری بر روی سه دسته کاغذ با خط زیبای من نوشته شد و آن را نزد امیر بردند و او آن را خواند و بسیار پسندید. از آن منشور چند نسخه تهیه کردند. طاهر بیک به یکباره از شوق بیتاب شد و تمامی ابعاد آن را دریافت. از آن زمان تا وقتی که به وزارت عراق رفت، همچنان در مورد ثبت این موضوع، بحث ها و تلاش ها ادامه داشت. با این حال، استاد من پیامی نیکو برای او فرستاد. من رفتم و پیام را به او رساندم و او از این خبر بسیار خوشحال و شاد شد. پس از آن دو طرف مذاکرات و مکاتبات دوستانه ای برقرار کردند و به هم ملحق شدند و نوشیدنی نوشیدند، چرا که استاد من در این امور به تنهایی بینظیر بود با وجود تمام سختگیری هایی که داشت، خدایش بیامرزد و رضوان الهی بر او باد.