هوش مصنوعی: محرم سال غرتش سهشنبه بود و امیر مسعود رضی الله عنه به باغی در عبد الاعلی رفت. آنجا دیوانها و بناهای زیادی ساخته شده بود و او به مهندسان خود اعتماد کامل داشت. از هرات نامهای به خواجه بو سهل زوزنی ارسال شد تا خواجه احمد حسن به دربار بیاید. خواجه احمد در زمان پادشاهی، از بند آزاد شده و نزد امیر مسعود به خدمت مشغول شد. امیر از او استقبال کرد و خواجه پس از چند روز استراحت دوباره به دربار آمد.
در این بین، بو سهل زوزنی مدیریت امور را بر عهده داشت و در خصوص وزارت به خواجه احمد حسن پیشنهاداتی مطرح کرد. خواجه به دلیل سنش تمایلی به پذیرش وزارت نداشت، ولی در نهایت با شروط خاصی حاضر به همکاری شد. همچنین خواجه نذر کرده بود که در امور وزارت دخالت نکند و بر این اساس شرایطی برای وزارت تعیین نمود.
در ادامه، امیر مسعود بر اهمیت قوانین و شرایط وزارت تأکید کرد و خواستار آن شد که همه چیز طبق اساسنامهای منظم پیش رود. به این ترتیب، تصمیم بر این شد که خواجه احمد حسن مسئولیتهایی را بپذیرد و شرایط مقرر برای وزارت به امیر ارائه شود. پایان این مطلب، نشاندهنده توافق و هماهنگی برای کارهای آینده در دربار بود.
هوش مصنوعی: محرّم امسال روز سهشنبه بود. امیر مسعود، رضیالله عنه، در این روز از کوشک خود به سمت باغ عبد الاعلی رفت تا در آنجا اقامت کند. دیوانها و بناهای زیادی در آنجا ساخته بودند. یک سال که من نیز به آنجا رفتم، متوجه شدم که ورودیها، دکانها و سایر ساختمانها به کلی تغییر کرده است. این پادشاه دستور داده بود که در ساختمانها به گونهای عمل شود که هیچ مهندس یا کارشناس دیگری نتواند آن را بهبود بخشد. اکنون سرای نو که در بخارا میبینند، گواهی درباره این کارهاست. همچنین در بنشابور، درگاهی و میدانی وجود نداشت که او به دست خود بنا کرد، سرایی با کیفیت عالی و چندین ساختمان کوچک و میدان، به نحوی که امروزه وجود دارد. در بست نیز، به میزان زیادی زمین برای چمنزاری لشکرگاه پدرش فراهم کرد، به گونهای که برخی از آنها امروزه نیز باقی مانده است. این سرزمین در هر اقدامی نشانهای از رحمت ایزد بود.
هوش مصنوعی: نامهای از هرات به همراه افرادی فرستاده شده بود تا خواجه احمد حسن به دربار برود. خداوند قلعه او را از فشار نجات داده بود و او به اریارق، حاکم سالار هندوستان، گفته بود که: "نامی بد بر تو گذاشته شده، بهتر است با من بیایی تا این خداوند را ملاقات کنی و آنچه لازم است را به او بگویم تا تو با احترام و خوبی به اینجا برگردی، زیرا حالا کارها به خوبی پیش میرود و خداوندی کریم و مهربان مثل امیر مسعود بر تخت سلطنت نشسته است." اریارق تحت تأثیر این سخنان قرار گرفت و با او آمد. او در طول راه به خواجه بسیار خدمت کرد و این در دسترسترین و بهترین شخص اهل قلم در آن زمان بود. خواجه عبد الرزاق، پسر خواجه بزرگ احمد حسن، که در قلعه نندنه حبس بود، به فرمان او آزاد شد و به نزد پدرش آورده شد. فرزندش نزد پدر از آزادیاش قدردانی کرد و خواجه نیز به او گفت که او بیشتر از او شکرگزار است. او به فرزندش توصیه کرد که به نندنه برگردد زیرا آن مکان نباید خالی بماند. سپس او از وضعیت خود به درگاه میگفت و آنچه که موجب افزایش مقامش میشود را مییافت. بعد از بازگشت سارغ، خواجه بزرگ خوشحال از بلخ آمد و به خدمت امیر پرداخت و با تواضع و بندگی رفتار کرد. امیر با گرمی از او پذیرایی کرد و نصیحتهایی به او داد. او نیز خدمت کرد و به خانهای که برایشان آماده شده بود رفت و پس از سه روز استراحت دوباره به درگاه آمد.
هوش مصنوعی: بو الفضل بیهقی میگوید که وقتی این مرد محترم به خواب رفته بود، درباره وزارت از طرف کسی پیام ارسال شد. اما او به درخواست پاسخ نداد. در آن زمان، بو سهل زوزنی مسئول امور بود و تمامی کارها و معاملات مردم به او مربوط میشد. او معمولاً با امیر و عبدوس خلوت میکرد. بین این دو، کدورتی وجود داشت و هرکدام از آنها با دیگری بد بودند. پدریان و محمودیان تصمیم گرفته بودند که روزی بر ایشان سلامتی بگذرد. من هرگز بو نصر، استاد خود را در روزگاری اینچنین دلمشغول و سردرگم ندیده بودم.
هوش مصنوعی: در پی پیامهایی که به خواجه احمد حسن میرفت، بو سهل گفته بود که: «من پیر شدهام و نمیتوانم از پس این کار برآیم. بو سهل حمدوی مردی کافی و درکدار است، باید به او پیشنهاد شود و من هم از دور مصلحت را زیر نظر میگیرم و راهنماییهایی که لازم است انجام میدهم.» بو سهل پاسخ داد: «من چشم به آن کار ندارم؛ من چه کسی هستم که بتوانم مسئولیتی را برعهده بگیرم.» خواجه گفت: «ای سبحانالله! وقتی از دامغان به نزد امیر رفتی، آیا همه کارها را خودت انجام نمیدادی وقتی که وضعیت مملکت هنوز مشخص نبود؟ حالا خداوند به تخت سلطنت رسید و کارها سامان یافته شده است، اکنون بهتر است این مسئولیت را بپذیری.» بو سهل پاسخ داد: «زمانی که من میخواستم به امیر کمک کنم، کسی در پیش امیر نبود. حالا که خداوند آمدهاند، من و امثال من چه توانایی و جراتی داریم؟ در برابر آفتاب چه چیزی میتواند قرار گیرد؟ ما همه بیمایه هستیم و اکنون که خداوند حقیقتاً آمده است، همه دستها کوتاه شده است.» او ادامه داد: «خوب است، بگذارید در این مورد فکر کنم» و به خانه برگشت. در این میان، طی دو سه روز حدود پنجاه یا شصت پیام به طرف او ارسال شد، اما هیچیک را پاسخ نداد.
هوش مصنوعی: یک روز او به خدمت آمد و زمانی که مورد بازجویی قرار گرفت، امیر او را نشاند و دلش را خالی کرد و گفت: "خواجه، چرا در این کار خود را مشغول نمیکنی؟ ما را به جای پدر خود میدانی و کارهای مهمی داریم. لازم نیست که از ما دوری کنی."
هوش مصنوعی: خواجه بیان کرد که او بنده و مطیع است و جانش را بعد از قضاوت خداوند از او دریافت کرده است. اما به دلیل سن و سال، از کار باز مانده و نذر و سوگندهای سنگینی دارد که هیچ شغلی را قبول نکند، زیرا تحمل رنجهای زیادی را داشته است. امیر پاسخ داد که ما سوگندهای او را کفاره میدهیم و نمیتوانیم او را از این کار باز داریم. خواجه گفت که اگر چارهای نیست و باید شغل را بپذیرد، پیشنهاد میکند که ابتدا پیام خود را از طریق شخص موثقی به مقام بالا بفرستد و پاسخ را دریافت کند، و بعد بر اساس فرمان مقام عالی عمل کند. امیر نیز موافقت کرد و پرسید که کدام شخص مطمئن را میخواهد.
هوش مصنوعی: گفت: بوسهل زوزنی در کار میان است، آیا درست است که بونسردار مشکان هم در این جمع باشد؟ او مردی راستگو است و در گذشته نیز در میان پیامهای من بوده است.
هوش مصنوعی: خواجه بو نصر مشکان گفت: من تصمیم گرفتم که برگردم، اما او مرا نشاند و گفت: نرو، تو پیغامی برای مجلس سلطان داری و تا زمانی که به جایی دور نروم، از من دست نخواهد کشید. من باید از خدا عذرخواهی کنم و شغل وزارت را کنار بگذارم. گفتم: خداوند عمرش دراز باد، به نظر امیر این تصمیم بهتر است و برای بندگان نیز خوب است، اما خداوند در زحمت میافتد و کارهای دشوار زیادی وجود دارد که تنها با دیدار و مشاوره خواجه میتوان برطرف کرد. او گفت: درست است که میگوید، اما اینجا وزرا زیادی وجود دارند و میدانم که این موضوع برای تو پنهان نیست. گفتم: در این مورد مشکلاتی وجود دارد، اما نباید جز اطاعت از دستورات کاری کرد. سپس گفتم: من در این میان چه کار کنم؟ بو سهل برایم کافی است و از او کمک میخواهم و با فریب روزگار کنار میآیم. او گفت: به این موضوع فکر نکن، من به تو اعتماد دارم. من خدمت او را کردم.
هوش مصنوعی: بو سهل پیامی از امیر آورد که به او گفته بود خداوند سلطان میگوید: خواجه در طول زندگیاش رنجها و ناراحتیهای زیادی را تحمل کرده و مورد ملامت قرار گرفته است. جای تعجب است که او همچنان زنده مانده و ادامه حیاتش به خاطر ساماندهی اوضاع زمان ما بوده است. باید در این کار همکاری کند زیرا احتیاج به ارادت و همراهی اوست. شاگردان و یاران همگی مانند او کار میکنند تا امور به نظم درآید. خواجه پاسخ داد که او نذر کرده که هیچ کاری برای سلطان انجام ندهد، اما چون خداوند میفرماید باید به سوگندها عمل کند، تن به این کار میدهد. اما این کار شرایط خاصی دارد. اگر او این شرایط را بپذیرد و خداوند نیز آنها را قبول کند، همه خدمتکاران علیه او میآیند و همان روزها که در دوران امیر گذشته انجام میدادند دوباره شروع خواهند کرد و او در مشکلات بزرگی گرفتار میشود. او اکنون که دشمنی ندارد، آرامش دارد. اما اگر شرایط را قبول نکند، به خیانت متهم خواهد شد و نزد خدا و سلطان مقصر خواهد بود. اگر ناچار به این کار شود، تمام شرایط را بهطور کامل خواهد خواست و اگر مورد پذیرش قرار گیرد و به عمل درآید، آنچه را که واجب است از نصیحت و مهربانی انجام خواهد داد.
هوش مصنوعی: ما هر دو به حضور امیر رفتیم تا با او صحبت کنیم. به بوسهل گفتم: وقتی تو در این جمع هستی، چگونه من میتوانم صحبت کنم؟ او پاسخ داد: «خواجه به خاطر تو خواسته است، و من نمیتوانم به او اعتماد کنم»، و به شدت از حضور من در این جمع ناراضی بود. زمانی که جلو رفتیم، من سعی کردم آداب را رعایت کنم و منتظر ماندم که بوسهل صحبت کند. وقتی او شروع به صحبت کرد، امیر به من نگاه کرد و خواست که من صحبت کنم. بوسهل خوب از جا بلند شد و من پیام را به طور کامل انتقال دادم.
هوش مصنوعی: امیر اعلام کرد که تمام کارها را به دیگری واگذار خواهد کرد، به جز کارهای مربوط به خوشی، شراب، چوگان و جنگ. در سایر امور، تصمیمات بر اساس نظر او اتخاذ خواهد شد و هیچ اعتراضی به دیدگاههایش نخواهد بود. من برگشتم و این موضوع را به اطلاع دیگران رساندم. بو سهل نیز از جایش بلند شده بود و من با او در این زمینه صحبت میکردم، اما متوجه شدم که امیر و خواجه از من دور هستند. او در جواب گفت که تا زمانی که نظراتش را مکتوب کند و فردا آن را به امیر تقدیم کند، حرفی نخواهد زد. او گفت این کار باید به گونهای انجام شود که مانند زمان امیر قبلی باشد و میدانیم که در آن زمان چه اتفاقاتی افتاد. پس رفتیم و به امیر گفتیم که او نظرش را تأیید کرده است و باید فردا از شغلها آزاد شود تا روز پس از آن لباس ویژهای به تن کند. گفتیم که این موضوع را خواهیم گفت و رفتیم. در این هنگام، بو نصر مرا صدا کرد و گفت که وقتی خواجه برگردد، تو نیز برگرد چون مطلبی با تو دارم. گفتم: حتماً این کار را میکنم.
هوش مصنوعی: گفتم: خداوند عمرش دراز باد. در مورد بوسهل صحبت میکردم، و او به من گفت که وقتی تو درگیر کاری هستی، من چه کارهام؟ پاسخ داد که «آیا تو به من اعتماد نداری؟» او به من درخواست کرد که شخصی مسلمان در کارهایش باشد تا راست بگوید و سخن را تحریف نکند و بداند که چه باید بکند. این کشخانکها و دیگران فکر میکنند که اگر من این شغل را به عهده بگیرم، برای آنها منبعی از قدرت و نفوذ میشود. ابتدا میخواهم گردن او را بزنم تا زندگیاش به خطر بیفتد و از مقام وزارت کنارهگیری کند، و دیگران هم همینطور. میدانم که او تسلیم نمیشود و از این کار فرار میکند، چون خداوند افراد بسیاری را به قدرت رسانده و جسور کرده است. من آنچه لازم است از نصیحت و محبت انجام میدهم و مینگرم که چه پیش خواهد آمد. بازگشتم و به نزد امیر رفتم؛ او گفت: خواجه چه خواهد نوشت؟ گفتم: مرسوم است که وقتی وزارت به محتشمی داده میشود، وزیر باید نامهای بنویسد و شرایط شغل خود را بخواهد و آن را خداوند به خط خود پاسخ دهد، سپس به جوابش امضا زده و در آخر نام خداوند را بیاورد تا او وزیر را در این کار نگاه دارد. همچنین باید سوگندنامهای باشد با شرایط کامل که وزیر آن را به زبان آورد و زیر آن امضا کند و تأیید بگیرد که مطابق آن کار کند.
هوش مصنوعی: ابتدا باید طبق توافقی که کردهایم، نسخهای از جوابمان را بنویسیم و همچنین نسخهای از سوگندنامه. این کار باید تا فردا انجام شود تا بتوانیم پسفردا مراسم را کامل کنیم، زیرا همه امور به این ترتیب معطل مانده است. من گفتم که این کار را انجام میدهم و به محل کار برگشتم و نسخهها را آماده کردم. امیر نیز نماز دیگری خواند و از وضعیت مطلع شد و خوشحال شد.