هوش مصنوعی: متن دربارهی یک اتفاق مهم در دربار خوارزمشاه و تنشهایی است که در آن زمان شکل گرفته است. پس از رفتن مسعدی، خواجه احساس نگرانی میکند که دنیا دچار شورش شده و به مسئلهی آلتونتاش اشاره میکند. از طرف دیگر، اتفاقاتی که بین قاید ملنجوق و خوارزمشاه رخ میدهد، تنش را در جلسه افزایش میدهد. قاید که در وضعیت مستی به سر میبرد، به خوارزمشاه بیاحترامی میکند و در نتیجه به دعوا و کشاکش منجر میشود. بعد از این حادثه، نامهای نگرانکننده از برادر بوالفتح حاتمی به خوارزمشاه میرسد که اوضاع را بحرانیتر میکند. خوارزمشاه که فردی خردمند و محتاط است، به تدبیر در برابر این وضعیت میپردازد و برخی از افراد را برای جلوگیری از آشفتگی بیشتر در اختیار میگیرد. در نهایت، وی نگران است که تحولات فعلی ممکن است به مشکلات جدیتری منجر شود و به همین دلیل سعی در مدیریت اوضاع دارد.
هوش مصنوعی: وقتی مسعدی رفت، خواجه با من صحبت کرد و گفت: "دیدی که چه کار کردند؟ آنها جهانی را به هم ریختند و این آلتونتاش است نه دیو سیاه. و حالا که احمد عبدالصمدی هم با اوست، این چه وضعی است؟!" آلتونتاش از دست رفت و این فردی است که ترک باسواد و پیر شده و نمیخواهد خود را بدنام کند و اگر این طور نبود، بلاهای زیادی بر سر ما میآمد.
هوش مصنوعی: جالب اینجاست که من خودم از این کارها خیلی دور هستم، اما دیگران مرا به این مسائل مشغول کردهاند! به امیر برو و بگو که «یک چیزی از من پنهان شده است، امیدوارم که خداوند مرا آگاه کند تا بتوانم آنچه را که لازم است درک کنم، انجام دهم.» رفتم و این را گفتم. امیر بسیار ناراحت بود و گفت: «هیچ چیز مهمی نیست که به آن فکر کنیم. بوسهل به ما گفت که آلتونتاش به طور ناگهانی از دست رفته است. من به او اعتراض کردم و عبدوس هم به من گفت که با حاتمی درباره غم و شادی صحبت کرده و گفته است که «بوسهل به زودی متوقف نخواهد شد» حاتمی بازاری به راه انداخته تا به نتیجهای برسد و پولش را به دست آورد.» گفتم: «این درست است، برای طول عمر خداوند دعا میکنم، اگر چیزی دیگری گم نشده باشد.» و به نزد خواجه برگشتم و این را گفتم. او جواب داد: «ای بونصر، چیزی رفته است و پنهان است، بر ما مخفی کردند و ببین چه چیزی از زیر این موضوع بیرون میآید.» و بازگشتم.
هوش مصنوعی: بعد از نماز، در کنار امیر نشسته بودم که یک فرستاده از خوارزم را به دیوان آورده بودند. او حلقه زده و به در کوبید. دیوانبانها میدانستند که هر فرستادهای که چنین بیاید، موضوع مهمی دارد، بنابراین او را آوردند و من به استقبالش رفتم و نامهاش را باز کردم. نامه متعلق به برادر بوالفتح حاتمی بود. آن را به امیر دادم و او آن را گرفت و خواند. واضح بود که موضوع مهمی پیش آمده است، اما من چیزی نگفتم و همچنان در خدمت او بودم. امیر گفت: برو. نشستم و او اشاره کرد تا ندما و حجابها برگردند و آنجا کسی نماند. سپس نامه را به من انداخت و گفت: بخوان. در نامه نوشته شده بود که "امروز جمعه خوارزمشاه بار داد و اولیا و حشم آمدند، و قائد ملنجوق سالار کجاتان سرمست بود و نه در جای خود نشست، بلکه جلوتر آمد."
هوش مصنوعی: خوارزمشاه لبخند زد و گفت: "سالار، دیروز بیشتر در جا مانده و دیرتر خوابیدهاید." سالار پاسخ داد: "نعمت تو برای من خیلی زیاد است و من در میخوردن و نوشیدن شراب غرق شدهام. از این بیراهی، هلاک میشوم. ابتدا باید نان بخورم، سپس شراب. کسی که نعمت دارد نباید فقط به شراب روی آورد." خوارزمشاه دوباره لبخند زد و گفت: "سخن مستها را با من مگو." سالار ادامه داد: "بله، کسی که سیر شده، گرسنه را مست و دیوانه میپندارد. گناه ما این است که صبر میکنیم." در این حین، ماهروی جنگافزار سالار خوارزمشاه فریادی برآورد و گفت:
هوش مصنوعی: میدانی چه میگویی؟ یک مرد بزرگ و با شخصیت با تو شوخی و خوشمزگی میکند و تو خود را کنترل نمیکنی. اگر به حرمت این مجلس احترام نمیگذاری، باید منتظر جواب تندی باشی. قائد به او فریاد زد و دست به شمشیرش برد. خدمتگزاران و غلامان به او حمله کردند و در تلاش بودند که او را آرام کنند، اما او با آنان مجادله میکرد و در نهایت رئیس خوارزم دستور داد که او را رها کنند. در آن شلوغی، چند لگد به بدن او زده شد و او را به خانه بازگرداندند. بعد از آن، او خطبهای خواند و جانش را به این مجلس محترم تقدیم کرد. خوارزمشاه به فردی که در این ماجرا حضور داشت، گفت: «تو که بر او مسلط بودی و شاهد واقعه بودی، ببین که چه باید کرد تا دیگران به این مجلس محترم بیاحترامی نکنند.» او به جزئیات ماجرا اشاره کرد تا نظر بزرگوارانهی خوارزمشاه روشن شود. همچنین نامهای به این مضمون نوشته شد که «چون قائد اینطور عمل کرد، در مورد خانه و اموال او احتیاط کنید تا مشکلی پیش نیاید. دبیرش و پسرش را به دیوان آوردند و در توقیف قرار دادند تا به زودی وضعیت مشخص شود.»
هوش مصنوعی: گفتم: امیدوارم عمر خداوند دراز باشد. نمیتوانم به غیب پی ببرم اما این را میدانم که خوارزمشاه مردی بسیار باهوش، باوقار و خوددار است و هیچکس نمیتواند بیهوا در حضور او شورش کند تا جایی که یک فرمانده بزرگ بهسادگی کشته شود. در هر حال، زیر این قضیه چیز دیگری نهفته است. کسی که نامهنگاری را بر عهده دارد جز به خواسته و دستور آنان چیزی نمیتواند بنویسد. به او سوگند دادهاند که هرچه اتفاق بیفتد باید آن را مخفی نگه دارد. تا زمانی که نامهی مخفی او به دست ما نرسد، از این شرایط آگاه نخواهیم شد. امیر گفت: بونصری، از تو چه چیز مخفی بماند؟ بوسهل ما را در چنین و چنان موقعیتی قرار داده و نامهای به خط ما در این مورد وجود دارد. و هنگامی که نامهی وکیل بهدست برسد، فرمانده کشته شده است و بهانهای برای این کار درست کردهاند. نگرانی ما به خاطر کشته شدن فرمانده نیست، بلکه بابت این است که نباید آن نامه به دست آنها بیفتد، چون در این صورت داستان ادامهدار خواهد شد و باید پسر فرمانده و دبیرش را بهطور کامل کنترل کنیم، و آن نامه به دست آن دبیرک خواهد رسید.
هوش مصنوعی: تدبیر این وضعیت چیست؟ گفتم: بزرگوار، تنها او میتواند راهحل این مشکل را بفهمد و باید غیبت او را قبول داشته باشیم. او پاسخ داد: امشب باید این موضوع را پنهان نگه داریم تا فردا که بزرگوار بیاید. من به خانهام برگشتم و بسیار ناراحت و گیج بودم و تمام شب در فکر این موضوع بودم که دانستم خوارزمشاه به طور کامل از بین رفته است.