هوش مصنوعی: در این بخش از متن، داستانی درباره تغییرات سیاسی و توطئهها در دربار روایت شده است. در ابتدا، فردی به نام قاید با خواجه و دیگر مقامات صحبت میکند. آنها نگران نامهای هستند که باید به امیر فرستاده شود و از این میترسند که دست آلتونتاش به آن برسد. بوسهل به عنوان یکی از مقامات، اشتباهاتی در تدبیر و سیاست خود داشته و از او انتقاد میشود.
قاید در یک مهمانی توهیناتی میکند و این موجب خشم خوارزمشاه میشود. در ادامه، او دچار یک توطئه میشود و به طور ناگهانی به قتل میرسد. در واکنش به این وقایع، مقامات مختلف مشغول برنامهریزی برای جبران خسارتها و حفظ مقام خود هستند. ماجراهای پیچیدهای بین شخصیتها به وجود میآید و نشان میدهد که سیاستمداران چگونه در برابر تهدیدات و خطرات واکنش نشان میدهند.
در پایان، بوسهل به خاطر خطاهایش مجازات میشود و با یک لشکر به بقهندز فرستاده میشود. این روایت از دربار و سیاستهای داخلی نشاندهندهی بازیهای قدرت و تباهیها در آن زمان است.
1
دیگرروزچونباربگسستخالیکردباخواجهوآننامههابخواست.
هوش مصنوعی: روزی دیگر وقتی که بار را روی دوش برداشته بودند، با خواجه صحبت کرد و آن نامهها را از او خواست.
هوش مصنوعی: به جلو رفتم و به خواجه خبر دادم. وقتی او فارغ شد، گفت: «قائد بیچاره ناراحت شد.» و او این را درک کرد. امیر گفت: «اینجا وضعیتی دیگر است که خواجه نشنیده و دیشب با بونصر صحبت کردم. بوسهل ما را به این وضعیت دچار کرده تا ملطّفهای به دست ما برسد. و اکنون باید فکر کنیم که ملطّفه نباید به دست آلتونتاش بیفتد.» خواجه گفت: «اگر به دست او بیفتد، آن ملطّفه به دست آن دبیر خواهد بود. و باید خط را بر خوارزمشاه بکشید. و ای کاش فاجعه دیگری پیش نیاید، اما میدانم که ترک پیر و خردمند است و میداند که خداوند اینطور خواسته و هیچ وقت رابطهای خوب میان بنده و آلتونتاش نبوده است و همه اینها از من میداند.»
هوش مصنوعی: بوسهل به خوبی عمل نکرد و نتوانست شکر نعمتهای خداوند را به جا آورد و تصمیم نادرستی گرفت. بنده باید بداند که چرا آنچه انجام داده، پنهان مانده است. اشتباه و درست بودن این اقدام روشن است. امیر گفت: این اتفاقی بود که افتاد، حالا چه باید کرد؟ پاسخ داد: باید هرچه زودتر جواب نامه صاحب برید را بنوشت و نباید این کار بزرگ به قائد سپرده شود و همچنین نباید چیزی به آلتونتاش نوشت تا ببینیم بعد چه پیش میآید. اما باید به یاد داشته باشیم که قائد اشتباهی مرتکب شده و حق خود را فراموش کرده و قضا و قدر الهی بر او غلبه کرده است. باید حق او را در فرزندانش و سپاهش رعایت کرد تا ببینیم آیا به آنها چیزی داده میشود یا نه. در هر صورت، امروز باید نامه صاحب برید به صورت محرمانه ارسال شود، اگر امکانش باشد و راهها بسته نباشند و اوضاع به خوبی توصیف شده باشد، سپس بر اساس آنچه میخوانیم، برنامهریزی جدیدی خواهیم کرد. برادر ابو الفتح حاتمی در آنجا نایب برید است و ابو الفتح این نزدیک شدن را به خاطر برادرش انجام داده است. امیر گفت: همینطور است؛ زیرا ابو الفتح در زمان بونصر، هر چیز مرتبط با پدر ما را به من مینوشت چون پدرش در دیوان خلیفه هرات بود. من که بونصر هستم، گفتم: افسوس که امروز این سخن را میشنوم. امیر پرسید: اگر در آن زمان میشنیدی، چه میکردی؟ گفتم:
هوش مصنوعی: گفتم تا قفل او را باز کنند و از دیوان بیرونش کنند، چون دیوان خائن به کار نیاید. بعد از آن بلند شدیم و برگشتیم. امیر بوسهل کسی را خواسته و او را به زبان کنایه زده و سرد کرده بود و به او گفت: تا کی از این تدبیرهای اشتباه تو؟ اگر بعد از این جز در موردی که باید صحبت کنیم، باز هم با من در این باره سخن بگویی، میگویم گردنت را بزنید. او عبدوس را هم خواسته و به او به شدت توهین کرده و گفته بود: رازی که بین ما بودی، آن را افشا کردی! و هیچکس حق ندارد رازی را حفظ کند، و شما خائنان آنچه را که سزاوارش هستید، دریافت خواهید کرد. بعد از این ماجرا، امیر خیلی مشغول دلش بود و هر آنچه لازم بود درباره هر موضوعی با خواجه بزرگ و من در میان میگذاشت و مشخص شد که هر چیزی که میگویند و میشنوند، خطا است.
هوش مصنوعی: یک روز در خانه بودم که به من گفتند یک سیاح در بیرون منتظر است و ادعا میکند که پیام مهمی دارد. دلم نشان از این میداد که از خوارزم آمده است، بنابراین گفتم او را بیاورید. وقتی وارد شد، از من خواست که جا دهم و آن عصای خود را شکست و از درون آن یک نامه کوچک که خطاب به من نوشته شده بود را بیرون آورد و به من داد. در نامه نوشته شده بود که «من تلاشی کردهام و به این سیاح مالی دادهام و مالی را تضمین کردهام که نزد حضرت بیاید تا این خطر را بپذیرد و به اینجا بیاید. اگر او با سلامت به درگاه عالی برسد، اینجا نظارهگر حال بوده و پیامهای من را منتقل کند که این مرد هشیار است و باید به وی اعتماد کرد، ان شاء الله.» از او پرسیدم پیام چیست؟ در جواب گفت: «او میگوید که بر اساس نوشته قبلیام، قائد در کشاکش ضرباتی به سرای خوارزمشاه زده است و این موضوع قطعی شده است. کدخدای آنها، احمد عبد الصمَد، مرا نام برد و مراسم و جامهای به من دادند و اگر جز این مینوشتم، بیم جان داشتم. حقیقت این است که قائد در روزی که کشته شد، دعوتی بزرگ برگزار کرده بود و جمعیتی از بین مردم تجمع کرده و به طور علنی از خوارزمشاه شکایت کرده و سخنان نامناسبی گفته تا جایی که گفت: «کار دنیا همیشه یکسان نخواهد ماند و آلتونتاش و احمد و فرزندان و غلامان خود را باید متوجه کنید که این وضع ممکن است آخرین باری باشد که میتوانیم تحمل کنیم.» این خبر به خوارزمشاه اعلام شد.
هوش مصنوعی: آیا تو گوشت پیدا نکردی و آیا کدخدای من را نخوردهای؟ قائد به او جوابی داد که کمی تندتر بود. خوارزمشاه خندید و به احمد نگاه کرد. وقتی قائد برگشت، خوارزمشاه به احمد گفت: «آیا دیدی که چه حالتی داشت قائد؟» احمد پاسخ داد: «از آنجا دور شده است.» و به خانه برگشتند. رسم بود که صبحهای جمعه احمد زودتر برگردد و دوستانش برای سلام به او بیایند. من آنجا حضور داشتم، که قائد آمد و با احمد صحبت کرد و در این بین پرسید: «چه چیزی بود که امروز خوارزمشاه به من گفت؟» احمد پاسخ داد: «خداوند من بسیار مهربان و بخشنده است و اگر غیر از این بود، با چوب و شمشیر با تو صحبت میکرد.»
هوش مصنوعی: این باد از جانب حضرت به سوی تو آمده است. باید مدتی صبر کنی تا زمانی که به خوارزمشاهی برسی. قائد گفت: به تو خوارزمشاهی نمیرسد و سپس بلند شد تا برود.
هوش مصنوعی: احمد گفت: این سگ را بگیرید؛ قائد پاسخ داد که نمیتوانید مرا بگیرید. احمد دستش را به نشانه ناامیدی به هم زد و گفت: به من بدهید. گروهی از مردان که numbering آنها دویست نفر بود، به آنجا آمدند و قائد به وسط خانه رسید. آنها شمشیر و تبر و تیر را بر او زدند و او را نابود کردند و سپس طنابی به پای او بستند و او را دور شهر گرداندند. سپس خانهاش را ویران کردند و پسرش را به همراه دبیرش بازداشتند. آنها از من خواستند که نامهای بنویسم درباره آنچه که اتفاق افتاده بود، همانطور که قبلاً گفته شده بود. فردای آن روز، از دبیرش پارچهای خواستند که او گفت:
هوش مصنوعی: این متن به شرح یک واقعه تاریخی میپردازد که در آن فردی منکر دریافت چیزی از یک مقام (قائد) میشود. پس از بررسی خانه و مدارک قائد، هیچ مدرکی پیدا نمیشود. دبیر مورد سوال قرار میگیرد و در ابتدا نکتهای را به آنها نمیگوید، اما در نهایت ملطّفهای ارائه میدهد که در آن مخفی شده است. خوارزمشاه در این میان از ارائه بار به مدت سه روز خودداری میکند و در نهایت در روز چهارم بار را به شیوهای مختلف و با تشریفات خاصی میدهد. در زمان نماز خطبهای خوانده میشود و هیچ چیز درباره وضع موجود بیان نمیشود. تنها اطلاعات رسمی در دسترس است و اوضاع بین غلامان و حیوانات بیشتر از حد معمول است. نویسنده هشدار میدهد که هر چیزی که بعداً بنویسد باید با احتیاط خوانده شود و به دلیل وضعیت موجود، خطرات جانی وجود دارد.
هوش مصنوعی: من این پیام را آماده کردم و به درگاه بردم. سپس امیر آن را خواند و از جایش بلند شد و گفت: این باید مهری شود تا فردا که خواجه بیاید. روز بعد وقتی بار گشوده شد و او با خواجه بزرگ و من صحبت کرد، خواجه نامه نایب را خواند و گفت: «نے زندگی خداوند دراز باد، کار نااندیشیده عاقبت چنین خواهد بود. قلب خود را از آلتونتاش دور کنید زیرا از او هیچ چیزی به ما نخواهد رسید، و ای کاش فساد تولدی ایجاد نکند، چون او و علیتگین نزدیک هم هستند و این میتواند شر بزرگی به بار آورد.» من گفتم: «او این کار را خواهد کرد و حق خداوند ماضی را رعایت خواهد کرد و بداند که این خداوند در مسیری نادرست قرار گرفته است.» امیر گفت: «من باید خط خود را بنویسم تا حق را در دست بگیرند و اگر حقی برایشان وجود داشته باشد، چگونه میتوانم از آن جدا شوم؟» خواجه گفت: «اکنون این وضعیت پیش آمده و تنها یک چیز باقیمانده است که اگر آن اتفاق بیفتد، میتوانیم به سرعت اوضاع را کمی آرام کنیم و این چیز قابل جابجایی است، هر چند که برای دل خداوند رنجآور باشد، اما آلتونتاش و آن ثغر بزرگ قابل جابجایی نیستند.» امیر پرسید: «آن چیست؟ اگر باید فرزندی عزیز را از دست بدهیم، این کار را میکنم تا به این مسأله رسیدگی شود و طولانی نشود و از آن دریغ ندارم.» خواجه پاسخ داد: «بنده باید صلاح کار خداوند را در نظر بگیرد، نه اینکه به صورت تعصبی عمل کند و هیچ بندهای از بندگان درگاه عالی را نمیتواند ببیند.» امیر بیان کرد: «به خواجه اینگونه نیست و هرگز نبوده است.» خواجه ادامه داد:
هوش مصنوعی: منشاء این فساد بوسهل بوده و آلتونتاش از او ناراحت است. هرچند این ماجرا به حکم خدا انجام شده، اما مشخص است که بوسهل در پشت این حیلهها بوده تا از دست خداوند فرار کند و جدا شود. باید برای او مجازات تعیین کرد، بهطوری که دستور داده شود تا او را به مقامش برسانند، چراکه او دو تدبیر نادرست انجام داده که در تمام دورانها اثر خود را خواهد گذاشت و هر دو طرف از این کار پشیمان خواهند شد. یکی از این اشتباهات این است که نماز امیر محمد برادر خداوند را توقیف کردند و دیگری بدگمانی به آلتونتاش است، زیرا وقتی او را در مقام خود بنشانند، این گناه به گردن او خواهد افتاد. خداوند میتواند در این مورد نامهای بنویسد تا بدگمانی آلتونتاش برطرف شود، هرچند که به دعا نرسی، اما نباید با کسی درگیر شود و گناهی به دوش بکشد. من نیز میتوانم نامهای بنویسم و آینهای بهعنوان نشانه در مقابل او قرار دهم و بدانید که من در این کار هیچ تقصیری نداشتهام. او گفت: «این نظر بسیار درست است، فردا دستور میدهم تا او را به مقامش برسانند و خواجه احتیاط متوجه او و مردمش شود تا از دست نرود و چیزی ضایع نشود.» او افزود: «همین کار را انجام میدهم و ما به راه خود بازگشتیم.» خواجه در راه به من گفت: «این خداوند حالا متوجه شده که گله دور میزند، اما خوب است که بیشتر از این اتفاق نیفتد.»
هوش مصنوعی: در روز دیگر، وقتی بارها برداشته شد، خواجه به دیوان خود رفت و به بوسهل در دیوان عرض کرد. من در دیوان رسالت نشسته بودم و نامهها به سرعت ارسال میشد تا مردم و تجهیزات بوسهل به مناطق مرو، زوزن، نشابور، غور، هرات، بادغیس و غزنین برسند. پس از ارسال این نامهها، فرمان امیر به خواجه رسید که با زبان ابو الحسن کودیانی، ندیم امیر، بیان شد: «نامهها در موضوعی که دیروز خواجه گفته بود، به طرفهای مختلف فرستاده شدند و سواران به سرعت حرکت کردند. خواجه باید کار آن مرد را به پایان برساند.» سپس خواجه بوسهل را احضار کرد و از نایبان دیوان خواست تا شمار لشکر را بررسی کنند و به این کار مشغول شدند.
هوش مصنوعی: در این متن، حاجب نوبتی به خانه بوسهل میرود و او را با همراهانش که در بلخ بودند، تحت نظر قرار میدهد. سپس به خواجه اطلاع میدهند که بوسهل باید به بقهندز منتقل شود. حاجب او را سوار بر الاغ میکند و با گروهی از سواران و پیادگان به سمت بقهندز میبرد. در مسیر، دو خادم و شصت غلام بوسهل نیز با آنها هستند و به خواسته آنها به خانهای میروند. در نهایت، بوسهل به بقهندز منتقل میشود و دستگیر شده و از اعمال نادرست او به امیر گزارش داده میشود.