هوش مصنوعی: در این متن، به وقایع تاریخی بعد از رسیدن یک نامه مهم از بست اشاره شده است. فقیه بوبکر حصیری و خواجه احمد حسن هر دو در حال مرگ هستند و در همین هنگام خبری از ورود رسول القایم به ری به دست میآید. استقبال از رسول به خوبی صورت میگیرد و یک هفته در نشابور میماندند. در ادامه، مراسم بزرگ و باشکوهی برای ببیعت و معرفی خلیفه جدید برگزار میشود. در این مراسم، هدایایی از جمله لباسهای جواهرنشان و شمشیر به خلیفه ارائه میشود و جشن و شادمانی در میان مردم حاکم میشود. این وقایع نشاندهنده تغییرات سیاسی و اجتماعی در آن زمان و نحوه استقبال از مقامهای جدید در تاریخ اسلامی است.
هوش مصنوعی: در روز هفتم، پیامی از بست باسکدار رسید مبنی بر اینکه فقیه بوبکر حصیری که در آنجا به فریاد و زاری افتاده بود، از دنیا رفته است. چه عجیبی است که در شرایطی که رابطه خواجه احمد حسن و آن فقیه همیشه تیره و بد بود، هر دو نفر به مرگ نزدیک شدند.
هوش مصنوعی: خبر رسید که نماینده مهدی موعود به ری آمده است. او بوبکر سلیمانی نام دارد و یکی از خدمه خلیفه نیز همراه اوست که کارهای مهمی را انجام میدهد. به دستور او، با احترام از این افراد استقبال کردند و آنها به مدت یک هفته در آنجا ماندند و شرایط خوبی داشتند. سپس به سمت نشابور حرکت کردند و با تشریفات لازم از آنها بدرقه کردند. امیر نیز دستور داد که به سرعت افرادی به روستای بیهق بروند و وظایف مرتبط را انجام دهند.
هوش مصنوعی: در هشتم ربیع الآخر، فقیهان و قضات و افراد سرشناس نشابور برای استقبال رفتند. در روز چهارشنبه، مقامات و پیامآوران هم به این مراسم رفتند. از دروازه راه ری تا در مسجد آدینه را تزئین کرده بودند و در بازارها نیز مقدار زیادی سکه و شکر و هدایا پخش کردند. آنها در باغ ابوالقاسم خزانی فرود آمدند و تا زمان نماز پیشین، زمانی را گذراندند. در این مراسم، انواع خوراکیها با زحمت و تلاش تهیه شدند و ده هزار درهم برای حمام هزینه شد و هر روز با لطف و محبت، چیزهای جدیدی ارائه میدادند.
هوش مصنوعی: پس از گذشت یک هفته و استراحت، جشنی ترتیب داده شد که از در باغ شادیاخ تا در کاخ رسول افراشته شد. تمامی لشکر، بزرگان و سرهنگان بر روی اسبها نشسته بودند و پرچمها را برافراشته بودند. پیادگان با سلاحهای سنگین در مقابل سواران صف کشیده بودند و مقامات دو دسته بودند. امیر، رضیاللّه عنه، بر تخت نشسته بود و سالاران و محافظان با کلاههای دوشاخ در روزی بسیار باشکوه حضور داشتند. چندین نگهبان و پردهدار و سپرکش و افرادی که مشغول به کارهای دیگر بودند، نیز در صحنه حضور داشتند. همچنین، بیست خلعت (لباسهای ویژه) در حال حاضر آماده و منتقل شده بودند. نیروهای ویژه به خانه رسول رفته و او و خادمش را بر روی اسب نشاندند. لباسهای خلیفه بر روی اسبها بار زده شد و شاگردان خزینه در بالای اسبها قرار گرفتند. همچنین هشت اسب با زین و زرق و برق به همراهی پرچم و نامهای در پارچه سیاه به دست سوار دیگری به ترتیب بر سر راه رسول گذاشته شدند و نگهبانان و مقامات پیشاپیش آنها حرکت کردند.
هوش مصنوعی: آواز بوق و دهل بلند شد و نعرهای به گوش رسید، گویی که روز قیامت فرارسیده است. این صحنه باعث ترس و وحشت در میان لشکر شد. تعدادی فیل نیز حاضر بودند و رسول و خادمی را به زمین فرود آوردند و به پیش امیر بردند. رسول دستش را بوسید و خادم نیز زمین را بوسید و ایستادند. امیر از آنها پرسید که نعمتدار امیرالمؤمنین در چه حال است؟ رسول پاسخ داد که همه چیز خوب و خوشحال است و از سلطان بزرگ خشنود هستند. سپس حاجب بونصر دست رسول را گرفت و او را از میان جمعیت نزدیک تخت آورد و نشاند. در آنجا سپاه سالار علی دایه نشسته بود و وزیرش در کنار او نبود.
هوش مصنوعی: رسول گفت: «زندگی خداوند طولانی باد. وقتی به مقام خلافت رسیدم و در جایگاه عالی قرار گرفتم، باید فرمانبرداری و تبعیت از سلطان را رعایت کنم و واجبات را بهجا آورم. ابتدا باید به امیر المؤمنین که تخت خلافت را تزیین کرد، تبریک بگویم و بعد درباره نحوه بیعت صحبت کنم. امیر المؤمنین با اراده و عزم بالا بر تخت خلافت نشست و در هفتهای که گذشت، به همه افرادی که پیش او آمدند، توجه کرد و ایشان را ستایش نمود. او فرمود که بزرگترین پشتیبان دین خدا و حافظ سرزمینهای الهی، ابوسعید مسعود است. همچنین در آن مجلس، دستور نوشتن منشور ملکها و املاک جدید را به نام سلطان صادر کرد و آن را علنی خواند. سپس دوات آوردند و با خط زیبا و امضا نوشت و بعد مهر کردند و نامه را به خادم سپردند تا دعا کند. همچنین، پرچم را خواستند آوردند و خود او آن را بست. سپس طوق، کمربند، و تاج را یک به یک به او سپردند و دعا کرد تا خداوند آنها را مبارک گرداند. همچنین، لباسهای دوخته شده را آوردند و در هر بخشی درباره افتخارات سخن گفتند، از جمله درباره مرکبهای خاص که در پی آنها بودند. در ادامه، عمامه و شمشیر را پیش آوردند و گفتند که این عمامه باید بر سر ناصر دین قرار گیرد. او شمشیر را کشید و گفت که باید زندهدروشان و قرامطه را به زمین بیافکند و سنت پدر را در این زمینه حفظ کند. با قدرت این شمشیر، سرزمینهای دیگر که در دست مخالفان است، باید به دست آید. همه اینها در آن مجلس به من واگذار شد و امروز برای هر آنچه که نظر سلطان اقتضا کند، آماده شدهایم.»
هوش مصنوعی: بونصر از صف بیرون آمد و به رسول گفت که بر پا خیزد و منشوری که در پارچه سیاه پیچیده شده بود را به امیر ببرد و بر تخت بگذارد. بونصر از آنجا دور شد و ایستاد. رسول ایستاده به سلطان گفت: اگر اجازه دهید، بیاید زیر تخت تا لباس امیر المؤمنین را بپوشد. گفت: سجاده بگسترانید، و سلاحدار نیز داشته باشید. امیر به قبله روی کرد و بوقهای زری که در باغ گذاشته بودند، نواختند و صداها با یکدیگر تلفیق شدند و سروصدا اوج گرفت و درگاه را به صدا درآوردند. بوقها و چراغهای فیلها به حرکت درآمدند، انگار قیامتی در کار بود. بلگاتگین و دیگر حجابها به سرعت آمدند و بازوی امیر را گرفتند تا از تخت پایین بیاید و بر سجاده بنشیند. رسول صندوقهای لباس را خواست و آنها را آوردند؛ هفت لباس زیبا از جمله یکی از پارچه سیاه و دیگری از هر جنسی، و لباسهای بلندی از بغداد را نشان دادند. امیر بر آنها بوسه زد و دو رکعت نماز خواند و دوباره به تخت برگشت. تاجی پر از جواهر و گردنبند و دیگر زینتآلات پیش آوردند و امیر آنها را بوسید و بر دست راستش بر تخت گذاشت. خادمی عمامهای بر سرش گذاشت و امیر آن را بوسید و کلاه را برداشت و بر سر نهاد. پرچمی به دست راستش دادند و شمشیری و کمری بست و بوسهای داد و بر کناری گذاشت. بونصر نامهای را خواند و به فارسی ترجمه کرد و منشور را نیز خواند. مراسم نثار آغاز شد تا جایی که میدان با نثار پر شد و باغ به خاطر کیسهها پر از نثار شد. و رسول با این آرایش به خانه رسید و چندین روز شادی و نشاط بود، شب و روز به خوشحالی و سرگرمی مشغول بودند و هیچ کس به آن روزگار فکر نمیکرد.