هوش مصنوعی: امیر بهرات در روز پنجشنبه به هرات رسید و در روز چهارشنبه قبل از آن، به سوی سرخس حرکت کرده بود. در این بین، مظفر طاهر، که مسؤول منطقه پوشنگ بود و به او اتهاماتی نسبت داده شده بود، به دستور امیر دستگیر و به دار آویخته شد. این اقدام به علت نارضایتی امیر از فسادها و مشکلاتی بود که ترکان باعث شده بودند. یکی از مقامات، که مسؤول قتل مظفر بود، به دلیل ترس از امیر و عدم اطلاعرسانی درباره این موضوع به او، مجازات شد. در این میان، امیر از خواب برخاست و نسبت به وضعیت موجود و کشتن مظفر، ابراز تاسف و خشم کرد و دستور داد تا کسانی که در این حادثه سهیم بودند به تنبیه کشیده شوند.
هوش مصنوعی: امیر بهرات در روز پنجشنبه نیمه ذو الحجّه به بهرات رسید و در روز چهارشنبه بیست و یکم این ماه از هرات به مسیر پوشنگ و به سمت سرخس رود حرکت کرد. در آنجا لشکر تشکیل شد.
هوش مصنوعی: مظفّر طاهر را به عنوان فردی با بند و زنجیر به امیر برده بودند که به عنوان زعیم و عامل پوشنگ شناخته میشد و در دیوان خراسان سوری نیز مقام داشت. عدهای برای براندازی او تلبیسی درست کرده بودند و از جمله یاران او، بوسهل زوزنی و دیگران بودند. وی به رغم اینکه حمایت بوسهل را جلب کرده بود، به درگاه بازگشت و در آنجا زندانی شد. در همان زمان، امیر با شنیدن خبر مشکلات و آشوبهای ترکمانان، بسیار ناراحت و مضطرب بود و تصمیم به اعدام مظفّر طاهر گرفت. یکی از حاضران که خود را خمار تگین مینامید، این خبر را به دیگران رساند و دشمنان مظفّر از این موقعیت استفاده کردند و برایش یک هزار دینار به آن حاجب پرداختند. سپس مظفّر طاهر را به درختی در درگاه کشیده و به اعدام رساندند و او جان خود را از دست داد. خواجه بونصر از این اقدام ناراحت شد و به امیر اعتراض کرد که نباید به این راحتی فرمان صادر میشد و تأکید کرد که باید در مورد مردی که دزد نیست، بیش از این احتیاط میشد. وقتی به او گفتند که چطور چنین فرمانی صادر شده، او گفت من نمیتوانم چیزی بگویم، این خبر ناگزیر به امیر خواهد رسید و نمیدانم او چه تصمیمی خواهد گرفت.
هوش مصنوعی: امیر عصبانی شد و تصمیم گرفت نان بخورد و بونصر را صدا کرد. در حین غذا خوردن، صحبت از پوشنگ به میان آمد. امیر گفت: این فرد ناشناس چرا از ظلمهایی که به درویشان این مناطق کرده، عذرخواهی نمیکند؟ بونصر پاسخ داد:
هوش مصنوعی: مظفّر چگونه میتواند صحبت کند یا چه چیزی را میتواند بگوید؟ امیدوارم خداوند همیشه باقی باشد. امیر پرسید: چه پیش آمده است؟ بونصر به سرای حاجب نگریست و حاجب گفت: امیدوارم خداوند همیشه باقی باشد، مظفّر به فرمان عالی برآورده شد. امیر پرسید: «چه میگویی؟» و به شدت صحبت کرد و دست از خوردن نان کشید. سالار هم به تفصیل بیشتر صحبت کرد. امیر به شدت خشمگین شد و گفت: تعجبآور است که به این آسانی مردم را میتوان کشت، بهویژه کسی چون مظفّر. تو که حاجب بودهای و در درگاه حاضر بودهای، چرا به این وضعیت رضایت دادی و ما را مطلع نکردی؟
هوش مصنوعی: خداوند عمرش دراز باد. من رئیس و فرمانده غلامان هستم و شغل سخت و سنگینی دارم که از آن هیچ چیز نمیگیرم و در دیگر امور نیز بیمورد صحبت نمیکنم. من زمانی که خبر این مرد را شنیدم که کشته شده بود، با وضعیتی نگران و دستهایم را شستم. سپس به خواجه خاص دستور دادم که کسی را بخواند و او را نشاندم و از او خواستم تا برایم بخواند. خواجه از ترس میلرزید و گفت: ای بیسر و پا، چرا این مرد را کشتهاید؟ او پاسخ داد: خداوند چنین و چنان فرمود و من فکر کردم که حقیقت دارد. خواجه گفت: او را بگیرید. خدمتکاران او را گرفتند. سپس دستور دادم او را از خیمه بیرون ببرند و هزار ضربه چوب به او بزنید تا مشخص شود چه اتفاقی افتاده است. او را بردند و شروع به زدن کردند. هنگام زدن، او به حقیقت اعتراف کرد و امیر از این ماجرا بسیار خشمگین شد و مسئولین و والیان را احضار کرد. امیر سوال کرد: چرا مظفر را کشتهاید؟ و آنها شروع به توضیح دادن کردند.
هوش مصنوعی: فرمان خداوند به زبان یکی از نگهبانان صادر شد. او از دیگران پرسید: چرا دوباره سوال نکردید؟ پاسخ دادند: این کار لازم بود و از این پس هم این گونه عمل خواهیم کرد. امیر گفت: «اگر این نگهبان در این موضوع میان نبود، من به شما میگفتم که گردنزنیتان کنم. اکنون باید به هر یک از شما هزار تازیانه زده شود تا از این پس هوشیار باشید.» سپس هر دو نفر را بردند و مورد تنبیه قرار دادند.