هوش مصنوعی: در روز چهارشنبه هفدهم صفر، امیر با وزیر و دیگر مقامات مشورت کردند تا به حرکت به سوی مرو تصمیم بگیرند. خواجه حسین نیز به عنوان وکیل، برای فراهم کردن مسائل مربوط به تأمین علوفات و نیازهای لشکر به مرو رفت. امیر به همراه لشکر خود، در نزدیکی مرو اردو زدند و تدابیر لازم برای تهیه علوفه و آذوقه لشکریان را آغاز کردند.
امیر به این نتیجه رسید که به جای مرو، بهتر است به نیشابور بروند تا موقعیت بهتری داشته باشند و ترس و وحشت در دل دشمنان بیندازند. آنان تصمیم گرفتند از طریق نامه نگاری، دستورهای لازم را به زیر دستان خود ارسال کنند و لشکرها را برای حرکت به نیشابور آماده کنند.
امیر پس از بررسی اوضاع و مشورت با اعیان و وزیران، تصمیم به حرکت به نیشابور گرفت و گفت که در آنجا فقط یک هفته خواهد ماند. در ادامه، شرایط منطقه و نیازهای لشکر را مورد بحث قرار دادند و در نهایت، تصمیم به حرکت گرفتند.
در ادامه، وزیر یادآور شد که باید مراقب تدابیر دشمنان و وضعیت خوارزم و بلخ باشند و به امیر هشدار داد که ممکن است برای برخی از دشمنان تنگنای امنیتی ایجاد شود. بنابراین، لشکرهای آماده شده برای حرکت به سمت دهستان و نواحی دیگر سازماندهی شدند و دستوراتی برای مراقبت از مسیرها و پیشگیری از هرگونه تحرکات غیرمنتظره صادر شد.
در نهایت، امیر با تمام این تدابیر و مشورتها، در صدد تقویت جایگاه خود و جلوگیری از آسیبهای احتمالی برآمد.
هوش مصنوعی: در روز چهارشنبه هفدهم صفر، امیر نشستی خصوصی با وزیر، مسئول دیوان رسالت و دیگر مقامات و خدمتکاران داشت. خواجه حسین میکائیل نیز در آنجا حضور داشت. در این جلسه درباره سفر به مرو تصمیمگیری شد و توافق کردند که همه به سمت مرو بروند. خواجه حسین به عنوان نماینده در این امر منصوب شد و به تاریخ بیستم همین ماه به مرو رفت تا امور لازم را آماده کند، به گونهای که هیچ بینوا و نیازمندی در آنجا نماند، زمانی که پرچم منصور به آنجا برسد. پس از رفتن او، امیر دستور داد تا در سه فرسنگی لشکرگاه، سرای پرده بر راه مرو برپا کنند. زمان سده نزدیک بود و در ضمن، شتران سلطانی و دیگر حیوانات از لشکر به صحرا منتقل شدند تا آماده سده شوند و بعد از آن حرکت کنند. گز (چوب) میآوردند و بر یک جوی بزرگ آب میریختند تا به بالای قلعه ای برسانند. همچنین چهار طاقهایی از چوب سخت ساخته شد و با گز پوشانده شد و گزهای دیگری نیز جمعآوری کردند که بسیار زیاد بودند و بر بالای کوهی انبار کردند. در این شب، ولوله و کبوتر و دیگر چیزهایی که برای مراسم لازم بود، جمعآوری کردند.
هوش مصنوعی: از خواجه بونصر شنیدم که خواجه بزرگ به من گفت: آیا ممکن است که این نقشه برای رفتن به مرو درست باشد؟ گفتم: تا زمانی که حرکت آغاز نشود، نمیتوان به آن اطمینان داشت.
هوش مصنوعی: گفت: فکر میکنی چه شد که نوبت تمام شد و وکیل رفت؟ گفتم: هم نوبت میتواند دوباره برگردد و هم وکیل میتواند دوباره بیاید، اما به هیچ وجه نمیتوان تا زمانی که یک یا دو منزل از راه رفتهایم به این کار دل بست.
هوش مصنوعی: در روز سده، شبِ امیر به کنار جوی آبی که به آن آب روانی داده بودند، نشسته و ندیمان و نوازندگان گرد آمدند و آتش روشن کردند. پس از آن شنیدم که نوری نزدیک به ده فرسنگ از آن آتش دیده میشد. کبوترانی با روغن مخصوص آماده کردند و حیوانات برفی را آتش زدند و به سرعت به حرکت درآمدند. این جشن سده به قدری باشکوه بود که هیچگاه مانند آن را ندیدم و به این حال و هوای خوش پایان یافت.
هوش مصنوعی: امیر در روز دیگر تصمیم به بار دادن نگرفت. پس از سه روز، با وزیر و برخی از بزرگان دولت نشستی برگزار کرد و گفت: «من در ابتدا تصمیم داشتم به سمت مرو حرکت کنم، اما حالا فکر کردم که نامهای از خادم خاص آنجا دریافت کردهام که او با یک ارتش بزرگ و گروهی از ترکمانان روبرو شده است و آنها از او فرار کردهاند. بنابراین باید یک گروهبندی سوار دیگر به او بفرستیم تا به او ملحق شود و از او حمایت کند.»
هوش مصنوعی: سوری و عبدوس به همراه نیروهای قوی به سمت نسا حرکت کردند و سپاه سالار علی به سوی گوزگانان و بلخ رفت. حاجب بزرگ بتخارستان نیز با لشکری در حال حرکت است. این لشکرها به یکدیگر نزدیک میشوند.
هوش مصنوعی: علی تگین تصمیمش را گرفته و دیگران جرأت ندارند که حرکتی انجام دهند. به نظر من، بهترین کار این است که به سوی نشابور برویم تا به ری نزدیکتر شویم، به طوری که قدرتی به دست آوریم و مشکلات حل شوند و گرگانیان از ما بترسند و مالی که دو سال ضمانت دارد، ارسال کنند. خواجه گفت: «تصمیم درست این است که به نظر بزرگان توجه کنیم.» بونصر نظری نداد و خدمتکاران که در این امور صحبت نمیکردند، به ویژه در زمانی که وزیر در این باره صحبت کرده بود. امیر تصمیم گرفت که باید نامهای به حسین وکیل بنویسند تا او برگردد و مکانهای محصور را دوباره باز کند. آنها گفتند: «این کار را انجام میدهیم.» و برگشتند. دو نفر از دو خیلتاش انتخاب شدند و نامهای نوشتند و به سرعت آماده رفتن شدند. بونصر به وزیر گفت که «خواجه بزرگ دید که اجازه ندادند تا یک تدبیر درست انجام شود؟» او پاسخ داد: «بله، دیدم و همه این مسائل توسط عراقیها انجام شده است. امروز وضعیت به گونهای نیست که بتوان به حرفها پرداخت. باید به نشابور برویم و آنجا اقامت کنیم، و اگر عراقیها بخواهند به سمت گرگان و ساری بروند، باید ببینیم تا چه مقدار قدرت و همراهی با امیر آنجا دارند. اگر بدون احترام بروند، این خطا را از دوش خود برمیدارم، زیرا عراقی فردی دیوانه است و هر چه بگوید خداوند میشنود و او خود را در جایگاهی قرار داده که کسی بهتر از او نصیحتکننده نیست و اوضاع خراسان و عراق به حقیقت به دست او خواهد افتاد، همانطور که میبینم.»
هوش مصنوعی: گروهی را به نوبت دعوت کردند و به سمت نشابور حرکت کردند. امیر، رضی الله عنه، روز یکشنبه دو روز قبل از پایان ماه صفر از سرخس Depart کرد و به نشابور رسید. او در روز شنبه چهارم ماه ربیع الاول در "بشادیاخ" فرود آمد. این سال خشک بود و زمستان به درازا کشیده شده بود، به نحوی که نزدیک به بیست روز از بهمن گذشته بود و تنها یک بار برف به ارتفاع چهار انگشت در نشابور باریده بود و همه مردم از این وضعیت در تعجب بودند. پس از آن، نتایج خشکسالی به تدریج نمایان شد و عجیبی و ناگواریهای دیگری ظاهر گشت.
هوش مصنوعی: یک روز در نشابور، یک جلسه خصوصی با وزیر و بزرگان دولت برگزار شد و بوالحسن عراقی نزدیک تخت ایستاده بود و مشغول صحبت بودند. امیر گفت که بیش از یک هفته در اینجا نخواهد ماند، زیرا خراسان آرام گرفته و ترکمانان به جهنم رفتهاند و لشکر آنها در حال بدی است. او ادامه داد که انتظار دارد تا تابستان، علفهای نشابور باقی بمانند تا دوباره به آنجا برگردند. همچنین گفت که سوری به زودی بازخواهد گشت و کارهای دیگری نیز انجام خواهد داد. او درباره دهستان گفت که مقدار زیادی گندم و جو دارد و جایی مناسب برای استراحت لشکر است تا از مشکلات سرما دور باشند و نزدیک به خیوه و بلخان کوه بمانند. او امیدوار بود که اخبار خوبی از دهستان به عبدوس و لشکر برسد تا قوی و دلگرم شوند و به ری و جبال خبر برسد که آنها از نشابور به آن سمت حرکت کردهاند. به این ترتیب، بوسهل و تاش و دیگر نیروها هم قوی و دلیر خواهند شد و از پسر کاکو و دیگر شورشیها دعوت خواهد شد که به میدان بیایند. او اضافه کرد که در همدان مانعی وجود ندارد و هر آنچه از زر و لباس به دست آمده به ری آورده خواهد شد. همچنین تصمیم داشت که با هدیههایی دو ساله به کالنجار، دو ساله و خود را خدمت کند و اگر مشکل پیش بیاید، به ستارآباد و در صورت نیاز، به بساری و آمل که فاصله نزدیکی دارد بروند. گفته میشود که در آمل هزار هزار نفر وجود دارد و اگر از هر نفر دیناری بگیرند، به همین مقدار پول جمع میشود و همچنین لباس و زر هم به دست میآید. تمام این ماجراها به مدت سه یا چهار ماه ادامه خواهد داشت.
هوش مصنوعی: پس از نوروز، به مدت چندی به بنشابور خواهیم رفت. اگر شرایط مناسب باشد، میتوانیم در تابستان در آنجا بگذرانیم و مردم نیز باید تمام نیازهای خود را از علف تأمین کنند. این نظر ماست و مجبور به رفتن خواهیم بود. شما چه نظری در این مورد دارید؟
هوش مصنوعی: احمد عبدالصمد در جمع نظامیان نگاهی انداخت و پرسید: شما چه میگویید؟ آنها پاسخ دادند: ما سربازان هستیم و برای جنگیدن و به دست آوردن حکومت بیشتر آمدهایم و هر آنچه که سلطان دستوری بدهد، اطاعت میکنیم و جان خود را فدای او مینماییم. این سخن ماست، که وظیفهاش وظیفه ما نبوده و کار وزیران است. احمد گفت: با اینکه احمد ینالتگین از میان رفته، هندوستان در حال نابسامانی است و مسیر تا غزنین دور است و نمیتوان این دو منطقه را به هم متصل کرد. همچنین، خبر رسیده که علی تگین تلاش کرده و جان خود را در راه خدمت به کشور فدای جلسات مهم کرده است. او فردی باهوش و زیرک بود که میدانست چگونه رفتار کند و با ترکمانان و سلجوقیان در ارتباط بود و با آنها خوش تعامل بود، چرا که در غیر این صورت نیرویش تضعیف میشد. اکنون که او رفته، اوضاع آن سرزمین به دست دو فرزندش افتاده و ضعیف شده است. شنیدهام که در بین سلجوقیان و این دو فرزند و رئیس سپاه، روابط خوبی وجود ندارد و این درگیریها قطعاً بیشتر خواهد شد. ترس این است که آنها به خراسان بیایند و بیآنکه خبر برسانند وضعیت افراد بوقه و یغمر و کوکتاش و دیگران را جویا شوند. اگر اوضاع به همین منوال ادامه یابد، کارها به مشکل برخواهد خورد. بنابراین، بهترین تدبیر این بود که در گذشته خداوند برای رفتن به مرو اندیشیده بود و خوب است که نظر خود را اصلاح کند. من هرچه به اندازه فهم خود میدانستم، بیان کرده و در پایان فرمان خداوند را مورد توجه قرار میدهم.
هوش مصنوعی: امیر گفت: در حال حاضر نیروی نظامی کامل و قوی در مرو وجود دارد و دو فرمانده مهم هم در بلخ و تخارستان مشغول هستند. بنابراین چطور ممکن است که ترکمانان رودبار بخواهند به مرو حمله کنند و از بیابان بیایند؟ همچنین آلوتونتاشیان درگیر کارهای خودشان هستند. به نظر ما بهتر است به دهستان برویم تا ببینیم وضعیت خوارزم چگونه خواهد بود. خواجه پاسخ داد:
هوش مصنوعی: امیر، به حاجب سباشی گفت که باید به ساربانان اطلاع بدهند تا شتران را دورتر نبرند، چون ما تا پنج روز دیگر قصد رفتن داریم. او همچنین گفت که در اینجا خواهیم ماند تا وقتی که نمایندگان سوری به ما ملحق شوند. در آن زمان، علفها آماده خواهند شد و دیگر لشکر با پرچم ما حرکت خواهد کرد. بونصر مشکان را نیز مأمور کرد که نامهای به مرو و بلخ بنویسد تا مردم را متوجه و هوشیار کند و مراقب بیابانها و گذرگاههای جیحون باشند، زیرا ما قصد داریم به سمت دهستان برویم و از این سمت به سمت خوارزم و نسا حرکت کنیم و ترکمانان را از خراسان دور کنیم تا کارها به هم نریزد. همچنین، به سرپرست غلامان سرایی دستور داد که اوضاع غلامان را به سامان برساند تا بیماران و دیگران بتوانند با پرچم ما حرکت کنند و اسبها نیز آماده باشند. در نهایت، آنها از آنجا رفتند.
هوش مصنوعی: شنیدم که خواجه بونصر مشکان گفت: وقتی برگشتیم، امیر مرا صدا کرد و تنها با من صحبت کرد. او گفت: در این مسائل چیزی نگفتی. من پاسخ دادم: عمر خداوند دراز باد، جلسه طولانیای داشتیم و هر کس آنچه میدانست گفت. من به کار دبیری مشغول هستم و در این زمینه چیزی نمیگویم. او تأیید کرد و گفت: مدتی است که تو در امور مهم کشور مشارکت داری و با من روشن است که پدرم هر کاری کرد و نظری داد، همه بر اساس گفتههای عمومی بود و تو چون به من بازگشتهای، نظرت واضح است و محبت تو نیز مشهود است و هدف تو فقط صلاح ملک است. من گفتم: عمر خداوند دراز باد، اگر اینگونه است که چیزهایی که درباره دهستان، گرگان و طبرستان گفته شده در مورد علف و محصول و لباس به درستی داخل شود و در خراسان مشکلی پیش نیاید، این کار نیکوکاری و ارزشمندی است. اما اگر مشکلی پیش بیاید، نمیتوان به خدا پناه برد، و اگر این مسائل به دست نیاید، بهتر است که در این موضوع بیشتر فکر کنیم. من بیشتر از این نمیگویم، چون به نظر میرسد که در مورد کالیجار و گرگانیان استدلال میکنم، در حالی که در مجلس عالی مشخص شده که من نماینده آن قوم هستم، که این درست نیست و من هرگز نبودهام و تنها به مصلحت فکر کردهام. و مضمون پندنامه و نمایندگی گرگانیان معتبر است، مگر اینکه هدف دیگری وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: گفتم: ای خدا، امید دارم که این عمل به خیر و نیکی ختم شود. سپس بازگشتم و وزیر منتظر بود و خبر داشت که من با کسی خلوت کردهام. وقتی به او رسیدم، گفت: چرا دیر آمدی؟ گفتم: چه اتفاقی افتاده؟ او پاسخ داد: تدبیر این شخص عراقی در کار این مرد پیچیده شده و در سرخس استوار است و در اینجا در بنشابور هر روز فعالیت میکند؛ ببین چه نتیجهای به بار میآورد. من قصد دارم نامهای بنویسم و موضوع را بیشتر توضیح دهم و این نامه را تنها به تو میدهم. گفتم: «این کار را میکنم، اما فکر میکنم فایدهای نخواهد داشت.» وزیر گفت: «هر چه در توان دارم انجام میدهم تا فردا که از این کار پشیمان شود؛ و قطعا پشیمان خواهد شد. او با طمعی که در این کار دارد، نمیتواند ادعا کند که کسی او را از اشتباه باز نداشته است؛ و من از تو میخواهم که شاهد من باشی. میدانم که این کارش برایش ناخوشایند خواهد بود و ممکن است مرا متهم کند و بگوید که دروغ میگویم، اما من نصیحت را نخواهم پس گرفت.» گفتم: «خداوند درست میفرماید که شناخت دین و حق، نعمت بزرگی است.» سپس به دیوان رفتم و نامههایی به مرو و بلخ و مناطق دیگر نوشته و ارسال کرده بود.