هوش مصنوعی: در روز سهشنبه، بیست و یکم شعبان، لشکر منصور در جنگی با ترکمانان پیروز شد و تعداد زیادی از آنها را کشتند و غنائم زیادی به دست آوردند. پس از پیروزی، خبر به بارگاه رسید و شادی و جشن برپا شد. اما خبر ناگوار دیگری به گوش رسید که لشکر سلطان در یک حمله ناگهانی شکست خورده و تجهیزاتش به دست دشمن افتاده است. سردار بگتغدی و دیگر فرماندهان در این شکست نقش داشتند و همگی به سرنوشت نامساعد خود دچار شدند.
بزودی بزرگانی که در بارگاه حضور داشتند، به شدت غمگین شدند و از شکست لشکر و خسران آن برای امیر نگران بودند. وزیر و سایر حضار تلاش کردند تا امیر را دلداری دهند و بگویند که این شکستها در تاریخ جنگها معمول بوده است. فرماندهان و مقدمان هدف داشتند که تا حدودی از خشم امیر کاسته و او را آرام کنند. یکی از مقامات باوجود شکست، ابراز امیدواری کرد که این مشکلات با تدبیر و دوراندیشی قابل حل خواهند بود.
چند نفر از حاضران تلاش کردند تا به خوشحالی و شادابی لشکر توجه کنند و بر اصول مشورت و دیانت تاکید کردند. در نهایت، تصمیم بر این شد که برای جبران این وضعیت، تدابیر لازم اتخاذ کنند و رسولی به سرعت فرستاده شود.
هوش مصنوعی: در روز سهشنبه بیست و یکم شعبان، گزارشی رسید از لشکری که تحت فرمان منصور بود. این نیروها موفق شدند در نخستین حمله، ترکمانان را شکست دهند، بهطوری که نیازی به تقویت کردن جناحهای چپ و راست لشکر نبود. به گفتهها، در این نبرد حدود هفتصد تا هشتصد نفر از دشمن کشته شدند و بسیاری از افراد دیگر نیز به اسارت درآمدند و غنیمتهای زیادی به دست آمد. زمانی که خبر این پیروزی به گوش رسید، فرستادگانی به منازل بزرگان رفتند تا این خبر را به آنها برسانند و از غنایم بهدست آمده نیز صحبت کردند.
هوش مصنوعی: شاه دستور داد تا برای خوشامدگویی به بشارتدهندگان، بوق و طبل بزنند. سپس دوستان و نوازندگان را خواست و آنان آمدند و مشغول کار شدند. تمام شب تا صبح به شادی و خوردن گذشت، چرا که چند روز بدون شراب مانده بودند و ماه رمضان نزدیک بود. به اندازهای شاه خوشحال بود که همه نیز به همین حال رفتند و به خانههای خود بازگشتند.
هوش مصنوعی: در سحرگاه خبر رسید که لشکر سلطان شکست سختی خورده و تمامی امکاناتشان به دست دشمن افتاده است. سالار بگتغدی را غلامانش از فیل پایین آورده و بر اسب نشاندند و به سرعت بردند. خواجه حسین علی میکائیل که بر فیل بود، دستگیر شد و لشکر در حین بازگشت به چند راه افتاد. وقتی این خبر به دبیر نوبتی خواجه بونصر رسید، او که در محمدآباد نزد شادیاخ زندگی میکرد، به دربار رفت. پس از خواندن نامهای کوتاه و ناامیدکننده، بسیار متعجب و غمگین شد و درباره حال امیر پرسید. جواب دادند که امیر در حال خواب است و بیدار کردن او تا چاشتگاه ممکن نیست. بونصر نامهای به وزیر نوشت و وزیر به همراه بزرگان و رسمیها به دربار آمدند. وقتی من بوالفضل به دربار رسیدم، دیدم وزیر و مشاوران و چند نفر دیگر در ورودی باغ نشسته بودند و باغ خالی بود و غم این واقعه بر دلشان سنگینی میکرد. در وقت چاشت، نامهای به امیر نوشتند و این خبر دشوار را به او رساندند. پس از آن، خادم نامه را برد و پاسخی آورد که همه باید منتظر بمانند تا خبر دیگری به گوش برسد، زیرا سواران در حال آماده شدن بودند و پس از نماز، صحبت درباره این موضوع آغاز خواهد شد. سایرین را به خانه برگرداندند و این افراد در دربار ماندند.
هوش مصنوعی: قبل از نماز ظهر، دو سوار از دیار سوری به نزدیک رسیدند. آنها از گروهی از سواران دیو از آنجا خارج شده بودند. این مردان زبده و شجاع، به سرعت به محل آمده بودند.
هوش مصنوعی: آنها را فراخواندند و دوباره پرسیدند که چرا در نامه قبلی به وضوح گفته شده بود که ترکمانان کشته شدند و به زمین افتادند، اما در نامه جدید وضعیت متفاوتی به تصویر کشیده شده است و دشمنان پیروز شدهاند؟ پاسخ دادند:
هوش مصنوعی: این یک کار الهی بود و کسی به آن فکر نکرده بود، که دشمنان ترسو، بیسلاح و بیفایده، لشکری به این بزرگی را به هم ریختند. اما باید دانست که اگر فرمانده به نکات مهم توجه کرده بود، این مشکل پیش نمیآمد و هر کس طبق خواسته خود عمل میکرد، زیرا فرماندهان زیادی وجود داشتند. وقتی که از آنجا حرکت کردند، احتیاط و دقت را رعایت کردند و هر حرکتی با تدبیر انجام میشد. وقتی به ز camps رسیدند، گروهی از خرگاههای خالی و حیوانات و شبانان را دیدند. فرمانده گفت: «هشدار باشید و احتیاط کنید، زیرا دشمنان در بیابان کمین کردهاند تا مشکلی پیش نیاید تا زمانی که ما جلو رویم و اوضاع را سنجش کنیم.» اما به دستورات عمل نکردند و در نهایت، پیشاهنگ از محل خارج شد و آن خرگاهها و اجناس در هم ریخته شد و بسیاری از افراد کشته شدند، و این همان خبری بود که پیشتر از حمله ترکمانان به گوش رسیده بود. فرمانده وقتی که اوضاع را چنین دید، بدون برنامهریزی و به ضرورت، قلب لشکر را حرکت داد و نظمشان به هم ریخت، به ویژه وقتی که به دهکدهای رسیدند که مخالفان در آن کمین کرده بودند و جنگی به پا شد که خیلی شدید بود، زیرا دشمنان به خوبی آماده بودند و تلاش زیادی کردند. اما وضعیت به گونهای نبود که آنها فکر کرده بودند و به نخستین حمله دشمنان ترسیدند و عقبنشینی کردند.
هوش مصنوعی: روز بسیار گرم شد و گرد و غبار به هوا برخاست و لشکر و اسبها از تشنگی به شدت رنج میبردند. در پشت سر آنها آبی وجود داشت و تعدادی از سالاران که خبردار نبودند، پیشنهاد کردند که لشکر را به عقب برگردانند تا به آب برسند. آنها نمیدانستند که این بازگشت میتواند به نوعی شکست تعبیر شود و افرادی که از وضعیت آگاه بودند، این را به خوبی درک نمیکردند. سالاران به بیخبری به عقب برگشتند و دشمنان که این را دیدند، متوجه شکست شدند و بر روی آنها حمله کردند. سالاران در وضعیت سردرگمی قرار گرفتند و تصمیم گیری برایشان دشوار شد. دشمنان به گرد پیل (فیل) رسیدند و غلامان سالار او را از روی پیل پایین آوردند و بر اسب نشاندند و او را در میان نبرد به عقب بردند. اگرچه او نیز ممکن بود گرفتار شود. در آن لحظه کسی آب یا کمک دیگری نداشت و هر کس به فکر جان خودش بود و اموال و تجهیزات زیادی به دست دشمن افتاد. لشکر ما پراکنده شد و هر گروهی به سمتی رفت. ما دو نفر که آشنا بودیم، ایستادیم تا دشمنان از ما بگذرند و ایمن شویم. سپس تمام شب به راه خود ادامه دادیم و به اینجا رسیدیم و مشخص است که پیش از ما کسی اینجا نبوده است. واقعیت این است که ما به این خاطر به دیوان معرفی شدیم و در این لشکر، اخبار را آوردهایم. ما تا به حال نمیدانیم یاران ما چه شده و کجا هستند. اگر کسی بگوید که اوضاع به گونهای دیگر بوده است، نباید به آن توجه کرد، زیرا وظیفه ما در لشکر این بود که از اوضاع و اخبار باخبر شویم. کاش لشکری به این بزرگی و مجهز از دشمنان شکست نمیخورد، اما این قسمت از سرنوشت بود.
هوش مصنوعی: وقتی بزرگان و افراد محترم این خبر را شنیدند، به شدت ناراحت شدند که چگونه یک لشکر به این بزرگی به راحتی نابود شد. خواجه بونصر آنچه را که شنیده بود، برای من نوشت و امیر پس از خواندن نماز، جلسهای ترتیب داد و پس از آن، این افراد باقی ماندند تا زمانی که نماز شام به پایان رسید. امیر نسخهای از متون را خواند و درباره موضوعات مختلف صحبت کرد. وزیر دل امیر را آرام کرد و گفت: چنین مقدر شده و تا زمانیکه دنیا وجود دارد، این اتفاقات همواره رخ میدهد و لشکرهای بزرگ نیز بارها با چنین سرنوشتهایی روبرو شدهاند. خداوند را شکر که با وجود این مشکلات، قدرت و سلطنت او همواره پابرجاست. یکی دیگر از حاضران نیز گفت: «پس از تقدیر خداوند، این شکست به دلیل ناامیدی فرماندهان لشکر به وجود آمده است.» و هر کس نظر خود را با لحنی نرم یا تند ابراز میکرد.
هوش مصنوعی: وقتی برگشتند، وزیر به بונصر گفت: تو خیلی ساکت بودی و چیزی نگفتی و وقتی هم که صحبت کردی، مثل سنگی بودی که در آبگینه (گلابی) افتاده باشد. بونصر پاسخ داد: چه کار میتوانم بکنم؟
هوش مصنوعی: مردی سخنوری هستم با کلامی بر وزن خود و از این موضوع که به من گفته شد و اینکه چنین واقعهای به این سختی رخ داده، کسی چیزی نخواهد شنید. تا زمانی که در زندگی هستم، تلخی این موضوع از یادم نخواهد رفت. پیش از این، چنین رفتاری در این دولت بزرگ نداشتم. ابتدا به خداوند بزرگ میگویم و سپس به دیگران؛ تا دل خداوند سلطان را حفظ کنیم، خوشایندیهایی برای او ترتیب میدهند و من نیز سرم را تکان میدادم و تأیید میکردم، چون چارهای نداشتم. در ذهنم این سوال پیچیده بود که نصر، تو چه میگویی؟ و نامنظم و مصرّانه میپرسید؛ چه میتوانستم بگویم که سخن راست را نگفتهام و نصیحتی صادقانه نکردهام تا شاید از استبداد دست بردارد و به کارها توجه بیشتری داشته باشد؟ همه گفتند: خدا تو را جزای خیر دهد، بسیار خوب گفتی و میگویی. سپس بازگشتند.
هوش مصنوعی: من از خواجه بونصر پرسیدم که آن سخنی که بر سر مردم آمده بود، چه بود؟ او گفت: "همه در حال ناز و کرشمه صحبت میکردند و کار بزرگ و مهمی را ناچیز میپنداشتند، درست مثل چیزی که عادی است و من به هیچ وجه حرفی نمیزدم و از خشم به خود میپیچیدم و امیر هم انکار میکرد. گفتم: خدایا عمرش دراز باد، هرچند که من در جنگ و جدل دستی ندارم و هیچ چیزی نگفتم نه آن زمان که لشکر به راه افتاده بود و نه اکنون که حادثهای بزرگ رخ داده. حالا که امیر اصرار میکند، بیادبی است که چیزی نگوییم. دل من پر از درد است و آرزو دارم که ای کاش مرده بودم و این روز را نمیدیدم. امیر گفت: باید با صراحت بگوییم که ما به نصیحت تو احترامی قائل هستیم."
هوش مصنوعی: گفتم: خداوند زندگی طولانی داشته باشد، باید به مدت کوتاهی از شادی و خوشی دست کشید و افراد سپاه را به نمایش گذاشت. این تفاوتهایی که این شخص فکر میکند خدماتی است که انجام میدهد، باید کنار گذاشته شود و دل سپاهیان را به دست آورد و مردم را حفظ کرد، زیرا ثروتهای بزرگ، امیرماضی را به مردانی بزرگ میآورد. اگر نتوانیم مردان را حفظ کنیم، مردان میآیند و ممکن است اموال را ببرند و خطرات زیادی پیش بیاید. میدانم که این سخن ممکن است ناخوشایند باشد و نصیحت تلخی باشد، ولی چارهای نیست. خدمتگزاران دلسوز هیچ گاه از بیان حقایق دست نمیکشند. امیر گفت: «همینطور که گفتی درست است و من به نصیحت و دلسوزی تو احترام میگذارم.» سپس هر گونه صحبت دیگر کنار گذاشته شد و تصمیم گرفتند پیامبری بفرستند، و قبل از این برای جلوگیری از مشکلات باید اقدام میشد. من به هیچ وجه نمیتوانم در این زمینه راهی پیدا کنم و نمیدانم عاقبت چه خواهد شد. خداوند خود کفایت میکند.