هوش مصنوعی: این متن به بررسی یک مکالمه میان شخصیتهایی به نامهای بوالعلاء، بونصر و امیر میپردازد که در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی زمان خود گفتوگو میکنند. بوالعلاء، به نمایندگی از امیر، نامههایی درباره وضعیت جنگ و درخواستهای دیگران مینویسد و به امیر مشورت میدهد. تصمیمات درباره اجابت درخواستها گرفته میشود تا از مشکلات و تنشها جلوگیری شود.
همچنین، در این متن به موضوعات خیرخواهی و صدقه نیز اشاره شده است، جایی که امیر دستور میدهد به افراد نیازمند مانند قاضی بوالحسن و پسرش کمک مالی شود. بوالحسن با نپذیرفتن پول، بر طریقت خود و ترس از روز قیامت تأکید میکند و نشاندهنده اصول اخلاقی خود است.
در نهایت، نگارنده یادآور میشود که حتی در دورانهای مختلف، ارزشهای انسانی و رفتارهای اخلاقی همواره باید مورد توجه قرار گیرند.
هوش مصنوعی: استادم این مکاتبات و پیامها را به خط خودش نوشت و به بوالعلاء داد تا نزد امیر ببرد. پس از یکی دو ساعت، پاسخ رسید که خوب است. فرستادهها را بازگرداندند و بوالعلاء نیز رفت، و سپس برگشت و به وزیر و بونصر مشکان گفت: خداوند میفرماید.
هوش مصنوعی: در این موارد چه باید انجام داد و چه چیزی درست است؟ گفته شد: این جوان به هیچ وجه نیت بدی ندارد و اگر به او پاسخ مثبت داده شود، فایدهای خواهد داشت؛ یکی اینکه از او ایمن خواهیم بود و خطر و مشکلی پیش نخواهد آمد و دیگر اینکه ممکن است به دیگران نیازی داشته باشد. بندگان میتوانند از این موضوع بهرهمند شوند و بهترین تصمیم را باید گرفت. بوالعلاء رفت و برگشت و گفت: «آنچه میگویند کاملاً منطقی است و باید به آن پاسخ مثبت داده شود» و نامههایی نوشت و فردی را برای فرستادن انتخاب کرد تا با آنها برود. چند نفر را نام بردند تا کسی را انتخاب کنند و این وظیفه را به بوالعلاء سپردند. امیر عبدالسلام، رئیس بلخ، انتخاب شد و از جمله نزدیکان بود و به عنوان پیامرسان فرستاده شد. خواجه بونصر بازگشت و نامهها و سخنانی را به او سپردند و بر آن توافق کردند که خواهر یکی از این افراد به نام ایلگ با امیر سعید ازدواج کند و از طرف دیگر دختر امیر نصر، فرمانده سپاه، به عنوان ایلگ قرار شود. در همین راستا، پیامرسانان در روز سهشنبه بیست و سوم صفر به این موضوع پرداختند.
هوش مصنوعی: پس از اینکه مشکل حل شد، نامههایی از بوسهل حمدوی، عمید عراق، دریافت شد که در آن نوشته شده بود پسر کاکو به دیوار تکیه داده و متوجه شده که در جنگ نمیتواند پیروز شود، بنابراین از شکست عذرخواهی کرده و التماس کرده بود که نیروها را به او بسپارند. بنده که بیفرمان عالی نمیتوانستم به این درخواست پاسخ دهم، نماینده او را نگه داشتم و نامههایی که وزیر خلیفه، محمد ایوب، به جلسه عالی ارسال کرده بود را دریافت کردم تا در این مورد شفاعت کنم. در این میان منتظر فرمان عالی بودم تا طبق آن عمل کنم. بونصر نامهها را به خط خود نوشت و در طول این مدت همواره در حال ارسال نکات و مواردی بود که هیچ کراهتی در آنها نبود. این موارد را به آغاجی خادم میسپردم و پاسخهای خوبی دریافت میکردم و هیچ وقت امیر را نمیدیدم تا اینکه یک روز آغاجی با خبری خوش نزد من آمد و گفت: «ای بوالفضل، امیر تو را میخواند.» به پیش او رفتم و دیدم که خانه تاریک شده و پردهها آویخته و خیلی از شاخهها و ظرفهای بزرگ یخ در آنجا وجود دارد. امیر را دیدم که روی تخت نشسته و پیراهن توزی به تن دارد و گردنبدلی در گردن دارد. بوالعلاء طبیب نیز زیر تخت نشسته بود. امیر گفت: «به بونصر بگو که امروز کارش درست است و در این چند روز آینده بار خواهد داد، چون تمام مشکلات برطرف شده است. باید به بوسهل پاسخ نوشت که این مواضع را باید امضا کند و اگر دوباره خیانتی به نمایش گذاشته شود، نسلش از بین خواهد رفت. همچنین باید به وزیر خلیفه پاسخ بدهیم و این کار به نحو خوبی انجام گیرد. نامهای که به بوسهل نوشته میشود، تو آن را بیاور تا من امضا کنم، چون این موضوع اهمیت دارد.»
هوش مصنوعی: من به شهر برگشتم و آنچه که با بونصر گذشت را برای او تعریف کردم. او بسیار خوشحال شد و برای سلامتی سلطان سجده شکر بجای آورد. سپس نامهای نوشته شد و من آن را به آغاجی بردم. راه ملاقات دوباره با خداوندی همایون را یافتم و او نامه را خواند و دوات خواست. او نامه را امضا کرد و به من داد و گفت که باید دو خیلتاش معروف را آماده کرد تا همراه سوار بوسهل به زودی بروند و پاسخ بیاورند. همچنین باید به صاحب برید ری نامهای نوشته شود که بیان کند «عزم ما برای آمدن از بست به هرات و نشابور قطعی شده است تا به شما نزدیکتر شویم و کارهای پیشرو به زودی سامان یابد و بهتر پیش برود.» و برای صاحب دیوان سوری نیز باید نامهای نوشته شود تا به این خیلتاشان داده شود و به نشابور بروند و مراحلی را برای علفهای ما آماده کنند، چرا که مشکلی که برای ما پیش آمده بود برطرف شده و حرکت ما به زودی آغاز خواهد شد تا مشکلاتی که به خراسان بوجود آمده، بررسی شود. وقتی نامهها ارسال شود، تو باید دوباره برگردی چون پیغامی برای بونصر در کار است که باید به او داده شود.
هوش مصنوعی: من با نامهای برگشتم و این موضوعات را با بونصر در میان گذاشتم. او، مرد بزرگی که تواناییهایش چشمت را مینوازد، با اشتیاق نوشت و تا نزدیک نماز پیشین از این کارها فارغ شد و افرادش را بهکار فرستاد. سپس نامهای به امیر نوشت و توضیح داد که چه کارهایی انجام شده و آن را به من داد تا ببرم. من نیز نامه را به امیر تحویل دادم و او پس از خواندنش گفت: «خوب است» و به خادمش آغاجی گفت که کیسهها را بیاورد. سپس به من گفت: «بگیر، در هر کیسه هزار مثقال طلاست؛ بونصر را بگو که این طلاها از غزوه هندوستان به دست آمده و از شکستن و ذوبکردن مجسمههای زرین حاصل شده و این مالها حلالتر هستند. هر بار که ما را همراهی میکنند، سعی میکنیم از این طلاها استفاده کنیم تا صدقهای که میدهیم، بدون شبهه باشد. همچنین از قاضی بست، بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر شنیدهایم که در تنگدستی به سر میبرند و چیزی از کسی نمیگیرند و البته کمی possessions دارند. یک کیسه به پدر و یک کیسه به پسر میدهیم تا بتوانند معیشت حلالی داشته باشند و زندگی راحتتری را تجربه کنند و ما هم به خاطر سلامتیمان قدری از این نعمت را صرف کنیم.»
هوش مصنوعی: خداوند این کار را به خوبی انجام داد. شنیدهام که بوالحسن و پسرش در شرایط سختی به سر میبرند. او به خانه برگشت و کیسهها را با خود برد. بعد از نماز، شخصی فرستاد تا قاضی بوالحسن و پسرش را به جلسه دعوت کند و آنها هم آمدند. بونصر پیام سلطان را به قاضی رسانید و او از این موضوع بسیار سپاسگزاری کرد و گفت: «این لطف بزرگ است و من آن را پذیرفتم و به خودم نیاز ندارم که دوباره به من بازگردانده شود.»
هوش مصنوعی: قیامت به شدت نزدیک است و نمیتوانم حساب این موضوع را بدهم. نمیگویم که نیازی ندارم، اما به چیزهایی که دارم قانعم و نمیدانم این زر و بار اضافی به چه کار میآید. بونصر گفت: «خدای بزرگ! آیا زری که سلطان محمود از بتخانهها با شمشیر آورده و بتها را شکسته، کسی مثل قاضی میتواند آن را بپذیرد؟» پاسخ داد: «خداوند طول عمرش دهد، حال خلیفه متفاوت است زیرا او صاحب ولایت است. و خواجه در غزوات با امیر محمود بوده و من نبودهام. نمیدانم که آیا آن غزوات بر اساس سنت پیامبر (ص) بوده یا نه. من این موضوع را نمیپذیرم و مسئولیتی در این باره ندارم.» بونصر گفت: «اگر تو این را نپذیری، به شاگردان و مستحقان و درویشان بده.» پاسخ داد: «من هیچ مستحقی را نمیشناسم که در این زمینه به آنها کمک کنم. چه چیزی برای من مهم است که دیگری زر را ببرد و در قیامت از من دربارهاش پرسیده شود؟»
هوش مصنوعی: زندگی خواجه عمید بسیار دراز باد. من هم فرزند او هستم که این سخن را گفته و علم را از او آموختهام. اگر یک روز او را میدیدم و از احوال و عاداتش باخبر میشدم، بر من واجب بود که در طول عمرم از او پیروی کنم، پس حال که سالها او را درک کردهام، فکرش هم نمیتواند از ذهنم برود. من نیز از حسابرسی روز قیامت میترسم، همچنان که او میترسد. آنچه از مایههای دنیوی دارم، حلال و کافی است و هیچ نیازی به اضافات ندارم. بونصر گفت: «خدای بزرگ، چه خوب که شما دو نفر هستید!» و با گریه، آنها را بهسوی خود بازگرداند و روز باقی را در فکر به سر برد و این موضوع را به یاد آورد. روز بعد نامهای نوشت به امیر و اوضاع را برایش توضیح داد و زر را بازگرداند. امیر از این کار تعجب کرد. بارها شنیدهام که هر جا تصوفی یا کسی که لباس زرق و برق بر تن دارد را میدید، دلش به تیرهگی بخندید و به بونصر گفت: «چشم بد از بولانیان دور شود.» و در همین جا حکایتی نادر و زیبا در اخبار خلفای عباسی به یادم آمد که لازم دانستم بنویسم.