هوش مصنوعی: در این حکایت، هارون الرشید، خلیفه عباسی، به مکه سفر میکند و تمایل دارد دو زاهد بزرگ، ابن السماک و ابن عبد العزیز، را که به نزد سلاطین نمیروند، ملاقات کند. برای دیدن آنان به شکل مخفی به سراغشان میرود. ابتدا به خانه ابن عبد العزیز میروند و از او نصیحتهایی دربارهی دنیا و آخرت میشنوند. سپس به خانه ابن السماک میروند، جایی که او مشغول عبادت است و بسیار متواضع و متفکر به نظر میرسد. ابن السماک به هارون نصیحتهایی درباره ترس از خدا و عواقب کارهایش میدهد و به او یادآوری میکند که تنها دو راه پیشرو دارد: بهشت یا دوزخ. هارون با شنیدن این نصیحتها به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و میگرید. وابستگان حکومتی سعی میکنند به او کمک مالی کنند، اما ابن السماک با طعنه به او میفهماند که ثروت دنیا بیارزش است و بر تقوا و نیکوکاری تأکید میکند. در نهایت، هارون و همراهش از آنجا بیرون میروند و هارون به عزم اصلاح خود میاندیشد. این حکایت به ما درس میدهد که ثروت و مقام، در برابر حقایق معنوی و اخلاص، ارزشی ندارند.
هوش مصنوعی: داستانی از امیر المؤمنین با ابن سماک و ابن عبدالعزیز زاهد وجود دارد. در این روایت، تأملاتی در مورد معانی و آموزههای زندگی آنها مطرح شده است. این گفتگوها نشاندهنده ارتباط عمیق معنوی و اخلاقی بین شخصیتها و اهمیت زهد و تقوا در زندگی است. در این داستان، تأکید بر ارزشهای انسانی و ویژگیهای متعالی وجود دارد که باید در زندگی روزمره مورد توجه قرار گیرد.
هوش مصنوعی: هارون الرشید یک سال به مکه سفر کرده بود و بعد از انجام مناسک حج، تصمیم گرفت دو زاهد بزرگ به نامهای ابنالسماک و ابنعبدالعزیز عمری را ملاقات کند. این دو زاهد نزد هیچ سلطانی نمیرفتند و هارون به فضل ربیع گفت که میخواهد با آنها صحبت کند و از حال و وضعیت ایشان باخبر شود. فضل پیشنهاد داد که به طور مخفیانه نزد آنها بروند تا بتوانند از نزدیک شخصیتشان را بررسی کنند. هارون نیز موافقت کرد و دستوری داد تا دو خر از مصری تهیه کنند و به همراه آنها دو کیسه پول به ارزش هزار دینار در هر کیسه بگذارند و لباس بازرگانان بپوشند. هارون خواست تا در هنگام نماز خفتن نزد او باشند تا به دقت برنامهریزی کنند. فضل این دستور را اجرا کرد و بعد از آماده شدن، به همراه هارون به دیدار زاهدان رفتند به گونهای که کسی متوجه نشود و همراه آنها مشعل و شمعی هم داشتند.
هوش مصنوعی: یک کنیز کماهمیت در را باز کرد و هرون، فضل و دلیل معتمد وارد شدند. آنها دیدند که عمری در خانه ایستاده و در حال نماز است و مخدومهای بر روی سبویی گذاشته است. هرون و فضل مدتی در انتظار ماندند تا او از نماز فارغ شود و سلام کند. سپس عمری به آنها رو کرده و پرسید: شما کی هستید و به چه منظور آمدهاید؟ فضل جواب داد: امیر المؤمنین است و برای تبرک به دیدار تو آمدهایم. عمری گفت: خداوند خیرتان دهد، چرا زحمت کشیدید؟ باید مرا صدا میکردید تا بیایم، زیرا من در اطاعت و فرمان او هستم که خلیفه پیامبر، علیهالسلام است و اطاعت او بر همه مسلمانان واجب است. فضل گفت: این اختیار خلیفه بود که او بیاید. عمری ادامه داد: خداوند حرمت و عظمت او را افزایش دهد، چنانکه او حرمت بندهاش را شناخت. هرون درخواست کرد که یک نصیحت و سخنی به آنها بگوید تا بر آن عمل کنند. عمری گفت: ای مرد مسؤول بر خلق خدا، خداوند بیشتر از زمین به تو داده است تا از برخی از آن برای نجات خود از آتش جهنم استفاده کنی.
هوش مصنوعی: به خودت نگاه کن و در آینه چهره زیبا و نیکو خود را ببین، و درک کن که چنین چهرهای شایسته آتش دوزخ نیست. خود را بسنج و عملی انجام نده که موجب خشم خداوند شود. هرون گریست و خواست ادامه دهد. او به امیرالمؤمنین گفت: ای امیر مؤمنان، از بغداد تا مکه در بسیاری از قبرستانها گذشتی و مردم آنجا به سرای دیگر رفتهاند. به آن سوی برو و آنجا را آباد کن، زیرا این جهان مکان بسیار کوچکی است. هرون بیش از پیش گریست. فضل گفت: ای عمری، بس است این شدتگیری، آیا میدانی با که سخن میگویی؟ زاهد ساکت شد. هرون اشاره کرد تا یک کیسه طلا جلوی او بگذارند؛ خلیفه گفت: ما خواستیم تو را از تنگنا نجات دهیم و این را گفتیم. عمری پاسخ داد: کسی که خانواده دارد، هرگز رستگار نخواهد شد. من چهار دختر دارم و اگر غم آنها را نداری، این را نپذیرفتم، چون به این کمک نیازی ندارم. هرون برخاست و عمری او را تا در خانه همراهی کرد تا سوار شد و رفت. در راه به فضل گفت: «مردی توانا در سخن یافتم، ولی او به سوی دنیا گرایش دارد، این طلا و نقره فریبنده است! چه مرد بزرگی که بتواند از این چهره روی برگرداند! حالا باید ببینیم پسری به نام سمّاک را چه کنیم.
هوش مصنوعی: ایشان به خانه فردی به نام ابن سمّاک رسیدند و شروع به کوبیدن در کردند. صدایی از داخل آمد که پرسید کیستید؟ پاسخ دادند که به دنبال ابن سمّاک هستند. کمی بعد، همان صدا درآمد و پرسید که چه چیزی میخواهید. آنها درخواست کردند در را باز کند زیرا کار مهمی دارند. مدتی گذشت و در حالی که در زمین نشسته بودند، فضل به کنیزکی که در را باز کرده بود گفت که چراغ بیاورد. کنیزک آمد و گفت که تا به حال چراغی از این مرد ندیده است. هرون از این پاسخ شگفتزده شد. پس آنها فردی را برای آوردن چراغ فرستادند و بعد از تلاشی زیاد، چراغی آورد و خانه را روشن کرد. فضل از کنیزک پرسید که شیخ کجاست؟
هوش مصنوعی: آیا شما فکر میکنید که ما شما را بیهدف خلق کردهایم؟ وقتی که سلام کرد، خودش را معرفی کرد و گفت: سلام بر شما. هرون و فضل هم همین را پاسخ دادند. سپس پسر سمّاک پرسید: شما برای چه آمدهاید و کی هستید؟ فضل پاسخ داد: امیر المؤمنین به دیدار شما آمده است و خواسته که شما را ببیند. پسر سمّاک گفت: اگر از من خواسته میشد که بیایید، آنگاه میآمدید، چون درست نیست که مردم را از حالت خود به هم بریزید. فضل گفت: این درست است، اما اکنون زمان گذشته و خلیفه پیامبر است و اطاعت از او بر همه مسلمانان واجب است. پسر سمّاک گفت: آیا این خلیفه به راه شیخین (ابوبکر و عمر) عمل میکند تا فرمانش برابر با فرمان پیامبر باشد؟ فضل تأیید کرد. پسر سمّاک با تعجب گفت: من در مکه که حرم است، این اثر را نمیبینم و نمیدانم در ولایت دیگر چه خواهد شد. فضل سکوت کرد. هرون گفت: به من نصیحتی کن که به خاطر آن آمدهام تا از سخن تو بهرهمند شوم. او گفت: ای امیر المؤمنین، از خدا بترس که او یگانه است و به هیچ کس نیاز ندارد. بدان که در قیامت تو را در پیشگاه او نگه خواهند داشت و تنها دو مسیر خواهی داشت؛ یا به بهشت بروی یا به جهنم، و غیر از این دو سرنوشت دیگری وجود ندارد.
هوش مصنوعی: پسر سمّاک به او پاسخی نداد و اهمیتی به او نداد و به هرون رو کرد و گفت: ای امیرالمؤمنین، این خوبی که به تو داده شده، امشب برای توست و در روز قیامت به تو تعلق نخواهد داشت و اگر کسی دربارهات صحبت کند، دیگران نمیشنوند. روی خود را حفظ کن و بر خودت ببخشای. فضل دچار حیرت شد و هرون تا جایی گریست که دیگران از او ترسیدند که بیهوش شود. سپس گفت: به من آبی بدهید.
هوش مصنوعی: پسر سمّاک بلند شد و یک کوزه آب آورد و آن را به هرون داد. هنگامی که هرون خواست آب بنوشد، پسر سمّاک به او گفت: ای خلیفه، به حق نزدیکیات به رسول خدا، سوگند میخورم که اگر تو را از نوشیدن این آب منع کنند، چقدر برای این کار میخری؟ هرون پاسخ داد: من نیمهای از مملکتم را میدهم.
هوش مصنوعی: بخور و از آن لذت ببر، اما وقتی که خوردی، بپرس: اگر این چیزی که خوردی، بر تو تأثیر بگذارد، چه مقدار از اموالت باید بدهی تا اوضاع بهتر شود؟ طرف جواب داد: نصف مملکت. آن شخص گفت: ای امیر مؤمنان، مملکتی که قیمت آن به اندازه یک نوشیدنی است، ارزش این را ندارد که به آن به راحتی و زیادهروی توجه شود. حالا که به این وضع افتادهای، بهتر است که به مردم خداوند نیکی کنی و کمک برسانی. هرون پاسخ داد: قبول کردم.
هوش مصنوعی: فضل به پیرمرد اشاره کرد تا کیسهای بیاورند. او گفت: «ای شیخ، امیرالمؤمنین خبر داشت که حال تو خوب نیست و امشب تصمیم گرفت این کمک را برای تو بفرستد. این هدیه را بپذیر.» پسر سمّاک از شنیدن این حرفها خندید و گفت: «سبحان الله! من امیرالمؤمنین را نصیحت میکنم که خود را از آتش جهنم حفظ کند، اما این مرد اینجا آمده تا مرا به جهنم بیندازد! دور کنید این آتش را از من، که ممکن است همه ما و خانهام بسوزیم!» سپس او بلند شد و به پشت بام رفت. کنیزکی به سوی او دوید و گفت: «برگردید، ای آزادگان، که این پیر بیچاره امشب به شدت رنج میبرد!» هرون و فضل بازگشتند و هدیه را گرفتند و سوار شدند و به راه افتادند. هرون در تمام مسیر میگفت: «مرد واقعی این است» و بعد از آن داستان پسر سمّاک را خیلی یاد کرد.