هوش مصنوعی: در این متن، توطئهای برای انتقال خزائن و خانوادههای حاکم به هند شکل میگیرد. معتمدان میفرستند تا تمام داراییها از بغزنین به هند منتقل شود و از خنجر زدن به دشمنان در بلخ و مبارزه با مخالفان سخن میگویند. در این میان، پیامها و مشاورههای مختلفی بین اطرافیان حاکم رد و بدل میشود و آنها نگرانیهایی از احتمال تضعیف قدرت و تهدید خزائن و خانوادهها در هند دارند. در نهایت، با وجود مخالفتها و شرایط نامناسب، امیر تصمیم قطعی به رفتن به هند میگیرد و این ماجراها منجر به حرکت او به سوی هند میشود. داستان به پایان خود نزدیک میشود و نویسنده اشاره میکند که ادامهی رویدادها را در مجلد بعدی خواهد نوشت.
هوش مصنوعی: پس از آن، معتمدان پنهانی فرستاده شدند تا تمام خزینهها شامل طلا، نقره، پارچه، جواهرات و دیگر اشیاء را از بغزنین خارج کنند و اقدام به جمعآوری کردند. همچنین پیامی برای عمهها، خواهران، مادر و دختران فرستادند و از آنها خواستند که «بزنید و خود را برای سفر به هند آماده کنید، تا در بغزنین چیزی نماند که دل شما را مشغول کند.» در صورتی که آنها مایل بودند یا نه، فرآیند جمعآوری ادامه یافت. از حرت ختلی و مادر سلطان درخواست کردند تا صحبت کنند؛ آنها گفتند و جواب شنیدند که «هر کسی بخواهد به دست دشمن بیفتد، باید در بغزنین بماند.» دیگر کسی جرات نکرد که چیزی بگوید. امیر نیز شروع به تقسیم اشتران کرد. در روز بیشتر از زمانی که با منصور مستوفی در این زمینه صحبت میکرد، صرف شد. اشتران باید بسیار بودند، اما تعدادشان کم بود و خزینهها زیاد بود.
هوش مصنوعی: اولیا و خدمتکاران با من صحبت میکردند و میپرسیدند: «این چه چیزی است؟» و هیچکس جرات نداشت چیزی بگوید. روزی بو سهل حمدوی و بو القاسم کثیر گفتند: «باید که وزیر در این مورد صحبت کند، زیرا باید نامه وکیل را خوانده باشد.» من گفتم شاید او بداند، اما نمیتواند ابتدا چیزی بنویسد تا وقتی که امیر با او صحبت کند. بعداً امیر به وزیر دستور داد که «تصمیم گرفتهایم به سوی هند برویم و این زمستان را در هند و نواحی اطراف آن بگذرانیم. باید شما هم آنجا باشید تا ما برویم و به پرشور برسیم و نامه ما به شما برسد. سپس به تخارستان بروید و زمستان را در آنجا بگذرانید. اگر ممکن باشد، به بلخ بروید تا مخالفان را شکست دهید.»
هوش مصنوعی: این نامه نوشته شده و ارسال گردیده و من به صورت معماگونه توضیح دادم که «این خداوند کار مهمی در پیش دارد و تا زمانی که به لاهور نرسد، نامهها هم به آنجا خواهند رفت تا کار انجام شود و به نظر میرسد که بلخ نیز از این موضوع بینصیب نخواهد ماند. از حرم بغزنین چیزی نمیماند و نه از خزائن. این اولیا و خدمهای که اینجا هستند، دست و پایشان از کار بسته شده و متحیر ماندهاند و همه امیدشان به این بزرگوار است، زنهار که هر چه زودتر این تدبیر نادرست را درک کند و با صداقت بنویسد، زیرا ما چند منزل از هم فاصله داریم و مطمئناً میتواند با دقت بیشتری بنویسد، به شرطی که این تدبیر نادرست به اتمام برسد.» همچنین با محترمانهای که حضور داشتند به شکل غیرمستقیم گفتم که به وزیر گفتهام چنین و چنان، و معما از جانب خودم نیز همین شکل را بیان کردهام. آنها گفتند: اتفاق خوبی افتاده است، ان شاء اللّه تعالی، که این پیر ناصح نامهای واضح و روشن بنویسد و این خداوند را آگاه کند.
هوش مصنوعی: به این نامه پاسخ بدهید. واقعاً حرفهای ترسناکی زده شده است. هیچ ابزاری برای دفاع در نظر نگرفته و صریحاً بیان کرده که اگر خداوند اراده کند که دشمنان در بلخ به جنگ بپردازند، آنها توانایی ورود به شهر را نخواهند داشت زیرا مردم ما به قدری قوی هستند که میتوانند از شهر خارج شده و با آنها مبارزه کنند. اگر خداوند دستور دهد، بندگان میتوانند به مناطق مخالفان بروند و آنها را دور کنند. چه نیازی به حضور خداوند در هند است؟ بهتر است این زمستان را در غزنی بگذرانیم، چون بحمدلله هیچ ناتوانی وجود ندارد و بنده بوریتگین میتواند بر این گروه سلطه یابد و او هم میخواهد بیاید. همچنین یقین داشته باشید که اگر خداوند به هند برود و حرم و خزائن را به آنجا ببرد و این خبرها پخش شود و به دوست و دشمن برسد، این دولت بزرگ و معتبر با خطر مواجه خواهد شد و همه به طمع خواهند افتاد.
هوش مصنوعی: اعتماد بر هندیها نامعقول است، زیرا اگر قرار باشد که خزائن و مکانهای مقدس زیادی به زمین آنها منتقل شود، حتماً باید از نیکوکاران برخوردار باشند. همچنین، نمیتوان به غلامان اعتماد کرد، چون خداوند خزائنش را در صحرا به آنها نشان نمیدهد. خداوند تا به این حد استبداد و تصمیمگیری کرده و این روند برای همه قابل مشاهده است. اگر خداوند برود، بندگان دلشکسته خواهند شد. من این نصیحت را به عمل آورده و نعمتهای خداوند را محترم شمردم و ایثارگرانه از خود بیفکنم. در نهایت، مشیت خداوند، حاکم بر همه چیز است.
هوش مصنوعی: امیر وقتی این نامه را خواند، به من گفت که این مرد دیوانه شده و نمیداند چه میگوید. نویسنده جواب داد که «درست این است که ما آنچه را که دیدهایم میگوییم. و خواجه به خاطر شفقتی که دارد، آنچه را دیده بازگو کرده است. و باید منتظر دستور باشیم تا آنچه را که لازم است بدانیم، به ما بگویند.» او افزود که آنچه من میبینم شما نمیتوانید ببینید. پاسخ نوشته شد و همه از آن آگاه شدند و ناامید شدند و شروع به انجام کارهای لازم کردند.
هوش مصنوعی: بو علی کوتوال از منطقه خلج بازگشت و کارها را به درستی انجام داد. در روز دوشنبه اول ماه ربیعالأول به حضور امیر رفت و مورد استقبال قرار گرفت و سپس به خانه برگشت. در روز بعد، او بهطور خصوصی با امیر ملاقات کرد و تا زمان نماز عصر در کنار هم بودند. از آنچه شنیدم، امیر مسئولیت شهر، قلعه و نواحی اطراف را به کوتوال سپرد و گفت که در بهار دوباره برمیگردند و باید با احتیاط عمل کنند تا در شهر مشکلی پیش نیاید، زیرا فرزند مودود و وزیر با لشکری بزرگ در حال حرکت هستند. تا زمانی که وضعیت مخالفان در این زمستان مشخص شود، آنها در بهار برنامهریزی دیگری خواهند داشت، چون زمستان زمان خوبی نیست و حکیمان نیز این را تأکید کردهاند. کوتوال گفت که نگهداری حرم و خزائن در قلعههای مستحکم بهتر از انتقال آنها به مناطق بیابانی هند است. اما امیر پاسخ داد که بهتر است آنها در کنار ما باشند. کوتوال دعا کرد که خداوند این سفر را موفق کند. پس از نماز، برخی از فرماندهان لشکر به نزد کوتوال رفتند و دراز نشستند و جلسهای طولانی برقرار کردند که هیچ فایدهای نداشت و تنها خدا میداند که سرنوشت چه خواهد شد. آنها گفتند که فردا سنگ با سبو خواهند زد تا ببینند چه نتیجهای خواهد داشت. کوتوال گفت که هرچند فایدهای ندارد و ممکن است نگرانکننده باشد، اما این کار مناسب به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: یک روز امیر بعد از اینکه بار را خالی کرد، با منصور مستوفی گفتگو کرد. چند شتر باید میآوردند تا از جای خود بتوانند برخیزند، اما نبودند و به همین دلیل، حالش ناراحتتر بود. سپس به درگاه اعیان رفتند که با بو الحسن عبد جلیل همراه بودند. خواجه عبد الرزاق با آنها ننشست و گفت:
هوش مصنوعی: من تحمل شنیدن سخنان ناپسند را ندارم و به همین دلیل بازگشتم. گروهی که در دشت نشسته بودند، به من پیغام دادند که ما با سلطان موضوعی برای گفت و گو داریم، برو و این را بگو. من به سمت امیر رفتم و او را در خانهای خالی در زمستان با منصور مستوفی یافتم. پیغام را به او رساندم و او گفت: میدانم که آنها چیزی جذاب برای گفت و گو آوردهاند، پیام آنها را بشنو و بیا تا با من صحبت کنی.
هوش مصنوعی: نزدیک آنها رفتم و گفتم: پیشوای قوم هیچگاه دروغ نمیگوید. آنها پاسخی دادند که پیامی ناشنیده در آن نهفته است و گفتند که نیازی به آن نداریم و از آن صرفنظر کردیم. سپس پیغامی طولانی به من دادند که شبیه به آن چیزی بود که وزیر نوشته بود، اما با جزئیات بیشتری. من گفتم که جرئت ندارم این موارد را به این صورت بیان کنم و بهتر است که تمام نوشته را بخوانند. آنها گفتند: حرفتان درست است. قلم را برداشتم و به خوبی مشغول نوشتن شدم و آنها مرا همراهی کردند تا زیر نوشته مؤید کنند که این پیام از آنهاست. بعد به آنها دادم تا بخوانند و دو بار با دقت خواند و گفت: «اگر مخالفان اینجا بیایند، بو القاسم دارای پول زیادی است، باید به او مراجعه کنیم. همچنین برای بو سهل حمدوی هم پول هست که میتواند به عنوان وزیر منصوب شود و او، طاهر و بو الحسن نیز همینطور. من فکر میکنم باید این کار را انجام دهیم و این مسئله را به سرعت حل کنیم.» من بازگشتم و همه آنچه را که شنیده بودم بیان کردم و همه در حیرت و ناامیدی ماندند.
هوش مصنوعی: کوتوال گفت: او چه گفت؟ من پاسخ دادم: به خدا قسم هیچ خبری از تو نگفتم. سپس آنها بلند شدند و گفتند: هر کاری که باید انجام میدادیم، انجام دادیم و دیگر چیزی برای گفتن نداریم. بعد از آن به راه خود ادامه دادند و بعد از چهار روز دوباره حرکت کردند.
هوش مصنوعی: این کتاب به پایان رسید و تا اینجا تاریخ این پادشاه، که خداوند او را رحمت کند، را روایت کردم. تصمیم دارم سفر او به هندوستان را در مجلّد دهم آغاز کنم و همچنین دو فصل مربوط به خوارزم و کوهستان را تا این مرحله بررسی کنم، همانطور که در تاریخنگاری معمول است. وقتی که از این موضوعات فراغت یافتم، دوباره به روند تاریخنگاری برمیگردم و به سفر این پادشاه به هندوستان و پایان کارش میپردازم. ان شاء الله.