قطعه شمارهٔ ۳۳
در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که بادهای بیاورد که حیات جاودان به او ببخشد. شاعر یا ساقی، شخصی مغرور را مخاطب قرار داده و به او میگوید تا جان بر کف دست نگذاری، جامی از آن باده خاص نمینوشی. در ادامه شاعر، ساقی را مخاطب قرار داده که دارد با زیبایی رقص و دامنافشانی خود، کاری میکند که جانش را در پیش پای او ببازد و مطرب را مخاطب قرار میدهد که ریتمهای شاد بنوازد و در حین نواختن به وصف آن زیبارو بپردازد.
ساقیا باده که اکسیر حیات است بیارتا تن خاکی من عین بقا گردانی
ای ساقی از آن باده که اکسیر زندگانی است بیاور تا تن خاکی مرا جاودان کنی.
چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دستبه سر خواجه که تا آن ندهی نستانی
به گردش جام باده چشم دوختهام و برای گرفتن جام، جان بر کف دست گذاشتهام زیرا تا جان بر کف نگذاری جامی از آن باده نمیگیری؛ به سر خواجه قسم!
همچو گل بر چمن از باد میفشان دامنزانکه در پای تو دارم سر جانافشانی
از نسیم و بادی که در چمن میوزد همچون گل دامنافشانی مکن زیرا قصد جانبازی در پای تو را دارم.
بر مثانی و مثالث بنواز ای مطربوصف آن ماه که در حُسن ندارد ثانی
ای نوازنده، با آهنگهای زیبا به وصف آن ماه بپرداز که در زیبایی رقیب و همتا ندارد. (مثانی و مثالث اصطلاحات موسیقی هستند)