غزل شمارهٔ ۵۱
این شعر به توصیف عشق و دلباختگی شاعر نسبت به معشوقهاش و الطاف محبوب به شاعر میپردازد. شاعر در ابتدا از نیاز به دیدن معشوق و اشتیاق دیدن لبهای سرخ او میگوید. و از روی غیرت، کسانی که به یارش مینگرند را بیشرم میخواند و از ساربان میخواهد که در دروازهای که یارش مسکن دارد توقف نکند. شاعر عشق را موهبتی یگانه دانسته و از نیکبختی خود میگوید که عاشق است و در پایان اعتراف میکند که کسی که نظم و طرز غزلآرایی را به او آموخته، یار و محبوبِ شیرینگفتار اوست.
لعلِ سیرابِ بهخونتشنه، لب یار من استوز پی دیدنِ او دادنِ جان کار من است
معشوق من لبهایی دارد سیراب از سرخی همچون لعل اما تشنه به خون، و در اشتیاق دیدن آن لبها، جان دادن و جانبازی کار و پیشه من است.
شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگان درازهر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است
شرم باد بر کسی که بهآن چشمان سیاه و مژگان بلند مینگرد وقتی که دلبردن آنها را از من میبیند و مرا نادیده میگیرد.
ساروان رَخت به دروازه مَبَر، کان سرِ کوشاهراهیست که منزلگهِ دلدارِ من است
ای ساروان، به دروازه مرو و در آن محله توقف مکن که آنجا شاهراهیاست که مأوا و منزل معشوق من است.
بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفاعشق آن لولیِ سرمست، خریدار من است
بنده و ممنون فال نیکوی خودم هستم که در این قحطی وفا و مهر، من مهر آن لولی سرمست را در دل دارم. (لولی یا کولیها در رقص و شاد بودن معروف بودهاند در اینجا در معنایی سمبلیک و مجازی بهکار رفتهاست.)
طَبلِهٔ عطرِ گل و زلفِ عبیر افشانشفیضِ یک شَمِّه ز بوی خوشِ عطارِ من است
بوستان گل و سنبلهای خوشعطرش، یک رایحه از عطر عطار ( ومعشوق خوشعطر) من است.
باغبان همچو نسیمم ز درِ خویش مرانکآبِ گلزارِ تو از اشکِ چو گلنارِ من است
ای باغبان چون (نسیم که به دزدی عطرهای باغت میآید) با من رفتار مکن و مرا از در مران، اشک چشمان من است که گلهای باغت را تازه نگهمیدارد و آبیاری میکند.
شربتِ قند و گلاب از لبِ یارم فرمودنرگس او که طبیبِ دلِ بیمارِ من است
چشمان مستش که طبیب دل دردمند و عاشق من است، برای درمان من از لبانش شربت قند و گلاب نسخهکرد.
آن که در طرزِ غزل نکته به حافظ آموختیارِ شیرینسخنِ نادرهگفتارِ من است
کسی که نظم و طرز غزلآرایی را به حافظ آموخت یار و محبوبِ شیرینگفتار و نغزگوی بیهمتای من است.