غزل شمارهٔ ۵۸
این غزل با عرض ارادت و تسلیم عاشق در برابر معشوق شروع میشود و شاعر میگوید که هرچه میل و خواست حضرت دوست باشد همان رخ خواهد داد. و سپس از برتری زیبایی یار نسبت به زیبایی خورشید و ماه میگوید و از غم دل خود میگوید که صبا نمیتواند آنرا حکایت و بازگو کند. شاعر سپس از «دیرِ رندسوز» عشق میگوید که بسیار سران را شکسته و مست و از خود بیخود کرده است و در ادامه عطر زلف یار را میشنود که صبا و خاک به او رساندهاند. و به وصف زیبایی معشوق میپردازد که رخ او از هر گل زیباتر و قد او از هر سرو، خوشتر است. و زبان و قلم را از وصف عشق خود به معشوق ناتوان میبیند و امیدوار است که روزگار خوبی به زودی برسد زیرا فالی نیکو یافته است. شاعر در پایان عشق خود را به داغ دل لاله تشبیه کرده که از روز ازل اینچنین نقش بستهاست.
سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرت دوستکه هر چه بر سرِ ما میرود ارادتِ اوست
سر و غرور ما بر درگاه و آستان حضرت دوست فرود آید و تسلیم است چون هرچه میرود و رخ میدهد میل و خواست اوست.
نظیرِ دوست ندیدم، اگر چه از مَه و مِهرنهادم آینهها در مقابلِ رخِ دوست
همچون یار خود زیبا ندیدهام اگرچه ماه و خورشید را آینه روی دوست خود کردم.
صبا ز حالِ دلِ تنگِ ما چه شرح دهد؟که چون شِکَنجِ ورقهایِ غنچه تو بر توست
صبا چگونه میتواند شرح حال ما را بازگوید وقتی که دل ما همچون غنچه در هم فرورفته و گلبرگهای آن بسته است.
نه من سَبوکش این دیرِ رندسوزم و بسبسا سَرا که در این کارخانه سنگ و سبوست
فقط من در این دیر که بسیار زرنگها و رندها را اسیر خود کردهاست میخواره نیستم بسیار افراد و سرهاست که «سبوی سر» آنها بر سنگهای این دیر شکسته است.
مگر تو شانه زدی زلفِ عنبرافشان را؟که بادْ غالیهسا گشت و خاکْ عنبربوست
گویا تو زلف و مویت را شانه زدهای که اینچنین نسیم، خوشعطر شده و خاک خوشبو شده است.
نثارِ رویِ تو هر برگِ گل که در چمن استفدای قَدِّ تو هر سروبُن که بر لبِ جوست
تکتک برگ گلهای زیبای چمن فدای رخ زیبای تو باد، و تکتک سروهای خوشقامت که بر لب جوی هستند فدای قد و بالای خوش تو.
زبانِ ناطقه در وصفِ شوق نالان استچه جای کِلکِ بریدهزبانِ بیهُدهگوست؟
وقتی که زبان (که گویاست) از وصف عشق، نالان و ناتوان شدهاست قلم زبانبریده چطور میتواند عشق را وصف کند. (تشبیهی است از اینرو که زبانه قلمنی را برای نوشتن میبرند)
رخِ تو در دلم آمد مراد خواهم یافتچرا که حالِ نکو در قَفایِ فالِ نکوست
چهره تو در خاطر و یاد من آمد پس بهآرزویم خواهم رسید زیرا بخت و حال مطلوب و سعادتبار از پی فال نکو و خوب میآید.
نه این زمان دلِ حافظ در آتشِ هوس استکه داغدار ازل همچو لالهٔ خودروست
عشق و سوز دل حافظ مربوط به امروز و دیروز نیست، بلکه این سوز و داغ دل، ازلی است همچون داغ لاله صحرا.