غزل شمارهٔ ۷۹
در این شعر، شاعر به زیباییهای بهار و فرصت سایه ابر بهاری اشاره میکند که آدمیان اگر قدر آنرا بدانند به بهشتی که وعده آنرا دادهاند رسیده است و شاعر میخواهد این زمان خوش را با یاری زیبا و حورسرشت بگذراند. در ادامه شاعر میگوید کسی که فریب دنیا را بخورد و به وفای او چشم داشته باشد عاقل نیست و نباید عمر خود را جز باده و می طی کرد. و کسی که شمعش را از شمع دنیا بیفروزد چراغش نور ندهد. در پایان شاعر کسانیرا که او را به گناه ملامت میکنند، فرامیخواند و میگوید اگرچه گناهکار است، او را به بهشت میبرند.
کنون که میدمد از بوستان، نسیمِ بهشتمن و شرابِ فرحبخش و یارِ حورسرشت
اکنون که فصل نسیم بهشتی است و بوی بوستان را میآورد زمان من و شراب شادیبخش است و من و یار حورصفت.
گدا چرا نزند لافِ سلطنت امروز؟که خیمه، سایهٔ ابر است و بزمگه، لبِ کِشت
گدا و بینوا چرا از شاهی و سلطنت دم نزند امروز که سایه ابر بهاری بر سبزهزار خیمه زده و لب کشتزار بزمگه اوست.
چمن حکایتِ اردیبهشت میگویدنه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت
چمن، داستان اردیبهشت را میگوید؛ عاقل نیست کسی که این بهشت نقد را گذاشت و به نسیه فریب خورد.
به می عمارتِ دل کن که این جهانِ خراببر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت
به می دل را خوش و آباد کن که این دنیای خراببنیاد قصد آن دارد که از سرِ ما و خاک ما خشت بسازد.
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهدچو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت
از این دنیا که دشمن توست چشم وفا و مهر نداشته باش، زیرا شمع صومعه را اگر از چراغ کِنِشت بیفروزی، نور ندهد.
مَکُن به نامه سیاهی ملامتِ منِ مستکه آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
به گناهکاری و سیاهنامه بودن، مرا مؤاخذه و سرزنش مکن؛ که میداند که تقدیر بر سر او چه نوشته است؟
قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظکه گر چه غرقِ گناه است، میرود به بهشت
از جنازه حافظ قدم دریغ مدار و به خاکسپاری او بیا؛ زیرا اگرچه غرق گناه است به بهشت میرود.