غزل شمارهٔ ۸۰
این شعر از حافظ، انتقاد از زاهدانی است که به قضاوت و عیبجویی دیگران میپردازند. او میگوید که هر کس باید به خود و اعمال خود توجه و از قضاوت دربارهی دیگران پرهیز کند. از نظر حافظ، عشق و دوستی در میان همهی افراد وجود دارد، چه هشیاران و چه مستان. او همچنین به مفهوم لذت از زندگی و اهمیت عشق در زندگی اشاره میکند. حافظ بیان میکند که نباید از محبت و لطف ازلی ناامید بود، زیرا کسی نمیتواند بهدرستی خوب و بد را تعیین کند. در نهایت، حافظ میگوید که اگر در لحظهی مرگش هم فرصتی باشد، باید از لذتهای دنیا بهرهمند شود تا به بهشت برود.
عِیبِ رِندان مَکُن ای زاهدِ پاکیزهسِرِشت!که گناهِ دِگَران بَر تو نخواهند نوشت
ای زاهد پاکدامن، به عیبها و ناپاکیهای زیرکان نپرداز و آنها را نکوب، زیرا گناهان دیگران به تو ارتباطی ندارد و در روز قیامت به پای تو نمینویسند.
من اگر نیکم و گر بَد، تو برو خود را باش!هر کسی آن دِرَوَد عاقبتِ کار، که کِشت
اگر من خوب باشم یا بد، تو به خودت برس و خودت را بساز. هر کسی در نهایت نتیجه کارهایش را درو میکند، چه خوب و چه بد.
همهکس، طالبِ یارند؛ چه هُشیار و چه مستهمهجا، خانهٔ عشق است؛ چه مسجد چه کِنِشت
همه افراد، چه هشیار و چه مست، خواهان معشوق هستند. در هر مکان، عشق حضور دارد؛ چه در مسجد و چه در کنیسه و میخانه.
سر تسلیمِ من و خشتِ درِ مِیکدههامُدَّعی گر نکند فهمِ سخن، گو سر و خشت
من سر تسلیم بر دیوار میخانهها فرود آوردهام ، اگر مدعی نتواند مفهوم کلام را درک کند، میتواند سرش را به سنگ بزند.
ناامیدم مکن از سابقهٔ لطفِ اَزَلتو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟
مرا از رحمت و لطف بینهایت ناامید نکن؛ تو که در پس پردهٔ واقعیتها جهان، نمیدانی چه چیز خوب است و چه چیز بد.
نه من از پردهٔ تقوا به درافتادم و بسپِدرم نیز بهِشتِ ابد از دست، بِهِشت
من نه تنها خودم از پردهٔ تقوا و پرهیزکاری خارج شدم، بلکه پدرم نیز بهشت جاویدش را از دست داده است.
حافظا! روز اجل گر به کف آری جامییکسر از کویِ خرابات بَرَنْدَت به بهشت
حافظ، اگر در روز مرگت بتوانی حرکتی بکنی و پویا و فعال باشی ،مستقیم به بهشت خواهی رفت.