غزل شمارهٔ ۸۱
در این شعر، بلبل به گل نوشکفته میگوید که نازش را کم کند زیرا در باغ بسیاری مانند او شکوفا شدهاند. گل در پاسخ میخندد و میگوید که سخن راست، کسی را نمیرنجاند ولی هیچ عاشقی اینگونه با معشوق سخن نگوید. شاعر میگوید اگر مزه عشق را میخواهی بچشی هیچ راهی ندارد جز آنکه خود و منیت را کنار بگذاری و بر خاک در میکده سجده کنی. و برای نوشیدن از آن جام خاص باید بسیار اشک بریزی و طلب کنی. شاعر از مسند جمشید، می بیشتر میطلبد و به او میگویند که بخت او دیگر بیدار نیست. و در ادامه میگوید که هرچه گفته شود عشق نیست و عشق ورای گفت و سخن است و در پایان، این سوز اشتیاق خود را نمیتواند نهان کند و صبر خود را در دریای اشک میاندازد.
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفتناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
صبحگاه بلبل با گل تازهشکفته گفت که با من کم ناز کن زیرا در این باغ، گلهای همچون تو بسیارند.
گل بخندید که از راست نرنجیم ولیهیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گل خندید و به او پاسخ داد: از سخن راست نمیرنجیم ولی کسی که عاشق است اینگونه با معشوق و محبوب، سخن نمیگوید.
گر طمع داری از آن جام مرصع میِ لعلای بسا دُر که به نوک مژهات باید سفت
اگر امید داری که از آنجام یگانه و مرصّع، باده بنوشی، بسیار مرواریدهای اشک باید از نوک مژگان بریزی.
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسدهر که خاک در میخانه به رخسار نرُفت
تا ابد و هرگز بوی عشق را نشنود و نخواهد دانست که عشق و محبت چیست، آنکس که چهره و رخسار بر خاک در میخانه ننهد.
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوازلف سنبل به نسیم سحری میآشفت،
دیشب در گلستان بهشت وقتی که نسیم ملایم سحری، زلف سنبل را آشفته میکرد.
گفتم: «ای مسند جم! جام جهانبینت کو؟»گفت: «افسوس که آن دولت بیدار بخفت!»
از او پرسیدم که ای تکیهگاه جمشید، جام جهانبین تو کجاست (که مرا نصیب دهی) گفت افسوس که آن دولت نیک و سعادت خفت.
سخن عشق نه آن است که آید به زبانساقیا می ده و کوتاه کُن این گفت و شنفت
هرچه که بیان شود سخن عشق نیست، ای ساقی باده بده و این گفتگو را کوتاه کن.
اشک حافظ، خرد و صبر، به دریا انداختچه کند؟ سوز غم عشق نیارست نهفت
اشک و گریه حافظ، عقل و صبر را به دریا انداخت، چه میتوانست کرد زیرا سوز و درد عشق را نمیتوانست نهان کند.