غزل شمارهٔ ۱۰۰
در این شعر حافظ از مکالمه خود با پیر و دانای میکده و خرابات میگوید که به حافظ پند میدهد که «بهترین کار، بادهنوشی و شاد بودن است». در ادامه پیر خرابات از بر باد رفتن و نیست شدن تمام چیزهایی که انسانها برای آن حرص و حسرت میخورند میگوید و از فرمانروایی و قدرت سلیمان مثال میزند که آن نیز، نیست و هیچ شده است. و در پایان به او میگوید «ای حافظ اگر پندهای حکیم دانا، تو را ملول و غمگین میکند بیش از سخن نمیگویم» و با آرزوی عمر دراز برای حافظ، برای او باده میریزد.
دی پیر میفروش که ذکرش به خیر بادگفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد
دیروز پیر خرابات که درود بر او باد، گفت: باده بنوش و غم را یاد مکن.
گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگگفتا قبول کن سخن و هر چه باد، باد
به او گفتم که شراب و باده، آبروی مرا میبرد، پاسخ داد: این سخن را بپذیر هرچه شود، شود.
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دستاز بهر این معامله غمگین مباش و شاد
وقتی که از سود و از زیان و سرمایه و هرچه که هست رفتنی است؛ پس برای این معامله نه غمگین باش و نه شاد و اصلا بهآن فکر نکن.
بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچدر معرضی که تخت سلیمان رَوَد به باد
اگر دل و مهر خود را به هیچ ببندی، در آخر هیچ نصیبت نمیشود؛ در جایی که فرمانروایی بینظیر سلیمان بر باد میرود و هیچ میشود.
حافظ گرت ز پندِ حکیمان مَلالت استکوته کنیم قصه، که عمرت دراز باد
ای حافظ، اگر پند خردمندان و دانایان تو را آزرده میکند، پس سخن را کوتاه میکنیم، عمرت دراز بادا!