غزل شمارهٔ ۱۰۱
در این شعر شاعر سؤالی مطرح میکند و خود آنرا پاسخ میدهد که غصه نخوردن و کار بیبنیاد کردن، رمز شادی است و آنکه آدمی با فکر کردن و غصه خوردن نمیتواند رازهای هستی و چرایی چرخشهای روزگار را بیابد و سپهر و روزگار هزارانهزار از آن چیزهایی که ما آنرا جور و ستم روزگار میبینیم، بهیاد دارد. و چیزی که شایسته احترام و ارزشمند است جام باده است که باید با ادب آنرا بر دست گرفت. شاعر در طبیعت بهاری لالههای سرخ را میبیند که از اشکهای خونین عاشقان ناکام روییده است و میبیند که گل لاله تا روزیکه زنده است جام باده را از دست فرو نمیگذارد. در پایان شاعر به شادنوشی و بادهنوشی با نوای چنگ و ساز تاکید میکند.
شراب و عیش نهان چیست؟ کارِ بیبنیادزدیم بر صفِ رندان و هر چه بادا باد
شراب و عیش خاص و نهان که از آن سخن میگویند دانی که چیست؟ کار بیبنیاد کردن و شاد بودن؛ ما به رندان پیوستیم و هرچه شود، شود.
گره ز دل بگشا وز سپهر یاد مکنکه فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد
غم مخور و از جور و ستم روزگار یاد مکن، که هیچ متفکر و مهندسی این راز را نگشوده و نگشاید.
ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخاز این فسانه هزاران هزار دارد یاد
از گردش روزگار و شگفتیهای آن تعجب مکن که چرخ فلک و روزگار از این کارها و عجایب، هزارانهزار کرده و بهیاد دارد.
قدح به شرطِ ادب گیر زان که ترکیبشز کاسهٔ سرِ جمشید و بهمن است و قباد
جام (سفالین) را با ادب و احترام بهدست بگیر که ترکیب آن، از خاک بزرگان و شاهان کیانی و انسانهای با شأن و عظمتیاست.
که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند؟که واقف است که چون رفت تخت جم، بر باد؟
چهکسی میداند که کاووس و کی کجا رفتند؟ و چهکسی آگاه است که تخت و فرمانروایی جمشید چگونه از بین رفت؟
ز حسرتِ لبِ شیرین هنوز میبینمکه لاله میدمد از خونِ دیدهٔ فرهاد
میبینم که از داغ لبهای شیرین که فرهاد با خود بهخاک برد، و اشکهای خونین که ریخت، هنوز لاله از دل خاک میروید.
مگر که لاله بدانست بیوفاییِ دهرکه تا بزاد و بِشُد، جامِ می ز کف نَنَهاد
شاید بهاین دلیل که لاله بیوفایی روزگار را میبیند، از روزی که متولد میشود تا روزی که میرود، جام می را از کف فرو نمینهد.
بیا بیا که زمانی ز می خراب شویممگر رسیم به گنجی در این خراب آباد
بیا و بیا تا باده بنوشیم و شاد باشیم، شاید در این خرابآباد دنیا گنجی شایسته بیابیم.
نمیدهند اجازت مرا به سِیرِ سفرنسیمِ بادِ مُصَلّا و آبِ رُکن آباد
نسیم دلانگیز باد «مُصلّا» و زلالی و شیرینی آب «رکنآباد» مرا پایبند کرده و نمیگذارد که راه سفر در پیش بگیرم.
قدح مگیر چو حافظ مگر به نالهٔ چنگکه بستهاند بر ابریشمِ طرب دلِ شاد
همچون حافظ باش و بدون نوای مطرب و چنگ، بادهگساری مکن و می منوش، زیرا دل شاد را با موسیقی و ساز شاد جفت کردهاند و بستهاند. (ابریشم در این بیت منظور تارها و سیمهای برخی سازهاست که در گذشته از ابریشم میساختهاند.)