غزل شمارهٔ ۱۲۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و میگوید که نور چهرهاش به ماه نمیرسد و حتی گلها نمیتوانند جلوهای مشابه با او داشته باشند. شاعر به ابروی معشوق اشاره میکند که جایگاهی برای جان اوست و این زیبایی هیچ پادشاهی ندارد. او احساسات خود را در مواجهه با چهره معشوق بیان میکند و به تاثیر عمیق آن بر دل خود اشاره میکند. در ادامه، شاعر از درد و رنجی که عشق به او میآورد مینویسد و میگوید که هیچکس نمیتواند در این مسیر طاقت بیاورد. او همچنین از دیگران میخواهد که در عشق بپذیرند که هیچ گناهی در عشق وجود ندارد و عشق خودش به نوعی تقدس دارد. در نهایت، حافظ به خاطر عشق خود حاضر است برای معشوق سجده کند و از او میخواهد که این عشق را عیب نگیرد.
روشنیِ طلعتِ تو ماه نداردپیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد
هوش مصنوعی: چهرهی تو آنقدر درخشان است که حتی نور ماه را تحتالشعاع قرار میدهد و زیبایی تو به قدری فوقالعاده است که هیچ گلی نمیتواند با آن رقابت کند.
گوشهٔ ابرویِ توست منزلِ جانمخوشتر از این گوشه، پادْشاه ندارد
هوش مصنوعی: منزل اصلی و مأمن وجود من در گوشه ابروی توست و هیچجا برای من زیباتر و دلنشینتر از این مکان نیست، حتی در برترین جایگاهها نیز چنین آرامشی وجود ندارد.
تا چه کُنَد با رخِ تو دودِ دلِ منآینه دانی که تابِ آه ندارد
هوش مصنوعی: تا چه اندازه زیبایی صورت تو میتواند با غم قلب من بازی کند، آیا تو نمیدانی که تحمل کردن ناله و آه برای من دشوار است؟
شوخیِ نرگس نگر که پیشِ تو بشکفتچشمْ دریده، ادب نگاه ندارد
هوش مصنوعی: نرگس با لطافت و زیبایی خود توجه تو را جلب کرده و حالا که به تو نزدیک شده، چشمهای عاشقانهاش دیگر حوصلۀ ادب و احترام را ندارند.
دیدم و آن چشمِ دلْسیه که تو داریجانبِ هیچ آشنا نگاه ندارد
هوش مصنوعی: دیدم که چشمان دلسیاهم به هیچکس آشنا نگاه نمیکند و بیاعتناست.
رَطلِ گرانم ده ای مریدِ خراباتشادیِ شیخی که خانقاه ندارد
رطل: جام و پیاله شراب.
خون خور و خامُش نشین که آن دلِ نازکطاقتِ فریاد دادخواه ندارد
هوش مصنوعی: خاموش بمان و دردهایت را در دل نگهدار، زیرا آن دل حساس و لطیف تحمل شنیدن صدای فریاد تو را ندارد.
گو برو و آستین به خونِ جگر شویهر که در این آستانه راه ندارد
هوش مصنوعی: برو و اگر دلت میخواهد برای اینجا تلاش کنی، باید با تمام وجود و سختیها روبرو شوی. هر کسی که لایق ورود به این مکان نیست، بهتر است که نرود.
نی منِ تنها کشم تَطاولِ زلفتکیست که او داغِ آن سیاه ندارد؟
تطاول: درازدستی، جور، بیداد.
حافظ اگر سجدهٔ تو کرد مکن عیبکافرِ عشق ای صنم گناه ندارد
هوش مصنوعی: اگر حافظ برای تو سجده کند، به عشقش ایرادی نگیر، ای معشوق، زیرا او گناهی ندارد.