غزل شمارهٔ ۱۴۹
شاعر در این شعر از بیسود بودن پند و اندرز خود به دل زیباپسند خود میگوید که راهی جز زیباپرستی در پیش نمیگیرد و از آن دست بر نمیدارد. و از گوهری ارزشمند سخن میگوید که هیچ نقشی جز مستی نمیپذیرد و از شگفتی اینکه چرا آتش ریاکاری در دفتر و عبادت او در نمیگیرد زیراکه بادهنوشیهای او را مردم به چشم عبادت نگاه میکنند و ادامه میدهد که «روزی این جامه ریا را خواهم سوخت زیرا هرچه کردم پیر میفروش آنرا به یک جام باده نخرید!» در پایان شاعر از شاه میپرسد که چرا سراپای او را غرق در زر و گوهر نمیکند برای این شعر دلکش و تازه که سروده است.
دلم جز مِهرِ مَهرویان، طریقی بر نمیگیردز هر در میدهم پندش، ولیکن در نمیگیرد
دل من جز مهر و محبت زیبارویان بهراه دیگری نمیرود و هرچه او را پند میدهم که از این کار دست بردارد، سودی ندارد.
خدا را ای نصیحتگو، حدیثِ ساغر و مِی گوکه نقشی در خیالِ ما، از این خوشتر نمیگیرد
تو را به خدا ای آدم نصیحتگو و خیرخواه، برای ما حرف از ساغر و باده بیشتر بزن که در فکر و خیال ما جز این حرف، حرف دیگری تاثیر ندارد.
بیا ای ساقی گُلرُخ، بیاور بادهٔ رنگینکه فکری در درونِ ما، از این بهتر نمیگیرد
ای ساقی لطیفچهره و زیبا، بادهای سرخ بیاور که چیزی بهتر از این نمیشناسیم.
صُراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارندعجب! گر آتشِ این زَرْق در دفتر نمیگیرد
من باده ناب سر میکشم و مست هستم و مردم فکر میکنند که مشغول عبادت و خواندن دفتر هستم؛ شگفتا که آتش گناه این ریاکاری من در دفتر درنمیگیرد!
من این دَلقِ مُرَقَّع را، بخواهم سوختن روزیکه پیرِ مِی فروشانش، به جامی بر نمیگیرد
روزی این جامه ریا را خواهم سوخت زیرا هرچه کردم پیر میفروش آنرا به یک جام باده نخرید!
از آن رو هست یاران را، صفاها با مِی لَعلَشکه غیر از راستی نقشی، در آن جوهر نمیگیرد
یاران و دوستان ما از آنجهت از باده سرخ او سرمست و سرخوش هستند که غیر از راستی و یکرنگی نقشی در آن گوهر ناب نمیگیرد و پذیرفته نمیشود!
سر و چَشمی چُنین دلکَش، تو گویی چشم از او بردوز؟برو کاین وعظ بیمعنی، مرا در سر نمیگیرد
رخی چنین زیبا و چشمی این چنین خوش و دلکش، آنوقت تو به من میگویی به او نگاه مکن!؟ مرا بهحال خود بگذار که پند بیمعنی تو بر من بیاثر است.
نصیحتگویِ رندان را، که با حکمِ قضا جنگ استدلش بس تنگ میبینم، مگر ساغر نمیگیرد
آن نصیحتگو که رندان مست را پند میدهد؛ کار او در حکم جنگ با قضا و قدر است؛ او را بسیار افسرده و غمگین میبینم، آیا باده نمینوشد؟
میانِ گریه میخندم، که چون شمع اندر این مجلسزبانِ آتشینم هست، لیکن در نمیگیرد
در میان گریه و در اوج غم میخندم زیرا همچون شمع که در مجلس میسوزد و خاموش است من هم زبانی گویا و آتشین دارم اما خموش هستم.
چه خوش صیدِ دلم کردی، بنازم چَشمِ مستت راکه کَس مُرغانِ وحشی را، از این خوشتر نمیگیرد
کسی نتوانست دل مرا برباید جز تو؛ آفرین بر چشمان خمار و مست تو که هیچکس پرنده وحشی ( یا در بعضی نسخهها «آهوی وحشی») را بهتر از این نمیتواند صید کند.
سخن در احتیاجِ ما و اِسْتِغنایِ معشوق استچه سود افسونگری ای دل؟ که در دلبر نمیگیرد
حرفهایی که زده میشود همه از نیاز ما و ناز معشوق است؛ حیله و فن و افسون چه سود دارد وقتی که همه بر او بیاثر است؟
من آن آیینه را روزی، به دست آرَم سِکَنْدَرواراگر میگیرد این آتش زمانی، ور نمیگیرد
من روزی آن آیینه را همچون اسکندر جهاندار بهدست خواهم آورد؛ چه آنکه این آتش زمانی درمیگیرد و گاهی در نمیگیرد.
خدا را رحمی ای مُنْعِم، که درویشِ سرِ کویتدری دیگر نمیداند، رهی دیگر نمیگیرد
تو را بهخدا ای صاحب توانگر، به فریاد و کمک نیازمند سر کویت برس زیرا او جز تو به دری دیگر نمیرود و جز تو کسی را نمیشناسد و بهراه دیگر نمیرود.
بدین شعرِ ترِ شیرین، ز شاهنشَه عجب دارمکه سر تا پایِ حافظ را، چرا در زر نمیگیرد
با این شعر تازه و لطیف که حافظ سرود، تعجب میکنم که چرا شاهنشاه سراپای او را پر از زر و جواهر نمیکند و قدر او را نمیداند؟