غزل شمارهٔ ۱۴۸
در این شعر شاعر به زیبایی بیهمتای خود و چشمان خمار و مست او پرداخته که هنگامی که زیبایی او چهره مینماید تمام زیبایان شهر را و بتهای بتکدهها را بیرونق میکند. و نیز وقتی که در کوی و برزن ظاهر میشود تمام مردم کشته روی زیبای او میگردند و فریاد بر میآورند که این مست بیپروا را بگیرید. شاعر همچون یک ماهی در دریایی عظیم افتاده که شانس کمی برای رسیدن به صیاد خود دارد و آرزو میکند که شکار یار خود گردد.
یارم چو قدحْ به دست گیردبازارِ بُتانْ شکست گیرد
وقتی که چشمان یار من مست میشود، تمام زیبارویان و بتها در برابر زیبایی او بیرونق میشوند.
هر کس که بدیدْ چشم او گفتکو محتسبی که مست گیرد؟
هرکس که چشم بیرحم و مست او را دید فریاد برآورد که : کجاست شحنه و محتسب تا این مست را بگیرد؟
در بحرْ فِتادهام چو ماهیتا یار مرا به شَست گیرد
همچون ماهی در دریایی افتادهام تا یار، مرا صید کند.
در پاشْ فِتادهام به زاریآیا بُوَد آن که دست گیرد؟
در پای او بهزاری افتادهام تا شاید مرا نجات دهد.
خُرَّم دلِ آن که همچو حافظجامی ز مِیِ اَلَست گیرد
خوشا بهحال کسی که همچون حافظ جامی از باده الست نوشید.