غزل شمارهٔ ۱۸۳
در این شعر، شاعر به لحظهای خاص اشاره میکند که در اوایل صبح با دریافت الهامات و نعمتها، از غم و نگرانی رهایی یافته است. او از روشنایی و زیبایی که به او بخشیده شده سخن میگوید و به شکرگزاری از آن لحظه پرداخته که مانند آب حیات، جان تازهای به او داده است. شاعر به شادی و خوشحالی خود اشاره کرده و میگوید که این همه زیبایی و خوشحالی، نتیجه صبر و ثبات او در برابر سختیهاست. او همچنین به نقش دعای حافظ و افراد سحرخیز در این نجات اشاره میکند. در نهایت، این شعر تجلی سپاسگزاری و شکرگزاری شاعر از لحظههای ارزشمندی است که به او ارزانی شده است.
دوش وقتِ سَحَر، از غُصّه نجاتم دادندواندر آن ظلمتِ شب، آبِ حیاتم دادند
دیشب در هنگام صبحدم از غصه آزادم کردند، و در آن تاریکی شب، آب زندگانی بهمن نوشاندند.
بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردندباده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند
مرا از نور و پرتو «ذات» مست و بیخود کردند، مرا بادهای از جام و قدح «تجلّی صفات» دادند.
چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبیآن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند
چه سحر فرخنده و بینظیری بود، آن «شب قدر» که این مژده و هدیه نو را بهمن دادند.
بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمالکه در آن جا خبر از جلوهٔ ذاتم دادند
از این پس، رخ من و آینه وصف جمال و زیبایی است؛ زیرا درآنجا خبر از «جلوه ذات» بهمن دادند.
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
اگر من بهآرزو رسیدم و شاد گشتم عجب نیست؛ زیرا مستحق و نیازمند بودم و اینها را به زکات بهمن دادند.
هاتف آن روز به من مژدهٔ این دولت دادکه بِدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
هاتف و آواز غیب، آنروز به من مژده این پیروزی و نیکبختی را داد که در آن جور و سختی، بهمن صبر و ثبات دادهبود.
این همه شهد و شِکر کز سخنم میریزداَجرِ صبریست کز آن شاخِ نباتم دادند
این همه لطافت و زیبایی که در سخن و شعر من هست؛ اجر و پاداش صبریست که از آن شاخنبات بهمن بخشیدند.
همّتِ حافظ و انفاسِ سحرخیزان بودکه ز بندِ غمِ ایّام نجاتم دادند
از بلندنظری و دعای حافظ و عابدان سحرخیز بود که از بند غم ایّام مرا نجات دادند.