غزل شمارهٔ ۱۹۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان تجربههای عاشقانه و جنبههای عاطفی عشق میپردازد. او با اشاره به بیخبری مردم از حقایق عشق و حیرتهای آنها، خود را به عنوان کسی معرفی میکند که به این امور آگاه است. عاقلان به عنوان نقطههای پرگار وجود شناخته میشوند، اما عشق به انسانها میآموزد که در دایره عشق سرگردانند. تصویر زیبای معشوق و رابطه عاشقانه به نوعی ناب و عمیق جا داده شده است. شاعر از عهد خود با عشق و معشوق سخن میگوید و به تضاد زاهدان و عاشقان اشاره میکند. او تأکید میکند که کسانی که از عشق واقعی فاصله میگیرند، مستحق رنجهای جدایی هستند. در نهایت، بایستههای عشق و حقیقت به شکلی عمیق و زیبا جلوهگر میشود و زاهدان و اهل قرآن که فاقد درک صحیح عشقاند، به چالش کشیده میشوند.
در نظربازیِ ما، بیخبران، حیراناندمن چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانند
آدمهای نادان معنی نظربازی ما را نمیدانند؛ من همان هستم که بهآنها نمودم، حالا خود میدانند که چه برداشت کنند.
عاقلان، نقطهٔ پرگارِ وجودند ولیعشق داند که در این دایره، سرگرداناند
عاقلان و آنها که از عشق بیخبر هستند گرامی و گرانقدر هستند اما عشق، بها و ارزشی برای آنها قائل نیست.
جلوهگاهِ رخِ او، دیدهٔ من، تنها نیستماه و خورشید، همین آینه میگردانند
فقط من نیستم که پیوسته بهاو مینگرم و عاشق او هستم، بلکه ماه و خورشید نیز همینکار را میکنند.
عهد ما با لبِ شیریندهنان بَسْت خداما، همه، بنده و این قوم، خداونداناند
ما از ازل پیمان عشق خود را با شیریندهنان بستهایم؛ ما بندگان هستیم و آنها پادشاهان هستند.
مُفْلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریمآه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نَسْتانند
مفلس و بیپول هستیم و برای می و موسیقی میخواهیم به خرابات برویم؛ وای بر ما اگر خرقه پشمین ما را بهگرو قبول نکنند.
وصلِ خورشید به شبپَرِّهٔ اَعْمی نرسدکه در آن آینه، صاحبنظران، حیراناند
خفاش کور نمیتواند به وصل خورشید برسد؛ حتی صاحبنظران نیز در آن دیدار، حیران میشوند (چه رسد به خفاش کور)
لافِ عشق و گِلِه از یار؟ زِهی لافِ دروغ!عشقبازانِ چُنین، مُسْتَحَقِ هِجْراناند
لاف عاشقی زدن و شکایت از جور یار، دو چیز با هم ناساز هستند کسانیکه اینچنین هستند لایق وصال نیستند.
مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کارورنه مستوری و مستی، همهکس نَتْوانند
مگر چشمان سیاه تو راهش را بهمن بیاموزد وگرنه نمیتوانم مستی خود را پنهان کنم.
گر به نُزهَتگَهِ ارواح بَرَد بویِ تو، بادعقل و جان، گوهرِ هستی به نثار افشانند
اگر عطر خوش تو را باد به بهشت برساند در آنجا عقل و جان خود را بهشکرانه میبخشند.
زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه شد؟دیو بُگْریزَد از آن قوم که قرآن خوانند
زاهد اگر رندی و نکتههای حافظ را نمیفهمد (و او را سرزنش میکند) غیر از این نیست که دیوها نیز از آنانکه قرآن میخوانند، میگریزند.
گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مُغبَچِگانبعد از این خرقهٔ صوفی به گرو نَسْتانند
اگر مغبچگان از اندیشه ما آگاه شوند، بعد از این، صوفی را در خرابات نمیپذیرند.