غزل شمارهٔ ۲۲۹
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل احساسات عاشقانه و درد فراق را بیان میکند. او از نداشتن خبر و نشانهای از دوستش شکایت دارد و حتی برای یک بوسه از لب او آماده است تا جانش را بدهد. در این وضعیت، مردم به دنبال راهی برای دیدن دوست هستند، اما پردهای از جدایی بر بینایی آنها حاکم است. باد صبا نیز زلف معشوق را بههم میریزد و شاعر به دوری خود میاندیشد. او میداند که شکر صبر در نهایت نتیجه خواهد داشت اما زمان بدعهدانه به او فرصتی نمیدهد. در نهایت، شاعر آرزو دارد که در خواب چهرهی دوست را ببیند، اما حتی در خواب نیز به خاطر آه و نالهاش آرامش ندارد.
بخت از دهانِ دوست نشانم نمیدهددولت خبر ز رازِ نهانم نمیدهد
بخت و اقبال من، نشانهئی نمی دهد که بتوانم به وصل دهان دوست امیدوار باشم. دولت و طالع من نیز خبری برای من ندارد که رازی نهانی در آن باش
از بهرِ بوسهای ز لبش جان همیدهماینم همیسِتانَد و آنم نمیدهد
حاضرم برای بوسهئی از لبِ او، جانِ خودم را بدهم. اما او این (جان) را از من میستانَد، اما آن (بوسه) را به من نمیدهد
مُردم در این فِراق و در آن پرده راه نیستیا هست و پرده دار نشانم نمیدهد
در این فراق مُردم. اما در آن پرده (خلوتِ یار) راه ندارم. انگاری که راهی در آن پرده برای من نیست. شاید هم راهی هست و پردهدار آن را به من نشان نمیدهد.
زلفش کشید بادِ صبا چرخِ سِفله بینکانجا مجالِ بادِ وَزانَم نمیدهد
بادِ صبا توانست زلفِ یار را بکَشَد! ای لعنت به این چرخِ سِفله! که آنجا و در نزدیکیِ یار و زلفِ یار، حتا اندازهیِ بادی که میوزد هم به من مجال و فرصت نمیدهد.
چندان که بر کنار چو پرگار میشدمدوران چو نقطه رَه به میانم نمیدهد
هر چقدر که مانندِ پرگار، بر کنار و محیطِ دایره میچرخم، دوران و روزگار، حتا مانندِ نقطهئی که در میانهیِ دایره است، راهی نمیدهد تا به میان (کمر)ِ معشوق دست بیابم.
شِکَّر به صبر دست دهد عاقبت ولیبدعهدیِ زمانه زمانم نمیدهد
میدانم که سرانجام بر اثرِ صبر، میتوان به شکَر دست یافت. اما بدعهدیِ زمانه، زمانی به من نمیدهد که بخواهم صبر کنم تا سرانجام به شکَر دست یابم
گفتم رَوَم به خواب و ببینم جمالِ دوستحافظ ز آه و ناله امانم نمیدهد
با خود گفتم که بخوابم و به خواب بروم، مگر در خواب بتوانم زیباییِ یار را ببینم. اما این حافظ از بس آه و ناله کرد، نگذاشت بخوابم که لااقل در خواب یارم را ببینم