غزل شمارهٔ ۲۸۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف عشق و خلوتی ناشی از هجران میپردازد. او از زیبایی محبوبی سخن میگوید که به مانند گلی در گلستان پنهان است و دل عاشق را به شدّت میآزارد. شاعر با اشاره به شکیبایی و طولانی بودن عشق، از وجود یک همنفس برای بیان درد و رنج خود درخواست میکند. او همچنین به زیباییهای کعبه اشاره دارد و میپرسد آیا این زیباییها تسکینی برای روح عاشقان خواهند بود. در انتها، شاعر از عشق و دلباختگی خود به محبوبش میگوید و میخواهد که برای دل سوختهاش کمکی باشد.
چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانشبه هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش
هوش مصنوعی: زمانی که نسیم به خورشید تابناکش وزید و زلفهایش را به هم ریخت، جانش دوباره جوان شد و در هر بخشی از زندگیاش، تازهتر شد.
کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَمکه دل چه میکشد از روزگارِ هجرانش
هوش مصنوعی: کجاست کسی که با او صحبت کنم و بگویم دل چه دردهایی را از جداییاش تحمل میکند؟
زمانه از ورقِ گُل، مثالِ رویِ تو بستولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش
هوش مصنوعی: دنیا به زیبایی گل ورقهایی از چهره تو ساخته است، اما به خاطر حیا و شرم تو آن را در غنچه پنهان کرده است.
تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدیدتبارک الله از این رَه که نیست پایانش
هوش مصنوعی: تو در خواب به سر میبری و هنوز نتوانستهای مرزی برای عشق پیدا کنی. چه خوب است این مسیر که هیچگاه پایان ندارد.
جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد؟که جانِ زندهدلان سوخت در بیابانش
هوش مصنوعی: آیا زیبایی کعبه به گونهای است که باید از مسافران عذرخواهی کند، وقتی که جانهای عاشق در میان بیابانش جان دادهاند؟
بدین شکستهٔ بیت الحزن که میآردنشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش؟
هوش مصنوعی: کسی که در این اوضاع آشفته و غمانگیز دلشکسته به سر میبرد، چه کسی میتواند نشانهای از محبت یوسف دلش را نشان دهد؟
بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهمکه سوخت حافظِ بیدل ز مکر و دستانش
هوش مصنوعی: میخواهم آن موی زیبای او را بگیرم و به دستش بسپارم، چرا که حافظ بیدل از نیرنگ و زیباییهای او سوخته است.