غزل شمارهٔ ۳۳۶
غزل فوق بیانگر دلتنگی، اشتیاق و آرزوی عمیق شاعر برای رسیدن به وصال معشوق است. شاعر با نشان دادن رهایی خود از وابستگیها و قید و بندهای دنیوی در پرتو عشق، از معشوق طلب لطف، هدایت و رحمت میکند. همچنین با اشاره به لحظهی مرگ و آرامش نهایی، آرزو دارد که پیش از وداع با زندگی، طعم وصال و نزدیکی به معشوق را تجربه کند. این غزل سرشار از احساس عشق، امید و اشتیاق است و میل شاعر به رهایی از محدودیتهای مادی و رسیدن به آرامش معنوی را به زیبایی به تصویر میکشد.
مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزمطایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
هنگامی که خبر رسیدن به تو (معشوق و معبود) به من داده شود من از زندگی و نیرنگ های او دست می کشم و از جان خود می گذرم تا به تو برسم
به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانیاز سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزم
قسم به محبت تو که اگر مرا بنده خود بخوانی من برای بندگی تو حاضرم سروری جهان را رها کنم تا بندهی تو باشم
یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانیپیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
پروردگارا از ابر هدایت و راهنمایی بر ما بارانی برسان (مارا راهنمایی کن) تا قبل از اینکه مهلت زندگیم به پایان رسد و بدون رستگاری چشم از این جهان فروبندم (بارش باران و بلند شدن گرد ، هنگامی که باران ببارد زمین گل شده و خاک بلند نمی شود خاک و آب < گل > عنصر وجودی انسان)
بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشینتا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزم
بر سر خاک من با شراب و نوازنده بنشین و شادی کن تا که من نیز با بوی وجود تو دوباره زنده شوم و رقص کنان از خاک بلند شوم
خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکاتکز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزم
ای معشوق زیبا و دلربا برخیز و قامت و زیبایی خود را نشان بده زیرا من از سرِ جان و جهان (از همه وابستگیهای دنیوی و حتی جان خود) دست میشویم و رها میشوم.
گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَشتا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
با اینکه پیر شده ام و دیگر جوان نیستم اگر تو مرا شبی در آغوش گیری با وجود تو صبح جوان از بستر بلند می شوم
روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بدهتا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم
در روز مرگم اگر لحظه ای به دیدن من بیایی و مرا ببینی من نیز مانند حافظ با شادی جهان را ترک بگوییم و جانم را رها می کنم