غزل شمارهٔ ۴۱۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و وصل الهی اشاره میکند و آرزوی جاودانگی و نزدیکی به خداوند را دارد. او از تألم ناشی از عشق و بندگی سخن میگوید و به اهمیت رازها و ناگفتهها در روابط انسانی اشاره میکند. شاعر از زهد و دعوت به بهشت پرهیز میکند و بر لزوم خدمت و بندگی در کوی معشوق تأکید میورزد. او جوانان را به شنیدن نصیحت پیران توصیه میکند و در نهایت به زیبایی کلام و دلنشینی صحبتهای معشوق اشاره میکند. کلّ شعر به تلاشی برای درک و تجربهی عشق حقیقی و معنوی منحصر به فرد است.
وصال او ز عمر جاودان بهخداوندا مرا آن ده که آن به
وصال او (معشوقه) از عمر جاودانه بهتر است. خداوندا به من «آن» را بده که من خودم میدانم «آن» بهتر است... یا... خداوندا به من آنچیزی را عطا کن که تو میدانی همان بهتر است... یا ... وصال خداوند از عمر جاودانه بهتر است. خداوندا به من مرگ را ببخش که مرگ بهتر است.
به شمشیرم زد و با کَس نگفتمکه راز دوست از دشمن نهان به
او به من زخم زد و به هیچکس نگفتم که بهتر است راز دوست را از دشمنی پنهان کنی (باز با اینکه زخم بر من زد که کار دشمنان است، همچنان دوستتر از خیلیها میدانمش).
به داغ بندگی مردن بر این دربه جان او که از مُلکِ جهان به
با حسرت بندگی کردن اگر بر این آستانه و درگاه بمیری، به جان او قسم که از پادشاهی بر جهان بهتر است.
خدا را از طبیبِ من بپرسیدکه آخِر کِی شود این ناتوان به؟
شما را به خدا قسم میدهم، از طبیب من بپرسید که بالأخره کِی این ناتوان بهتر خواهد شد؟
گُلی کان پایمالِ سروِ ما گشتبود خاکش ز خونِ ارغوان به
گلی که زیر پای سرو ما (معشوق و محبوب) خاکسار شد، فکر نکن خاک شد و بیمقدار شد، خاکش حتی بهتر از خون ارغوان است.
به خلدم دعوت ای زاهد مفرماکه این سیب زَنَخ زان بوستان به
ای زاهد، مرا به بهشت دعوت نکن؛ که این رخساره و زیبایی از تمام آن بوستان بهتر است (نکتهٔ گفتنی این است که در معنی کردن شیرینی تناسب و بلاغت شعریِ انتخاب کردن یک سیب و رها کردن یک باغ از بین میرود).
دلا! دایم گدای کوی او باشبه حکم آن که دولت جاودان به
ای دل، همیشه از درگاه او طلبکار و نیازمند باش، چرا که او دولتی جاودانه دارد و نعمت و خوشبختی جاودان در انتظار توست.
جوانا! سَر متاب از پندِ پیرانکه رای پیر از بختِ جوان به
ای جوان، از نصیحتهای پیران سرپیچی نکن. چرا که رأی و نظر پیران از بخت جوانی تو بهتر است.
شبی میگفت چشمِ کَس ندیدهستز مرواریدِ گوشم در جهان به
شبی کسی به من میگفت که چشم هیچکس از مرواید و گوشوارهٔ بندگیای که در گوش من است، زیباتر و بهتر ندیده است (شنیدن این نکته را با وجود تاریکیِ شب هم بسنجید)
اگر چه زندهرود آب حیات استولی شیرازِ ما از اصفهان به
اگرچه زندهرود آب حیات به شمار میآید، ولی اجالتاً شیراز ما از اصفهان بهتر است.
سخن اندر دهانِ دوست شَکَّرولیکِن گفتهٔ حافظ از آن به
سخنی که از دهان دوست شنیده شود مانند شکر است اما گفتهٔ حافظ از آن نیز، بهتر.